بایگانی برچسب ها: داستان خواندنی

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و هفت (اخرین قسمت داستان)

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و هفت (اخرین قسمت داستان)

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و هفت قسمت هشتاد و هفت(قسمت اخر) وچقدربرام نگاه بهراد عزیز بود که وقتی منو با اون لباس و آرایش دید بیشتر از تحسین،عشق تو نگاش موج می زد.ومن حیفم می اومد بگم تواون کت وشلوار نوک مدادی برازنده شده.چرا که برازندگی بهراد من تو یه کت وشلوار خلاصه نمی شد. وقتی دستامو تو دستای گرمش گرفت و فشرد،زندگی رو حقیقی تر از هر لحظه ی دیگه ای کف دستم لمس کردم. نگاهمو با اطمینان بهش دوختم و گذاشتم اینبار اون بهم یاد بده چطور...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و شش

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و شش

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و شش قسمت هشتاد و شش   مامان به جای من گفت:اینم سواله که می پرسی؟خب پاشو ببرش دکتر،شاید خدایی نکرده حالش بد شه. ای کاش زمین دهن وا می کرد و منو توخودش می بلعید.زیر لب آهسته گفتم:من خوبم مامان جان.چیزیم نیست. مامان یه لبخند نا مطمئن زد وبا نگرانی بهم خیره شد. اما بهراد با بی خیالی گفت:خب من دیگه باید برم موسسه.مجبورم گزارشمو تحویل بدم. مامان با حرص نگاهش کرد.انگار انتظار نداشت اون اینقدر بی تفاوت ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و پنج

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و پنج

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و پنج  قسمت هشتاد و پنج رابطه ی صمیمانه یمامان آذر با خونواده م به حدی نزدیک شد که از خیر برگشتن با ما به تهران گذشت وهمراه مامان اینا راهی کاشان شد.میخواست یه چندروزی رو اونجا بگذرونه وبعد هم به شهر نائین که زادگاه استاد بود وخونواده ی پدری بهراد هنوزم اونجا زندگی می کردن سری بزنه. دوازده فروردین بود که برگشتیم. کوروش باهامون تماس گرفت و واسه سیزده به در دعوتمون کرد تا به خونه باغی که تو دماوند دا...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و چهار

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و چهار

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و چهار قسمت هشتاد و چهار یهماه مونده به عید من ومامان تصمیم گرفتیم خونه تکونی کنیم.داشتیم اتاق استاد رو مرتب می کردیم که نگاه خیره ومات مامان رو، به قاب عکس استاد دیدم.داشت با نوک انگشت خطوط محو چهره شو لمس می کرد. ناغافل پرسیدم. _دلتون واسه ش تنگ شده؟ به طرفم چرخید وبا لبخند غمگینی گفت:مگه می شه تنگ نشده باشه؟سی وشش سال کنار هم زندگی کردیم…اون مرد خیلی خوبی بود. یکی از قاب های خطاطیشو برداشت...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و سه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و سه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و سه   فصل چهارم گلاره اشکامو با پشت دست پاک کردم وبه تصویر خراب وداغونم تو آینه زل زدم.حتی مشت مشت آبی هم که به صورتم پاشیدم افاقه نکرد.نبض دو طرف گیجگاهم به شدت می زد ولبام می سوخت. اون تصویر سیاه همش جلو چشام می اومد.اولش فقط بهراد بود وحس دلتنگی ای که وادارم کرد بی قرار وسردرگم تو اتاقم منتظرش بمونم. موهامو باز کردم ودورم ریختم.اینکارمم به خاطر اون بود.چون بهراد دوست داشت منو اینجوری ببینه...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و دو

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و دو

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و دو وآمدی باشه.از رستوران های خلوت خوشم نمی یاد. با شگفتی پرسیدم. _شلوغی رو دوست داری؟! هیجان زده جواب داد. _اینکه ببینی یه عده تو یه جای کوچیک جمع شدن وفارغ از مشکلات ومسئولیت هاشون واسه یکی دوساعتی صمیمانه کنار هم غذا می خورن ، لذت بخشه. یکم فکر کردم وگفتم:پس بزن بریم یه پاتوق قدیمی که بدجوری هوس کوبیده هاشو کردم. فضای گرم ودلنشین اون رستوران سنتی با موسیقی اصیل ایرانی وجمعیت زیادی که آخر هفته شو...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و یک

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و یک

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و یک   دست گلاره رو گرفتم واز مقابل چشمای بهت زده ش گذشتم.اینم شد آخرین دلیلم واسه اینکه بهش ثابت کنم زندگی با همه ی تهدید ها وکارشکنی های اون هنوزم ادامه داره.می دونستم داره می سوزه که دلیل اینهمه نزدیکی من وگلاره رو بفهمه.از مرتضی ممنون بودم که وظیفه ی دادن این توضیح رو شونه هاش بود. با یه خداحافظی کوتاه از بقیه سوار آسانسور شدیم وگلاره که تا اون لحظه خیلی سعی کرده بود خودشو کنترل کنه از هم ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد داده بودی عماد رو برگردونی نه نوه شو. تو چشماش زل زدم وبا کمی مکث گفتم:من بهش قول داده بودم پسرشو برگردونم نه عماد رو. گلاره نگاهشو دوباره به شیشه دوخت. _اما علی پسرش نیست. یه لبخند پیروزمندانه رو لبم نشست. وبا اطمینان زمزمه کردم. _منظور منم علی نبود. درست چهار روز بعد از عمل پیوند بود که حاجی مقدم پناه و همسرش خودشونو رسوندن.علی رو چند ساعتی می شد که به بخش منتقل کرده بودن وتو اتاقش در حال است...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد ونه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد ونه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد ونه   قسمت هفتاد ونه با همه ی استرس وهیجانی که داشت بالاخره روز عمل رسیدو امیرو که دو روزی می شد بستری کرده بودن وممنوع الملاقات بود به اتاق عمل بردن. گلاره واسه دیدنش بی تابی می کرد ودلش می خواست قبل از عمل باهاش حرف بزنه.با هماهنگی دکتر شهشهانی که همه جوره باهامون تو این مدت راه اومده بود تونستیم باهاش ملاقات کنیم.یه ملاقات ده دقیقه ای وکوتاه. دیدنش تو لباس آبی روشن بیمارستان وبا اونهمه آ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد وهشت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد وهشت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد وهشت قسمت هفتاد هشت صبح قبل از اینکه کسی بیدار شه دوش گرفتم وحاضر شدم.با یه لیوان شیر سرد صبحونه مو سر هم آوردم واز خونه بیرون زدم.مطمئن نبودم گلاره خواب باشه اما در هر صورت نمی خواستم باهاش اینقدر زود روبرو بشم.بخاطر ضعفم احساس حماقت می کردم. قبل رفتنم به موسسه شیرینی گرفتم تا اینجوری قضیه ی ازدواجمم علنی کرده باشم. کوروش به محض دیدنم گل از گلش شکفت وکلی بابت دیشب سر به سرم گذاشت.به تموم کج خیالی ها...

ادامه مطلب