بایگانی برچسب ها: داستان خواندنی و دنباله دار فصل دوم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت پنجاه و نه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت پنجاه و نه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت پنجاه و نه قسمت پنجاه و نه حضورش این روزا مثل یه هدیه ی بی نظیر بود.هدیه ای که نمی تونستم بهش دل ببندم وفقط باید به بودنش دلخوش می بودم. فردای اونروز بهراد با جدیت افتاد دنبال این کار وبا کمک آقا احسان یه چند نفری رو که می تونستن از امیر حمایت کنن،ملاقات کرد وازشون قول گرفت درصورت این کار کمک های مادیش رو از خونواده هاشون دریغ نکنه. با اینکه از لحاظ مالی تو مضیقه بودیم بهش پیشنهاد دادم این مقدار هزینه ر...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت پنجاه و هفت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت پنجاه و هفت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت پنجاه وهفت   نگاهمو ازش دزدیدم وبه تی شرت امیر که هنوز تو دستای بهراد بود زل زدم.اون که از جواب دادن من نا امید شده بود از روی تاسف سر تکان داد. ـ باز برگشتیم سر خونه ی اولمون…فکر میکنم تا علت اصلی دعوا رو ندونم نتونم هیچ پاسخی واسه این سوال ها پیدا کنم. خیلی بی مقدمه گفتم:عماد سعی نکرد از خودش دفاع کنه. بهت زده نگام کرد وکلمه ی چرا تو دهنش ماسید.باید براش توضیح میدادم.اما شجاعت گفتن تو من نبود.ن...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت پنجاه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت پنجاه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت پنجاه   قسمت پنجاه توراه نفس کشیدنمو بستی. بی اختیار صداش بالا رفت. _با این سرکوفت زدن ها به جایی نمی رسی.اجازه بده یه جوری این قضیه رو حل کنم.نذار به خاطر کار احمقانه ی من تورو متهم کنن واسمت همه جا بد در بره. با اینکه ته دلم از حرفاش یه جورایی خالی شده بوداما نگام بازم مطمئن وبدون تردید بود. _من که گناهی مرتکب نشدم.پس سرمو بالا میگیرم…هیچ وقت هم مثل تو وامثال تو با حرف مردم زندگی نکردم.مهم ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت چهل و هشت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت چهل و هشت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت چهل و هشت قسمت چهل هشت از شنیدن اسمش معده م بی اراده سفت ومنقبض شد واحساس کردم دارم بالا می یارم.فقط نگاش کردم واون زیر لب زمزمه کرد. _آبرو ریزی که نکرد؟!…حاجی میگفت با آقا احسان گلاویز شدن…یعنی تا به این حد عصبانی بود؟ بازم چیزی نگفتم واین اونو کالفه کرد. _حرف بزن گلاره…اتفاق دیگه ای هم افتاده که من ازش خبر ندارم؟ چشمام بی اختیار پر اشک شد. _امیر…امیر. نمی دونم چقدر حالم وخیم ب...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و هشتم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و هشتم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و هشتم قسمت سی  هشتم با حرفای عماد اونا هم راضی شدن.از مامان انتظار داشتم مخالفتی نکنه،چون اون به هر طریقی می خواست من تن بهازدواج بدم. چشمش از احساسی که به بهراد داشتم ترسیده بود.نمی خواست آینده مو فدای علاقه ای کنم که هیچپیامد ونتیجه ای نداشت. به خیال خودش با این صیغه ی محرمیت من تو منگنه ی قبول وضعیت جدید قرار میگیرم و راضی می شم با عمادیکه از نظر اون جوون معقول وخوبی بود ازدواج کنم. بابا هم همه چی...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و هفتم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و هفتم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و هفتم قسمت سی هفتم _فکرنمیکنم…یه بیست دقیقه ای میشه اومده.میگه می خواد درحضور ما باهات حرف بزنه. _چه حرفی؟!! شونه بالا انداخت. _چه می دونم والله…بابات که خیلی گرم ازش استقبال کرد. چادرمو رو سرم مرتب کردم ودنبالش راه افتادم.عماد سر به زیر، روبروی بابا نشسته بود وبا شرمندگی داشت یه چیزایی رو براش توضیح می داد. _سلام خوش اومدین. صدای قاطع وبا اعتماد به نفسم باعث شد تند ودستپاچه از جاش بلن...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و چهار

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و چهار

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و چهار قسمت سی چهارم از خرپشته بالا رفتم و واسه شون دونه ریختم.یه چهار،پنج تایی بودن.چند قدم عقب رفتم تا واسه جلو اومدن نترسن. نگام به آسمون افتاد.هوا عجیب دلگیر بود وهمه چیز انگار بوی غم می داد.بی اختیار یاد بهراد و پدرش افتادم.از ته دلم دعا کردم استاد اون فرش رو دیده باشه. صدای پای کسی باعث پرت شدن حواسم شد. -گلاره اینجایی؟ مامان بود. _بیدارتون کردم؟ داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و چهار نف...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و سه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و سه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و سه قسمت سی سه سرتکان داد وبا حسرت به دار قالی خیره شد. _پسر خیلی خوبی بوداما خب… از جاش بلند شد وبه طرف آشپزخونه رفت. _بهتره زودتر اینجارو جمع وجور کنیم.مثل اینکه شب دعوتیماا. مامان همیشه زود از مسائلی که ناراحتش می کرد،می گذشت.و این ریشه در روزهای سخت کودکیش و مرگ والدینش داشت. نگاهم به سمت اتاق بهراد چرخید.دلم نمی خواست دیگه بیشتر از این احساسمو درگیر این عشق نافرجام کنم.اون حالا متاهل ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و دو

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و دو

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت سی و دو قسمت سی دو برام خیلی این کارش ارزش داشت.واسه همینم وقتی ازم خواست با هم صبحونه بخوریم،نه نیاوردم…چقدر اون صبحونه ی دونفره لذت بخش بودو خاطره ای که قرار بود ازش بمونه نزدیک وآشنا.انگار قرار نانوشته ای این بین وجود داشت که می گفت صبحونه های زیادی رو کنار هم خواهیم خورد. تو تموم خاطراتی که ازش دارم شاید تنها خاطره ای که باعث ناراحتیم می شه، حرفهایی بود که نباید از نوع دیدگاهم به زندگی می زدم...

ادامه مطلب