بایگانی برچسب ها: داستان خواندنی ودنباله دار

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد قسمت هفتاد _بفرما داداش کاری داشتین؟ نگاهمو از بساط آشپزیشون گرفتم وبه جوونی که این سوالو ازم پرسید دوختم. _اینجا خونه ی حاجی مقدم پناه ست؟ _بله.امرتون؟ _با خودشون کار داشتم. یه چند قدمی به سمتم اومد. _راستش حاجی الان اینجا نیست.اما اگه باهاش کار واجب داری یه حسینیه تو همین کوچه بغلی هست فکر میکنم اونجا باشه. _حسینیه؟! یه لبخند محو رو لبش نشست. _به همت حاجی وچندتا از معتمد های بازار همین امسال برپا ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و یک

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و یک

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد و یک قسمت هفتاد و یک به خودش لرزید وبا خشم گفت:پسرمن گناهی نکرده که مستحق بخشیده شدن باشه. راست تو چشماش زل زدم وزمزمه کردم. _اینقدر مطمئن نباش حاجی.اگه می بینی اون دختر وخونواده ش سکوت کردن دلیل بر بی گناهی پسرت نیست.بترس از روزی که خون اون جوون رو به ناحق بریزی ودر برابر خدا برای این اقدام خودخواهانه ت جوابی نداشته باشی. _با این چیزا نمی تونی خامم کنی.من با یه مشت حرف مفت وتهدید بی جا وادعای دروغ ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و نه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و نه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و نه   قسمت شصت و نه نمی خواست ازم جداشه.می ترسید از اینکه بخوام بازم به خاطر آیسان و خونواده ش شماتتش کنم یا بذارم وبرم.از وقتی بابا فوت کرده بود یه جورایی دل نازک وزود رنج شده بود. بهم تعارف کرد بشینم وخودشم کنارم نشست. _از کاشان چه خبر؟ تونگاه کنجکاو وپرسشگرش دنبال دلیل این سوال می گشتم.برام جالب بود که مامان اینهمه مشتاق دونستن از وضعیت خونواده ی رحیمیه. _تونستی واسه اون پسربچه کاری کنی؟ هنوز سو...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و هشت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و هشت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و هشت قسمت شصت و هشت گلاره به محض خروجمون از مطب به این موضوع اعتراف کرد وعذرخواست از اینکه با لجبازی تو روند این تغییر مکان اختلال بوجود آورده بود. تومسیر برگشت به خونه بودیم که استاد خیلی بی مقدمه زیر لب گفت:به خیال خودتون میخواین ازم همه چیزو پنهون کنین اما نمی دونین که من همه چیزو می فهمم حتی اگه لب از لب وا نکنین. گلاره با دلخوری واکنش نشون داد. _این چه حرفیه بابا…اتفاق خاصی نیفتاده که...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و شش

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و شش

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و شش قسمت شصت و شش اشکاشو با پشت دست پاک کرد. _چطوری؟ یه نفس عمیق کشیدم ونگاهمو به گنبد امامزاده دوختم. _می خوام با حاجی مقدم پناه صحبت کنم. با وحشت پرسید. -کجا؟…کی؟ تو چشماش زل زدم وبا آرامش کم نظیری گفتم:امروز عصر تو بازار فرش فروش ها. خیلی سریع واکنش نشون داد. _منم باهاتون می یام. _اومدنتون کارهارو خراب تر می کنه. _اینجوری نمی تونم طاقت بیارم.بذارین باهاتون بیام.قول می دم حرفی نزنم. اینبار اصرار...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و هفت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و هفت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت و هفت قسمت شصت و هفت _آقا کی باشن؟ یه چند نفری از مغازه هاشون بیرون اومدن و ناظر بحثمون شدن. _این مهم نیست من کیم.مهم حرفامه که تا نزنم از اینجا بیرون نمی رم. تهدیدم اولین ضربه ی ناغافلی به حساب اومد که بهش زدم.اما ناشیانه بود. یه نیشخند تلخ کنج لبش جاخوش کرد. _اینجور که پیداست مثل اینکه من باید ازتون رضایت بگیرم تا دست از سرم بردارین نه شما. فقط نگاهش کردم.اگه قرار بود بازم بهش بتوپم قافیه رو خیلی راحت ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت وپنج

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت وپنج

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت وپنج قسمت شصت وپنج یه لبخند دلگرم کننده رو لبم نشست وبا خوشحالی این پیشنهاد رو قبول کردم.با اینکه دوره ی طولانی وسختی بود اما چون فاصله ای بین آران وبیدگل وکاشان وجود نداشت کنار اومدن با این ماموریت نه تنها سخت نبود که هرجور فکر می کردیم به نفع هردومون بود. اما وقتی عناوین این دوره ی سه ماهه رو بررسی کردم حسابی شاکی شدم.دیگه برای اعتراض دیر بود وما چون یه جورایی مجبور بودیم حتما ماموریت بریم به ناچ...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت قسمت شصت مامان سریع اشکاشو پاک کرد وبا یه لبخند به استقبال بابا رفت.منم از جام بلند شدم وبدون اینکه توجه جمع رو به خودم جلب کنم به سمت پله های خرپشته رفتم. می خواستم کمی با خودم رو پشت بوم خلوت کنم.وحتی شاید برای بهراد وبد بیاری هاش اشک بریزم. یه چیزی این میون وجود داشت… اونم احساسی بود که این روزا بدجوری درگیرش شده بودم.احساسی که اگه میخواستم به پیامدی که میتونست داشته باشه فکر کنم باید د...

ادامه مطلب

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت ویک

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت ویک

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت شصت ویک قسمت شصت ویک و فصل سوم وقتی در سطر سوم شعرم دیدم که واژه ها تهی از تو ازچله ی کمان خیالم گذشته است وهیچ واژه ای وهیچ سطر شعری دیگر نشانی از تو ندارد غیظم گرفت از این که این همه واژه، بی هیچ نقش روی تو از خامه ی خیال، بر بستر سپیدی کاغذ فرو چکید. شعری که بی نشان تو باشد، نگفتنی ست. **** فصل سوم( بهراد ) نمی خواستم باور کنم…واسه یه بارم شده ای کاش تو همون خیال خام خودم می موندم…ای کاش ا...

ادامه مطلب

داستان خواندنی ودنباله دار قسمت سی و یک

داستان خواندنی ودنباله دار قسمت سی و یک

داستان خواندنی ودنباله دار قسمت سی و یک قسمت سی یک نمی دونم چند لحظه به اون حال موندم که تا به خودم اومدم،دیدم مدادی تو دستمه ودارم طرح یه ترنج لوزی شکلو روصفحه می کشم. همه چیز اونقدرتمیز ومرتب کنار هم قرار گرفته بود که حتی واسه خودمم که سیزده،چهارده سالی بود چیزی نکشیده بودم عجیب وشگفت انگیز به نظر می اومد. دلم میخواست اونقدر لچک کنارهم بکشم تا ترنج درست کنم وبه اسلیمی ها پیچ وتاب بدم که احساسم،فارغ از هربند پوسیده ای که باورهای دیگرون به دست و...

ادامه مطلب