بایگانی برچسب ها: قصه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و پنج

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و پنج

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و پنج قسمت هفتاد و پنج   منطقی وبچه به نظر بیام.مونده بودم چطور راضیش کنم با این موضوع کنار بیاد ودنبال بهونه نگرده که اینبار حرف شمارو پیش کشید و جواب ردمو بهتون ربط داد.دیگه حرفی نزدم وگذاشتم باور کنه از شما شکست خورده.اینجوری پذیرش این موضوع واسه ش راحت تر بود.لااقل پیش خودش می گفت از کم کسی نباخته. نفسمو از شدت هیجان تو سینه حبس کردم ولبخند محوی زدم.اون به احسان شریفی جواب رد داده بود. _پس ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و سه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و سه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و سه قسمت هفتاد سه _چیزی واسه جبران نمونده.این داستان از همون اولشم نا نوشته بود.گلاره باید می شکست،که شکست. _تو داری اشتباه می کنی. سرشو بلند کرد ودستشو رو گلوش گذاشت.به نظرم اومد دچار تنگی نفس شده.قفسه ی سینه ش تند وپرشتاب بالا وپایین می رفت.سرتکان داد وپلک های سرخ ومتورمشو باز وبسته کرد. _دیگه ادامه نده…من تحمل شنیدنشو ندارم. بی اراده اسمشو زیر لب زمزمه کردم. _گلاره. با التماس گفت:عذابم...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و دو

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و دو

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و دو   قسمت هفتاد دو یه پوزخند عصبی رو لبم نشست.نمی خواستم ناراحتش کنم اما با طعنه گفتم:تا همین الانشم کم آبروتونو نبرده…قضیه ی رابطه ی احسان شریفی وشما شایعه ی کوچیکی نیست. با دلخوری نگاهشو ازم گرفت وسر به زیر انداخت. _خودمم می دونم.اما اگه اون قضیه ی عماد رو هم بدونه… سرشو بلند کرد و تو چشمام با نگرانی زل زد. _من نمی خوام با دونستن اون موضوع آبروی خونواده م زیر سوال بره…ب...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد قسمت هفتاد _بفرما داداش کاری داشتین؟ نگاهمو از بساط آشپزیشون گرفتم وبه جوونی که این سوالو ازم پرسید دوختم. _اینجا خونه ی حاجی مقدم پناه ست؟ _بله.امرتون؟ _با خودشون کار داشتم. یه چند قدمی به سمتم اومد. _راستش حاجی الان اینجا نیست.اما اگه باهاش کار واجب داری یه حسینیه تو همین کوچه بغلی هست فکر میکنم اونجا باشه. _حسینیه؟! یه لبخند محو رو لبش نشست. _به همت حاجی وچندتا از معتمد های بازار همین امسال برپا ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و یک

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و یک

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و یک قسمت هفتاد و یک به خودش لرزید وبا خشم گفت:پسرمن گناهی نکرده که مستحق بخشیده شدن باشه. راست تو چشماش زل زدم وزمزمه کردم. _اینقدر مطمئن نباش حاجی.اگه می بینی اون دختر وخونواده ش سکوت کردن دلیل بر بی گناهی پسرت نیست.بترس از روزی که خون اون جوون رو به ناحق بریزی ودر برابر خدا برای این اقدام خودخواهانه ت جوابی نداشته باشی. _با این چیزا نمی تونی خامم کنی.من با یه مشت حرف مفت وتهدید بی جا وادعای دروغ ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و هشت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و هشت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و هشت قسمت شصت و هشت گلاره به محض خروجمون از مطب به این موضوع اعتراف کرد وعذرخواست از اینکه با لجبازی تو روند این تغییر مکان اختلال بوجود آورده بود. تومسیر برگشت به خونه بودیم که استاد خیلی بی مقدمه زیر لب گفت:به خیال خودتون میخواین ازم همه چیزو پنهون کنین اما نمی دونین که من همه چیزو می فهمم حتی اگه لب از لب وا نکنین. گلاره با دلخوری واکنش نشون داد. _این چه حرفیه بابا…اتفاق خاصی نیفتاده که...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و شش

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و شش

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و شش قسمت شصت و شش اشکاشو با پشت دست پاک کرد. _چطوری؟ یه نفس عمیق کشیدم ونگاهمو به گنبد امامزاده دوختم. _می خوام با حاجی مقدم پناه صحبت کنم. با وحشت پرسید. -کجا؟…کی؟ تو چشماش زل زدم وبا آرامش کم نظیری گفتم:امروز عصر تو بازار فرش فروش ها. خیلی سریع واکنش نشون داد. _منم باهاتون می یام. _اومدنتون کارهارو خراب تر می کنه. _اینجوری نمی تونم طاقت بیارم.بذارین باهاتون بیام.قول می دم حرفی نزنم. اینبار اصرار...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و هفت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و هفت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و هفت قسمت شصت و هفت _آقا کی باشن؟ یه چند نفری از مغازه هاشون بیرون اومدن و ناظر بحثمون شدن. _این مهم نیست من کیم.مهم حرفامه که تا نزنم از اینجا بیرون نمی رم. تهدیدم اولین ضربه ی ناغافلی به حساب اومد که بهش زدم.اما ناشیانه بود. یه نیشخند تلخ کنج لبش جاخوش کرد. _اینجور که پیداست مثل اینکه من باید ازتون رضایت بگیرم تا دست از سرم بردارین نه شما. فقط نگاهش کردم.اگه قرار بود بازم بهش بتوپم قافیه رو خیلی راحت ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت وپنج

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت وپنج

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت وپنج قسمت شصت وپنج یه لبخند دلگرم کننده رو لبم نشست وبا خوشحالی این پیشنهاد رو قبول کردم.با اینکه دوره ی طولانی وسختی بود اما چون فاصله ای بین آران وبیدگل وکاشان وجود نداشت کنار اومدن با این ماموریت نه تنها سخت نبود که هرجور فکر می کردیم به نفع هردومون بود. اما وقتی عناوین این دوره ی سه ماهه رو بررسی کردم حسابی شاکی شدم.دیگه برای اعتراض دیر بود وما چون یه جورایی مجبور بودیم حتما ماموریت بریم به ناچ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت وچهار

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت وچهار

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت وچهار قسمت شصت وچهار هست…حضور منم یه جورایی بی موقع وشک برانگیز بوده اونم بعد اینهمه مدت ودرست موقعی که در ظاهر کارها داشته خوب پیش می رفته واین آقای وکیل قرار بوده به خواسته ش برسه. کمی تند رفته بودم امافکر میکنم واسه فهمیدن نوع احساس گلاره به اون مرد لازم بود.هرچند این کارمم نتیجه نداد. ابروهای بلند وکشیده ش تو هم گره خورد و همچنان سکوت کرد ونگاهشو ازم دزدید.انگار واسه دونستن حرف دلش باید بیشتر ا...

ادامه مطلب