بایگانی برچسب ها: داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و یکم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و نهم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و نهم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و نهم قسمت بیست نهم _می خواستم دیگه از هیچکدومشون متنفر نباشم،یه زندگی قشنگ وآروم با کسی که دوستش داشتم شروع کنم وتموم خاطرات بد کودکیمو از یادم ببرم.میخواستم کمبود محبتمو نیما جبران کنه.اون تنها کسی بود که از راز من خبر داشت. می دونست خیلی تنهام واگه اونم بره چقدر آسیب می بینم.اما نیما به گریه والتماسم توجهی نکرد ومنو مثل تفاله ی چایی دور انداخت. گفت نمی خواد به من یا خونواده ش این میون توهینی ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هفتم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هفتم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هفتم قسمت بیست و هفتم من دنبال یه جوونی که دوره ی کارشناسیشو همینجا گذرونده واسمش نیماست می گردم.باید باهاش حرف بزنم.ایشون تقریباهم دوره ی همسرم بوده اما اینکه باهاش هم رشته ای باشه رو دقیق نمی دونم.میتونین اونو برام پیدا کنین؟ _اینکار تقریبا غیر ممکنه آقای صدر.شما می دونین این دانشگاه هرسال چندتا دانشجو میگیره؟…به صرف دونستن یه اسم کوچیک نمیشه کسی رو به همین راحتی پیدا کرد. با ناامیدی سرتکان دا...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هشتم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هشتم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هشتم قسمت بیست هشتم نگاهش بین من وکوروش سرگردان بود.سریع گفتم:من بهراد صدرم.ایشونم دوستم هستن. دستشو به طرفمون دراز کرد. _خوشوقتم. با هاش دست دادیم وهمگی سوار ماشین کوروش شدیم تا به یه کافی شاپ تقریباً آروم و خلوت بریم. پشت میز که نشستیم وسفارش قهوه دادیم نیما گفت:هنوزم برام جای سواله شما منو از کجا می شناسین؟ _آیسان تو جلسه ی خواستگاری ازتون حرف زده بود. _نمیخواین بگین که این شماره رو هم اون بهتون...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و ششم

داستان خواندنی و دنباله دار  قسمت بیست و ششم

داستان خواندنی و دنباله دار  قسمت بیست و ششم قسمت بیست و ششم چیزی که این بین به هیچ عنوان برام تغییر نمی کرد این بود که اون باید از زندگیم بیرون می رفت.می دونم تصمیمم وحشتناک خودخواهانه بود اما نمی خواستم یک عمر با شک وتردید کنار زنی زندگی کنم که همدیگه رو نمی فهمیدیم وبه هم احساسی نداشتیم. تب تند این ازدواج زودتر از تصورم فروکش کرده بود. باید خیلی بی رگ بودم که می نشستم و منتظر خبر رسوایی آیسان می موندم.هرچی بیشتر به این موضوع فکر...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست وپنجم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست وپنجم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست وپنجم قسمت بیست پنجم _باشه من آدرس ایمیلمو بهتون اس ام اس می دم.فقط تا عصر امروز فرصت دارین حرفتونو ثابت کنین. مطمئن وجدی گفت:حتماً آقا…یه لحظه هم شک نکنین. تماس که قطع شد سریع چیزی که خواسته بود براش فرستادم وماجرا رو خیلی خلاصه واسه کوروش تعریف کردم. اون برخلاف تصورم که همیشه جلوی آیسان موضع می گرفت اینبار با آرامش گفت:عجله نکن بهراد…شاید همه ی این حرفا در حد یه تهمته ومیخوان آیسان رو پیش ت...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و چهارم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و چهارم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و چهارم قسمت بیست چهارم _مثل اینکه تو از این فاصله،زیادم بدت نمی یاد…نکنه کس دیگه ای تو زندگیته؟ بی حوصله نگاش کردم.حتی ارزش اینو نداشت که به خاطر این توهینش باهاش کل کل کنم. _ببین آیسان من اصلا از لحاظ روحی وضعیت خوبی ندارم.نمی دونم تو سرت چی میگذره اما اگه میخوای برات کاری بکنم واضح بگو منظورت از پیش کشیدن این موضوع چیه. _دوست دارم از خونواده م جداشم وبیام اینجا زندگی کنم. فقط همینو کم...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و یکم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و یکم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و یکم قسمت بیست و یکم _باید نباشم؟ کمی به طرفم متمایل شد وبا اینکار نفس های گرم ولطیفش به صورتم خورد.بی اختیار خودمو عقب کشیدم.البته نه تا اون حد که توی ذوقش بزنم. _منم خوشحالم بهراد. دستشو کمی فشردم ودقیق نگاش کردم.مطمئن بودم که خوشحاله.اما این خوشحالی چیزی نبود که بتونم بی تفاوت از کنارش بگذرم،وقتی هنوز شناخت چندانی ازش نداشتم. مراسممون خیلی ساده تموم شد.که البته بیشتر به خاط مراعات حال بابا بود.مهم...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و دوم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و دوم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و دوم قسمت بیست دوم نباید این حس رو بهش می داشتم…اینکه نتونم به آسونی اونو از فکر و احساساتم کنار بذارم…اینکه اون می تونست باشه ومن نخواستم که باشه…و از همه ی اینها مهم تر اینکه اون با حضورش می تونست کاری کنه که من،من باشم وترس این فرصتو ازم گرفته بود. نگاهم اول به طرف صفورا خانوم چرخید.اون کسی بود که من دوست داشتم مادر صداش بزنم وبا اینکه هنوزم مطمئن بودم برای مادر من بودن خیلی جوو...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و سوم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و سوم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و سوم قسمت بیست سوم انگار تو خواب داشتم راه می رفتم.هیچی برام حقیقی وملموس به نظر نمی رسید. ذهنم نا خودآگاه حقیقت مرگ بابارو انکار می کرد. کوروش از قبل به یه رستوران خوب سفارش ناهار واسه سیصد نفرو داده بود.واون لحظه هم داشت پشت گوشی با مدیر اونجا همه چیو هماهنگ می کرد.احتمال می دادم دوستای زیادی که بابا داشت واسه تشییع جنازه بیان .پس تدارک دیدن اینهمه غذا لازم بود. موقعی رسیدیم که کارها تقریبا تموم شده ...

ادامه مطلب