تنها راه تغییر یافتن یک تصمیم واقعی است.
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
3
کل بازدیدها:644376
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد ونه
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد ونه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد ونه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد ونه

 

قسمت هفتاد ونه

با همه ی استرس وهیجانی که داشت بالاخره روز عمل رسیدو امیرو که دو روزی می شد بستری کرده بودن وممنوع الملاقات بود به اتاق عمل بردن.
گلاره واسه دیدنش بی تابی می کرد ودلش می خواست قبل از عمل باهاش حرف بزنه.با هماهنگی دکتر شهشهانی
که همه جوره باهامون تو این مدت راه اومده بود تونستیم باهاش ملاقات کنیم.یه ملاقات ده دقیقه ای وکوتاه.
دیدنش تو لباس آبی روشن بیمارستان وبا اونهمه آرامش وحضور وقلب واقعا باعث غبطه ی هر کسی می شد و نا
خود آگاه آدمو وادار می کرد باهاش با احترام برخورد کنه.واین به خاطر روح بزرگی بود که اون جوون داشت.دلم
نمی خواست بهش بگم پسر بچه، چون اون واقعا مثل یه مرد تا الان رفتار کرده بود.
گلاره با دیدنش اشک ریخت ومیون گریه هاش خندید.دست امیرو گرفت ورو تک تک انگشتاش بوسه زد.دیدن
این صحنه منقلبم کرد وبا اینکه سعی کردم گریه نکنم بغض گلوم چشمامو تار کرد.
_این چه وضعشه گلاره؟بازم که آبغوره گرفتی.
امیر به شوخی این حرفو زد ودست دراز کرد تا صورت خیس خواهرشو لمس کنه..گلاره خم شد وبا علاقه پیشونیشو
بوسید.

_دست خودم نیست داداشی.من که نمی تونم مثل تو قوی باشم.
امیر با مهربونی سرتکان داد.

_تو همیشه قوی بودی وهستی…مگه نه آقا بهراد؟
واسه عوض شدن جو با شیطنت گفتم:واالله هنوز با هاش دست وپنجه نرم نکردم تا بفهمم چقدر قویه…اما خب
امیدوارم اونقدری نباشه که تو ازش تعریف کردی چون اینجوری وای به حالمه.
هردوشون ریز خندیدن وامیر مشت آرومی به بازوم زد.
_آبروی هرچی مرده بردی…آدم اینجوری گربه رو دم حجله می کشه؟
گلاره به شوخی ظاهر متعجبی به خودش گرفت.
_وایسا بینم.تو طرفدار منی یا بهراد؟
امیر بازم خندید ومیون خنده هاش دست منو گرفت وبه طرف خودش کشید.یه قدم نزدیک تر رفتم.از گلاره هم
خواست کنار من بایسته.اونم تخت رو دور زد .به سمتم اومد.دست اونم گرفت .با جدیت تو چشمامون زل زد.
_می دونم این یه عمل جراحیه مطمئنه وخطر زیادی نداره.ولی آدم نمی تونه بعضی مسائل رو پیش بینی کنه.یکی از
اونام مرگه.می خوام این قول رو بهم بدین که اگه من به هر دلیلی نتونستم برگردم…
گلاره اعتراض کرد.
_این حرفا چیه می زنی امیر؟بچه شدی؟

دستشو فشرد وبا محبت گفت:بذار حرفمو بزنم خانوم عجول…گفتم اگه این اتفاق افتاد…باید بهم قول بدین مواظب
مامان وبابا باشین.

چشمای گلاره دوباره پر اشک شد وبا سرزنش نگاهش کرد.
_آخه عقل کل اینم قوله که از آدم می گیری؟معلومه که مواظبشونیم چه تو باشی جه…
نتونست جمله شو کامل کنه.امیر خیلی جدی بهش خیره شد.
_باید یه قول دیگه م بهم بدی.نمی خوام هیچ وقت…می فهمی گلاره هیچ وقت نسبت به من عذاب وجدان داشته
باشی.چه تو این دنیا باشم چه نباشم،از اینکه بدونم تو داری در مورد این موضوع عذاب می کشی وخودتو سرزنش
می کنی من بیشتر معذب می شم ورنج می برم.پس باید بهم قول بدی خودتو مقصر ندونی.من هرگز نمی تونم به
خاطر اشتباهم وقتل یه انسان خودمو ببخشم اما از واکنش وحمایتم از تو در برابر اون راضیم.اگه هزار بار دیگه هم
تو اون صحنه قرار می گرفتم بازم با همه ی وجود ازت دفاع می کردم.پس لازم نیست به خاطرش خودتو ناراحت
کنی.
رو به من کرد وبا لبخند عمیقی نگام کرد.

_می دونم کار سختیه وبار سنگینی رو شونه هات میذاره اما جز تو به هیچ کس دیگه ای نمی تونم اعتماد کنم
واطمینان داشته باشم…به جای من در حق مادر وپدرم پسری کن.نذار جای خالیمو حس کنن باشه؟

به سختی بغضمو فرو دادم وگفتم:خیلی بی ملاحظه شدی امیر.حالا دیگه وظایف خودتو رو شونه ی من میذاری؟نه من
همچین قولی بهت نمیدم.به جای خودم حق پسریمو ادا می کنم.تو هم خیلی ناراحتی بهتره قول بدی سالم وسلامت
برگردی وحقتو ادا کنی.
ابروهاش توهم گره خورد و اخم کرد.حالشو درک می کردم اما نمی خواستم بهش قولی بدم.اون نباید تموم بندهایی
رو که به زندگی متصلش می کردن به همین راحتی پاره می کرد.
_فعلا بی خیال این قول وقرارها شو.در موردشون بعداً سرفرصت صحبت می کنیم.تو باید صحیح وسالم برگردی
چون باهات کلی کار داریم.مثل اینکه فراموش کردی مراسم عروسیمون به برگشت جنابعالی موکول شده.تو که نمی
خوای داداشت ناکام وحسرت به دل از دنیا بره.
با این حرفم به لبخند غمگین رو لبش اومد واخماش کم کم واشد.
دکتر شهشهانی به طرفمون اومد.
_وقت چندانی نمونده بهتره دیگه آقا امیرو تنها بذارین.

گلاره خم شد ودوباره صورت امیرو بوسید.منم دستمو رو شونه ش گذاشتم وبه آرومی فشردم.
_خیلی مردی امیر.

هیچی نگفت وبا اشکی که تو چشماش جمع شده بود بدرقه مون کرد.
جلوی در رو به دکتر گفتم:از لطفتون واقعا مممنونم.می دونم اینجور ملاقاتها غیر قانونی وخارج از برنامه ست.اما
محبتتون مثل همیشه شامل حالمون شد.ای کاش میتونستم یه جوری از خجالتتون در بیام.
دکتر خیلی رک جواب داد.
_می تونی…به شرطی که کاری کنی کوروش کمی باهام راه بیاد.
با تردید واستفهام نگاش کردم.
_متوجه منظورتون نمی شم.
_موضوع مربوط به جمیله میشه…اون بازم مخالفه.در جریان که هستین؟
دهانم از تعجب باز موند.ته دلم اینهمه سرعت عمل وجسارت رو تحسین کردم.بابا این دیگه کی بود.
_جمیله خانوم چی؟اون راضیه؟
سریع گفت:اونم راضیه…یعنی مطمئنم اگه کوروش چیزی نگه راضی بشه.
سرتکان دادم.
_باشه من باهاش حرف می زنم.

دستشو رو شونه م گذاشت.
_ممنون میشم اگه اینکارو برام بکنی.

بلافاصله بعد امیر،علی رو هم به بخش جراحی منتقل کردن.وتیم پیوند که دکتر شهشهانی هم یکی از اونا
بود،خودشونو واسه ی این عمل آماده کردن. پشت درهای بسته نشسته بودیم وسمیرا خانوم و گلاره داشتند زیر لب
ذکر میگفتن.مرتضی بی قرار طول راهرو رو طی می کرد و هرچند دقیقه می ایستاد وسرشو به سمت بالا می گرفت
وچیزی می گفت.حالشونو کامال درک می کردم.حتی با وجود موفقیت آمیز بودن عمل،اگه بدن علی کلیه رو پس می
زد تموم امید وآرزوهامون نقش بر آب می شد. مامان وجمیله خانوم هم یکساعتی می شد بهمون ملحق شده بودن
وهمگی پشت اون در های بسته منتظر وچشم به راه بودیم. بابا ومامان صفورا هم از صبح چندباری تماس گرفته
بودن.می دونستم دلشون اینجاست ونگرانن.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد ونه

من وگلاره تا اونجا که امکان داشت دلداریشون می دادیم ونمیذاشتیم به
خاطر این فاصله و دوری بی قراری کنن. باز شدن در نگاه همه مون رو به اون سمت کشوند.امیرو بیهوش از ازاتاق
عمل بیرون آوردن وبه بخش منتقل کردن.چون اجازه ی ملاقات نمی دادن مجبور شدیم دوباره پیش مرتضی
وخانومش برگردیم.ساعات عذاب آوری رو واقعا پشت سر گذاشته بودیم.به عمرم همچین فشار روانی ای رو تحمل
نکرده بودم. با خروج دکتر شهشهانی وهمکاراش همگی مون به سمتشون رفتیم ودکتر با لبخند اطمینان بخشی
گفت:شکرخدا عمل موفقیت آمیز بود.فعلا تا چهل هشت ساعت باید تحت نظر نفرولوژیستش که خودم هستم بمونه
و سطح پتاسیم خونش افزایش نداشته باشه.بعد این دوروز یه بار دیگه هم دیالیز میشه تا کم کم کلیه ش شروع به
کار کردن کنه.تو این مدت هم بایدبا یه سری دارو سیستم ایمنی بدنشو سرکوب کنیم که بافت پیوندی رو پس
نزنه.الانم می تونم فقط ازتون بخوام که براش دعا کنین.

شونه های سمیرا خانوم شروع به لرزیدن کرد وبه آغوش  گلاره پناه برد.

کوروش دستی رو شونه ی مرتضی گذاشت و اون با ناراحتی سرتکان داد وچیزی نگفت. چهل وهشت
ساعت جهنمی،که تازه می فهمیدم اون چندساعت پشت درهای بسته ی اتاق عمل دربرابرش هیچ بودن.همگی با
اضطراب به گذر لحظه ها خیره بودیم.تو این مدت دوبار دمای بدن علی به شدت بالا رفت. چون سیستم ایمنی
بدنش به نوعی از کار افتاده بود،احتمال دچار شدن به بیماری های زیادی تهدیدش می کرد. اما با رسیدن ساعات
پایانی انتظار،کم کم وضعیتش ثبات پیدا کرد و دمای بدنش پایین اومد. همینم واسه ما خبر خوبی بود.امیر خیلی
زودتر از علی به هوش اومد وخوشبختانه حالش مساعد به نظر می رسید.اما بازم ممنوع الملاقات بود. علی هنوزم تو
بخش پیوند بستری بود و ما فقط از پشت شیشه می تونستیم ببینمش. پرستاری از بخش خارج شد و مرتضی رو صدا
زد. _آقای مقدم پناه لطفا این داروها رو هرچه سریع تر تهیه کنین. نگاهمو از شیشه گرفتم وبا دهان باز به مرتضی
چشم دوختم. _مقدم پناه؟!! مرتضی نسخه رو گرفت و چون متوجه سوالم نشده بود به سمت در خروجی رفت.سمیرا
خانوم که از دور حواسش به نگاه بهت زده وگیج من بود،به حرف اومد. _فامیلی مرتضی هم مقدم پناهه. زیر لب
زمزمه کردم. _با هم فامیلین؟! _نوه عموی پدرمه. پس چرا من هیچ وقت متوجه این موضوع نشده بودم؟!چرا هرگز
نخواستم نسبت به نام خانوادگی مرتضی کنجکاوی نشون بدم؟

دوباره به سمت شیشه چرخیدم ونگاه ماتمو به چهره  ی لاغر وتکیده علی دوختم.کلی فکر توسرم بود وحسابی ذهنمو آشفته می کرد.گلاره اومد وکنارم ایستاد.

_تعجب  کردی؟ به سمتش چرخیدم.هنوزم بهت زده بودم. _می دونی این یعنی چی؟ _اون رضایت بده نیست.تو بهش قولداده بودی عماد رو برگردونی نه نوه شو. تو چشماش زل زدم وبا کمی مکث گفتم:من بهش قول داده بودم پسرشو
برگردونم نه عماد رو. گلاره نگاهشو دوباره به شیشه دوخت. _اما علی پسرش نیست. یه لبخند پیروزمندانه رو لبم
نشست. وبا اطمینان زمزمه کردم. _منظور منم علی نبود.
درست چهار روز بعد از عمل پیوند بود که حاجی مقدم پناه و همسرش خودشونو رسوندن.علی رو چند ساعتی می
شد که به بخش منتقل کرده بودن وتو اتاقش در حال استراحت بود. من وگلاره کنار آقا مرتضی ایستاده بودیم و
داشتیم حرف می زدیم.سمیرا خانوم هم تو اتاق بود.صدای سالم شخصی باعث شد نگاهمون به سمت عقب برگرده.
_سلام مرتضی،حال علی… با دیدن ما باقی حرف تو دهانش ماسید.مطمئن بودم انتظار نداشت مارو اینجا ببینه.اونم
وقتی که تا این حد صمیمی مشغول گفتگو با مرتضی باشیم.ابروهاش تو هم گره خورد وبا خشم گفت:به به چشم
ودلم روشن.خوب حقمونو گذاشتی کف دستمون آقا مرتضی.

مادر عماد نگاه بهت زده شو از من گرفت وبه گلاره  دوخت.نمی دونم چرا تو نگاهش فقط شرمندگی وندامت دیده می شد.یعنی سمیرا خانوم همه چیزو بهش گفته بود؟

سرشو پایین انداخت وپرسید. _حال علی چطوره؟ مرتضی که هنوز جوابی به پدرزنش نداده بود زیر لب زمزمه کرد.
_خدارو شکر بهتره.تو اتاقشه.می تونین برین وببینینش. حاجی نگاه دلخور وناراضیشو از اون گرفت و وارد اتاق
شد.مادر عماد هم سربه زیر دنبالش رفت. _خیلی بد شد نه؟

اینو من پرسیدم.مرتضی نگاهشو از اونا گرفت وبه من  دوخت. _بالاخره که چی؟اون می دونه من وسمیرا در این مورد نظرمون چیه. سمیرا خانوم از اتاق بیرون اومد وبا
نگرانی به من وگلاره خیره شد. _بهتون که حرفی نزد؟ گلاره سرتکان داد. _نه هنوز. با ناامیدی نگاهشو به زمین
دوخت. _مرغ بابا یه پا داره.محاله رضایت بده. گلاره حرفی نزد.می دونستم ته دلش با این حرف خالی شد.همه ی
امیدش بعد اومدن حکم دادگاه تجدید نظر به تلاش های سمیرا بود وحالا اون با این حرفش آب پاکی رو یه جورایی
رودستش ریخته بود. من اما دیگه ناامید نبودم.

می دونستم چطوری می تونم اون مرد لجباز ویکدنده رو راضی  کنم.واسه همین بلافاصله گفتم:رگ خواب پدرتون فقط دست منه.نگران نباشین سمیرا خانوم من می تونم ازش  رضایت بگیرم. گلاره با تردید نگام کرد ولبخند غمگینی رو لباش نشست.گوشه ی چادرشو تو دستش مشت کرده
بود وبه حالت عصبی می فشرد. حاجی از اتاق بیرون اومد.طلبکارانه به هر چهارنفرمون خیره شد. _خب؟ منتظر
توضیح بود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

 

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هفتاد ونه

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید.
قسمت هشتاد داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است