آدمیانی مانند گل های لاله ، زندگی کوتاه در هستی و نقشی ماندگار در اندیشه ما دارند .
خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
2
کل بازدیدها:657439
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد

داده بودی عماد رو برگردونی نه نوه شو. تو چشماش زل زدم وبا کمی مکث گفتم:من بهش قول داده بودم پسرشو
برگردونم نه عماد رو. گلاره نگاهشو دوباره به شیشه دوخت. _اما علی پسرش نیست. یه لبخند پیروزمندانه رو لبم
نشست. وبا اطمینان زمزمه کردم. _منظور منم علی نبود.
درست چهار روز بعد از عمل پیوند بود که حاجی مقدم پناه و همسرش خودشونو رسوندن.علی رو چند ساعتی می
شد که به بخش منتقل کرده بودن وتو اتاقش در حال استراحت بود. من وگلاره کنار آقا مرتضی ایستاده بودیم و
داشتیم حرف می زدیم.سمیرا خانوم هم تو اتاق بود.صدای سالم شخصی باعث شد نگاهمون به سمت عقب برگرده.
_سلام مرتضی،حال علی… با دیدن ما باقی حرف تو دهانش ماسید.مطمئن بودم انتظار نداشت مارو اینجا ببینه.اونم
وقتی که تا این حد صمیمی مشغول گفتگو با مرتضی باشیم.ابروهاش تو هم گره خورد وبا خشم گفت:به به چشم
ودلم روشن.خوب حقمونو گذاشتی کف دستمون آقا مرتضی. مادر عماد نگاه بهت زده شو از من گرفت وبه گلاره
دوخت.نمی دونم چرا تو نگاهش فقط شرمندگی وندامت دیده می شد.یعنی سمیرا خانوم همه چیزو بهش گفته بود؟
سرشو پایین انداخت وپرسید. _حال علی چطوره؟

مرتضی که هنوز جوابی به پدرزنش نداده بود زیر لب زمزمه کرد. _خدارو شکر بهتره.تو اتاقشه.می تونین برین وببینینش.

حاجی نگاه دلخور وناراضیشو از اون گرفت و وارد اتاق
شد.مادر عماد هم سربه زیر دنبالش رفت. _خیلی بد شد نه؟ اینو من پرسیدم.مرتضی نگاهشو از اونا گرفت وبه من
دوخت. _بالاخره که چی؟اون می دونه من وسمیرا در این مورد نظرمون چیه. سمیرا خانوم از اتاق بیرون اومد وبا
نگرانی به من وگلاره خیره شد. _بهتون که حرفی نزد؟ گلاره سرتکان داد. _نه هنوز. با ناامیدی نگاهشو به زمین
دوخت. _مرغ بابا یه پا داره.محاله رضایت بده. گلاره حرفی نزد.می دونستم ته دلش با این حرف خالی شد.همه ی
امیدش بعد اومدن حکم دادگاه تجدید نظر به تلاش های سمیرا بود وحالا اون با این حرفش آب پاکی رو یه جورایی
رودستش ریخته بود. من اما دیگه ناامید نبودم.می دونستم چطوری می تونم اون مرد لجباز ویکدنده رو راضی
کنم.واسه همین بلافاصله گفتم:رگ خواب پدرتون فقط دست منه.نگران نباشین سمیرا خانوم من می تونم ازش
رضایت بگیرم. گلاره با تردید نگام کرد ولبخند غمگینی رو لباش نشست.گوشه ی چادرشو تو دستش مشت کرده
بود وبه حالت عصبی می فشرد. حاجی از اتاق بیرون اومد.طلبکارانه به هر چهارنفرمون خیره شد. _خب؟ منتظر
توضیح بود.مرتضی گفت:ببین حاجی، عماد واسه من وسمیرا هم عزیز بود.مرگش کم عذابمون نداد.اما ما نمی تونیم
اون پسر و خونواده شو همه جوره مقصر بدونیم.اونم بعد از اینکه حقیقت ماجرا رو فهمیدیم. _اونوقت حقیقت ماجرا
چیه؟به منم بگین تا بدونم. گلاره وحشت زده به دهان آقا مرتضی زل زد. وسمیرا خانوم دخالت کرد. _بعضی حرفا
نگفتنیه بابا.اما اینو بدونین که عماد کم به این خونواده بدی نکرده.

صدای حاجی بی اختیار بالا رفت. _اون چه بدی در حق اینا کرده که مستحق مرگ باشه؟ مادر عماد از اتاق بیرون اومد ورو به حاجی گفت:قسم خوردم چیزی
نگم.

اونم به شما حاجی…فقط اینو می خوام بدونی که خدا وقتی از سر تقصیرات جگرگوشه م میگذره که این دختر
بگذره. دستاش می لرزید وصداش از شدت بغض دو رگه بود.سمیرا به طرف مادرش رفت وزیر بازوشو گرفت.زن
بیچاره واقعا از لحاظ روحی منقلب شده بود. _رضایت بده حاجی..تورو به روح عماد قسمت می دم.رضایت بده. باورم
نمی شد مادر عماد تا این حد تغییر رویه داده باشه.یعنی این همون زنی بود که حاجی ادعا می کرد حاضر نیست به
هیچ وجه از خون پسرش بگذره؟ بابدبینی نگاهمو به حاجی مقدم پناه دوختم که کلافه وسردرگم نگاهشو از جمع
متحد و مصممون می دزدید.پس همه ی اون ادعاها دروغ محض بود. سمیرا خانوم با گریه گفت:بابا تو که اینجوری
نبودی…چرا نمی خوای دلتو از این کینه پاک کنی؟

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد

نمیگم اون پسر بی گناهه اما عمادم تو این قضیه کم مقصر نیست.
حاجی بازم رو خواسته ش پافشاری کرد. _من این حرفا حالیم نیست.اون پسر باید تقاص پس بده ومیده. گلاره به
حرف اومد. _هیچ پیش خودتون گفتین که چرا پسرتون نتونست جلو یه الف بچه قد علم کنه؟یعنی اینقدر بی دست
وپا بود که نتونه از خودش دفاع کنه؟هیچ پرسیدین چرا این امیر باید باشه که عماد رو هل بده؟…نه شما فقط به
انتقام فکر می کردین.به اینکه با داغدار کردن خونواده ی ما دلتون خنک شه. دلم می خواست واکنش نشون بدم.اما
از برخورد گلاره مطمئن نبودم.اینبار هم اون باید خودش تصمیم می گرفت که بگه یا بازم سکوت کنه. _عماد از
خودش دفاع نکرد.وقتی امیر با کتفش تو شکم اون کوبید سعی نکرد تعادلشو حفظ کنه.امیر نمی خواست اونو بکشه
می خواست از من حمایت کنه.

وچیزایی رو که پسرتون به ناحق ازم گرفته بود بهم برگردونه. یه لحظه هاله ای از  شک وتردید تو نگاه حاجی نشست.

_داری از چی حرف می زنی؟!عماد من چیکار کرده؟چرا باید میذاشت اون
پسرکتکش بزنه؟ گلاره چشمای خیس از اشکشو دزدیدوبه من نگاه کرد.مطمئن بودم دنبال تایید وحمایت از خودش
تو نگام می گشت.یه لبخند دلگرم کننده رو بی تعارف تقدیمش کردم وسرتکان دادم.هرچقدر واسه من شنیدن
اعتراف دوباره ش سخت بود واسه اون گفتنش ده برابر عذاب آور بود.اما اون میخواست واسه امیری که زندگیشو
پای آبروش معامله کرده بود کاری انجام بده. نگاهشو ازم گرفت وبه چشمای منتظر حاجی چشم دوخت.وقتی به
حرف اومد حتی به اندازه ی یه اپسیلون صداش ارتعاش نداشت. _پسرت بهم تجاوز کرد. خون تو رگ های حاجی
یخ بست.دستشو رو قلبش گذاشت وبا بهت زمزمه کرد. _ای این…این…این حقیقت نداره. گلاره با نفرت سرتکان
داد. _چرا داره حاجی…پسرت قبل از مرگش همه ی زندگیمو ازم گرفت وباهام بی حساب شد.اینی که الان جلو
روت وایساده فقط یه مرده ی متحرکه. حاجی تلو تلو خورد ومرتضی بلافاصله زیر بازشو گرفت وکمک کرد رو یه
صندلی بشینه. _حالتون خوبه؟ بی توجه به سوال مرتضی رو به گلاره گفت:این حرفا رو می زنی که رضایت بدم مگه
نه؟ گلاره با پشت دست اشکاشو پس زد واز حاجی چند قدم فاصله گرفت.انگار که بخواد جلوی خودشو بگیره تا
حرفی نزنه.اما نتونست. _مرگ اون یه اتفاق بود.امیر تقصیری نداشت.

عصبانی بود اما نمی خواست اونو بکشه.عمادخودش مقاومت نکرد.خودش گذاشت امیر کتکش بزنه…اومده بود تا ازم بخواد ببخشمش…بهش فرصت بدم که  جبران کنه.

اما من نمی خواستم.من… دستشو رو گلوش گذاشت وفشرد.بازم نفس کم آورده بود وبغض گلوش مانع
از حزف زدنش می شد. حاجی با ناباوری سر تکان داد. _اینا همش دروغه…پسرمن همیچین کاری نکرده.من نمی
تونم باور کنم. _وقتی از خونه ت بیرونم کردی دیگه واسه م این رابطه تموم شده بود.من عماد رو نمی خواستم.گفتم
بهش ازم بگذره…قبول نکرد.اومد محل کارم وداد وبیداد راه انداخت.با پسر حاجی شریفی گلاویز شد.ازش
ترسیدم…برگشتم خونه اما اون…هرچی بهش التماس کردم…اون فقط می خواست هرطور شده این رابطه رو حفظ
کنه…واسه ش من مهم نبودم.خواسته ش مهم بود…طاقت نه شنیدن نداشت…اینو هیچ وقت یاد نگرفته بود…شما
بهش یاد ندادی حاجی. دیگه حرفاش بریده بریده وبی معنی شده بود.هق هق گریه ش سمیرا رو به سمتش کشوند
وبغلش کرد. حاجی رو صندلیش سرخورد وسرشو بین دستاش گرفت. _پسرمو ازم گرفتین بس نبود می خواین با
آبروی من بازی کنین؟فکر میکنی با شنیدن قصه ت می تونی نظرمو عوض کنی؟دیگه چی از جونم می خواین؟…دِ
بگو لعنتی. مرتضی شونه شو فشرد. _حاجی آروم باش واسه قلبت خوب نیست. مشت محکمی به سمت چپ سینه
ش کوبید وبا نفرت گفت:بذار این تیکه گوشتم از کار بیفته بلکه دست از سرم بردارن. مادر عماد دخالت کرد. _چرا
از خرشیطون پایین نمی یای اکبر؟…اینهمه کینه ودشمنی بس نیست؟می خوای عماد تنش تو گور بلرزه؟ بهش با
خشم توپید. _تو هم خام یه مشت دروغ اینا شدی.با چهارتا قطره اشک ویاوه گویی خوب سرتو شیره مالیدن.به
همین زودی فراموش کردی تن رشید پسرتو زیر خاک کردن؟

_این لقمه ای بود که تو واسه ما گرفتی.عماد چوب  تربیت غلط تورو خورد.وگرنه اینقدر راحت همه چیزو زیر پاش نمیذاشت وبه اون دختر امان می داد. حاجی مات چهره ی خشمگین وغیرقابل نفوذ همسرش شد.

انگاری باور نداشت این همون همسر مطیعی باشه که سالها باهاش
زندگی کرده. _دستت درد نکنه.حالا دیگه همه ی کاسه کوزه هارو سر من می شکنی؟…من باعث مرگ عماد شدم؟
_نقل این حرفا نیست حاجی.می خوام این قائله بی سرو صدا ختم به خیر شه.یکم بشین فکر کن ببین داری به کجا
می رسی؟ یعنی تو اینقدر کینه ای بودی ومن نمی دونستم؟ به اتاق علی اشاره کرد. _به اون طفل معصوم یه نگاه
بنداز.از این پس گردنی محکم تر می خوای بخوری که به خودت بیای؟ببین خدا هم جوابتو داد. بین اینهمه آدم باید
کلیه ی اون پسر واسه علی ما مناسب باشه.وقتی خدا خودش می خواد که اون بخشیده شه.تو که بنده شی چرا مانع
می شی؟ حاجی با تاسف سرتکان داد. _گفتم که گول یه مشت حرف نامربوط رو خوردین.وگرنه اینقدر راحت از
گذشت وبه هدر رفتن خون پسرت حرف نمی زدی. سمیرا خانوم با بغض نالید. _کدوم پسر بابا؟…عماد رفت.تا کی
می خوای این زخمو سر باز نگه داری وروش نمک بپاشی؟ _اونا نمی تونن منم مثل شما فریب بدن…من از حق خودم
نمیگذرم…رضایت نمی دم…نمی بخشم. _باشه نبخش اما قبلش یه نگاه به دور وبرت بنداز جز ما که خونواده ت
هستیم کی برات مونده که وجودت واسه ش مهم باشه؟می خوای مارو هم از دست بدی؟ مرتضی دستشو گرفت تا
مانع از حرف زدنش بشه.خب یه جورایی در برابر پدرش زیاده روی کرده بود. _سمیرا؟! عصبی دست مرتضی رو
پس زد. -ولم کن بذار حرفمو بزنم.مرگ عماد واسه ما هم سخت بوده.اما این داغ با انتقام گرفتن درمان نمی شه که
هیچ با درد بیشتری به جونمون می افته.

مااز اینهمه کینه متنفریم بابا.بذار بعد از مدتها یه نفس راحت بکشیم.فکر  میکنی اینجوری عماد ازت راضیه؟اون اگه به مرگ راضی نبود…اگه جلوی پسربچه ای که ازش ده سال کوچیکتر بود  وایمیستاد.

شاید الان این ما بودیم که در به در گرفتن رضایت از خونواده ی رحیمی می شدیم. حاجی بی توجه به
اعتراض سمیراخانوم یه پوزخند مشمئز کننده زد ورو به گلاره گفت:تو با این ادعات قبر خودتو کندی دختر…حالا
دیگه کاری میکنم نتونی تو کاشان سرتو بالا بگیری. مادر عماد یه قدم به سمتش برداشت وبا انزجار تو چشماش زل
زد. _از خشم خدا بترس اکبر…به ولای علی قسم اگه بخوای کار نامربوطی کنی باید واسه همیشه دور من وبچه هارو
خط بکشی. حاجی فقط نگاش کرد وحرفی نزد.به نظرم اومد تهدیدش به اندازه ی کافی کارساز بوده. مرتضی واسه
آروم کردن جو وکوتاه اومدن پدرزنش گفت:حاجی رضایت بده وازش بگذر…به خدا اینجوری تو چشم مردمی که یه
عمر نگران حرفشون بودی واز ریخته شدن آبروت می ترسیدی،بزرگ وعزیز می شی. نگاهی به چهره ی ناامید
گلاره انداختم که دلشکسته از حرفهای حاجی یه گوشه کز کرده بود ونگاش می کرد.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد

دلم می خواست حاجی رو زیر
دست وپام له کنم.اون حق نداشت اینجوری با مزخرفاتی که به زبون آورد گلاره رو عذاب بده. یه نفس عمیق
کشیدم وجلوی خودمو گرفتم.حالا که حاجی به آخر خط رسیده بود باید آخرین ضربه رو هم می زدم . _تو مجبوری
که رضایت بدی. جمله ی دستوریم که ازش بوی تهدید به مشام می رسید باعث جلب شدن توجه حاجی شد که تا
همین چند دقیقه قبل داشت با افکار پریشونش دست وپنجه نرم می کرد.نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت .انگار
دوباره با این حرف انرژی گرفته بود. _چرا؟

دستامو تو هم قالب کردم وخیلی خونسرد گفتم:تو بهم قول دادی.
_قول؟!…پس چرا من یادم نمی یاد؟

_شب عاشورا میون اونهمه جمعیت…تو که نمی خوای زیرش بزنی؟ با کمی
مکث جواب داد. _نگو که به قولت وفا کردی؟ با تمسخر بهم زل زده بود ومنتظر جواب قانع کننده ای بود.بااعتمادبه نفس کامل سرتکان دادم. _دقیقا منظورم همین بود. نفسشو با حرص فوت کرد. _کو پس؟چرا من نمی
بینمش؟مگه قول ندادی عمادمو بهم برگردونی؟ _من قول دادم پسرتو بهت برگردونم. چشماش برق زد. _آهان
حالا فهیمدم.نکنه منظورت علی هست. اگه خیال می کنی به واسطه ی دادن اون کلیه من رضایت می دم کورخوندی.
نیشخندمو ازش پنهون نکردم. _نه عماد…نه علی…من پسر واقعیتو بهت برگردوندم. ابروهاش تو هم گره خورد.
_منظورت از این حرف چیه؟ _مگه تو پسرتوازم نمی خواستی؟ _چرا. _خب یه نگاه بنداز من اونو دوباره بهت
بخشیدم حاجی.پسر حقیقی تو عماد نبود،علی هم نیست.پسرت اسم ورسم خونوادگی وآبروییه که تو حاضری به
خاطرش همه چیزتو فدا کنی.حتی انسانیتتو…یادته؟همه ی درد تو این بود که دیگه پشت نداری نه اینکه عماد
نداری؟ما اونو بهت برگردوندیم. به اتاق علی اشاره کردم. _یه مقدم پناه که می تونه اسم رسمتو حفظ کنه.تازه فقط
این نیست.ما آبروتم خریدیم.نذاشتیم پیش جماعتی که یه عمر جلوشون خودتو خوب جلوه دادی خراب شی…

یه  لحظه فکر کن اگه اونا بدونن حاجی شون که سنگ دست به خیر بودن ومهمون نوازیشو به سینه می زنن عروسشو از
خونه بیرون کرده چه حالی میشن؟…

بفهمن حاجی آدم اجیر کرده که یه پسر بچه رو تو زندان کتک بزنن وخبر
سکته ی باباشو بهش بدن چی میگن؟…به گوششون برسه حاجی به دروغ، چو انداخته عروسش با پسر شریفی که
کل بازار رو سرش قسم می خورن رو هم ریخته چی میشه؟ بوضوح مشخص بود یه جورایی رو دست خورده.انتظار
نداشت اینجوری بدیهاشو به رخش بکشم. _داری منو تهدید می کنی؟ _نه دارم یادت می یارم که چه چیزایی رو می
تونستی از دست بدی و ما اونو بهت دوباره برگردوندیم.حالا نوبت توئه که به قولت عمل کنی…امیرو به ما برگردون.
سمیرا خانوم زمزمه وار گفت:بابا رضایت بده…تورو خدا. _اکبر آقا تمومش کن. _حاجی تورو جون علی قسمت می
دم از قصاص بگذر. خواهش و التماس اطرافیانش انگار قد ارزن براش ارزش نداشت.اون هنوزم همونطور طلبکارانه
در برابرمون سینه سپر کرده بود وکوتاه نمی اومد. گلاره با حالی خراب جلو اومد ورو به من گفت:بهتره
بریم.موندنمون اینجا دیگه بی فایده ست. نگاه افسرده ش قلبمو آتیش می زد. نمی تونستم به همین راحتی کوتاه
بیام.من قول داده بودم.به گلاره…به مامان وبابا…به امیر. رو به حاجی کردم و واسه آخرین بار گفتم:نمی دونم اینو می
خوای جای تهدید بذاری یا هرچیز دیگه.فقط اینو می تونم بگم اگه رضایت ندی من همین پسرتم وسط بازار فرش
فروش های کاشان میون یه عده که عمریه واسه حرف اونا زندگی کردی ازت می گیرم.این بازی برد نداره.دوسر
باخته حاجی…تن بهش نده.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید.
قسمت هشتادویک داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

امتیاز 3.00 ( 1 رای )

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است