باورها و ارزش‌ها، بهترين راهنما و مشاور زندگي شما هستند.(آنتوني رابينز)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ اسفند ۱۳۹۷
کاربران آنلاین:
4
کل بازدیدها:519124
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و شش
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و شش

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و شش

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و شش

قسمت هشتاد و شش

 

مامان به جای من گفت:اینم سواله که می پرسی؟خب
پاشو ببرش دکتر،شاید خدایی نکرده حالش بد شه. ای کاش زمین دهن وا می کرد و منو توخودش می بلعید.زیر لب
آهسته گفتم:من خوبم مامان جان.چیزیم نیست. مامان یه لبخند نا مطمئن زد وبا نگرانی بهم خیره شد.

اما بهراد با بی
خیالی گفت:خب من دیگه باید برم موسسه.مجبورم گزارشمو تحویل بدم. مامان با حرص نگاهش کرد.انگار انتظار
نداشت اون اینقدر بی تفاوت برخورد کنه.

_ داری می ری سر کار؟! ته مانده ی شیر تو لیوانشو سر کشید. _نرم؟!
_از دست شما جوونهای امروزی.صدتا از شما به یه موی گندیده ی پدراتون نمی ارزین. _خب باید چیکار کنم.گلاره
که میگه حالش خوبه. دست به کمر زد وطلبکارانه گفت:من این حرفا حالیم نیست.عصری حتما باید ببریش دکتر. با
شیطنت جواب داد. _بروی چشم دیگه چی؟

به اتاق خوابم اشاره کرد. _واسه اون اتاقم یه تخت دونفره تهیه کن.
نفسم با این حرف تو سینه حبس شد.دیگه رسما آبرویی واسه مون نمونده بود. اما بهراد اینبار خیلی جدی
گفت:احتیاجی بهش نیست. وبعد بدون اینکه به اعتراض های مامان جوابی بده از خونه بیرون رفت.می دونستم قضیه
از کجا آب می خوره.

آقا بازم می خواست برگرده به همون رویه ی سابق ورفتار سردشو در پیش بگیره.مطمئن بودم
کاسه ای زیر نیم کاسه ست وتا ازش سر در نمی آوردم آروم نمی گرفتم.باید حتما باهاش حرف می زدم. حقیقتاً از
تلاش بی حاصلی که واسه نزدیک شدن بهش به خرج می دادم خسته بودم.

حوالی ساعت دو بود که برگشت.تا اون
موقع من مامان رو توجیه وذوقشو حسابی با حرفام کور کردم.ناهارمون زرشک پلویی بود که شب قبل پخته بودم.میز
رو چیدم وخیلی بی تفاوت وسرد صداش زدم.تصمیم داشتم مثل خودش رفتار کنم.اینجوری بهتر بود.باید می فهمیدم
مشکل از کجاست وچرا اون علی رغم میلش داره ازم فاصله می گیره.

خب این تصمیم نتیجه داد واون خیلی زود
متوجه واکنشم شد.موقع خوردن ناهار سعی داشت با شوخی و خنده منو به حرف بکشونه.اما موفق نبود.برخورد
ناامید کننده ودلسرد مامان رو هم که دید حساب کار اومد دستش ودیگه حرفی نزد. حالا فقط مونده بود ببینیم تا
کی می تونه مقاومت کنه ودر برابر این رفتار غیر موجه که علی رغم اتفاقات دیشب درپیش گرفته بودم،کوتاه نیاد.
اما اون تا شب چیزی نگفت.دیگه داشتم کم کم نا امید می شدم.

مثل اینکه نقشه م جواب نداده بود. ظرفای شام رو
مامان شست و منم کمی آشپزخونه رو جمع وجور کردم.بعدشم یه شب به خیر کوتاه به جفتشون گفتم وبه اتاقم
رفتم.ده دقیقه بعدم صدای مامان اومد که گفت داره می ره بخوابه.تلویزیون هنوز روشن بود.مثل چراغ اتاق

من…یعنی بلاخره این سد مقاوم سکوت رو می شکست؟ ضربه ای به در خورد وقبل از اینکه واکنشی نشون بدم،درو
باز کرد وبا درماندگی به چارچوبش تکیه داد. تو نگاش فعل خواستن وبا هم بودن بیداد می کرد

.نتونستم نگاهموازش بگیرم. با لحنی مسالمت جویانه پرسید. _نظرت در مورد یه تخت دونفره واسه این اتاق چیه؟ نمی خواستم
کبوتر جلدمو با یه برخورد اشتباه بپرونم.

خیلی عادی جواب دادم. _تو فکر میکنی این اتاق به همچین چیزی نیاز
داره؟ رو تختم نشسته بودم وچقدر عجیب بود که این موقعیت،منو یاد یکماه قبل واتاق خواب بهراد می
انداخت.درست همون شبی که پسم زد.حالا جامون با هم عوض شده بود.اون اومده بود که جواب سوالاشو
بگیره.ومن… از جام بلند نشدم.

اما اون به سمتم اومد وکنارم نشست.احساس می کردم سعی داره دستامو بگیره.
_این اتاق به تخت دونفره نیاز داره چون من به تو نیاز دارم اما… بازم برگشته بودیم به اون نقطه ای که من باید می
پرسیدم. _اما چی؟

نگاه ملتمسشو به چشمام دوخت.جوابی نداد یا شایدم نباید می داد.من از سکوتش نمی تونستم
چیزی بفهمم.دستاشو گرفتم وجلو پاش زانو زدم.تو چشماش خیره موندم وبا تردید زمزمه کردم. _از ازدواج با من
پشیمون شدی؟! تکان سختی خورد واخماش تو هم رفت. _حالت خوبه گلاره؟!این حرفا چیه که می زنی؟ آروم
دستشو فشار دادم. پس چی؟چرا نمی گی دردت چیه؟ _بارها گفتم اما تو نشنیدی.درد من تویی گلاره…نمی تونم –
اینقدر بهت نزدیک باشم وصبوری به خرج بدم. سکوت کرد ومنتظر تو چشام خیره موند.اونم می خواست من حرف
بزنم.اما یه چیزی مانعم می شد.خجالت یا ترس نبود

.تردید بود.اینکه بلاخره زمان اعترافم رسیده یا نه. نا امید از
جواب دادنم گفت:دارم با خودم فکر می کنم کدومش سخت تر بوده.مقاومت در برابر وسوسه ی زنی که تو عالم
مستی با رفتارهای اغواگرش می خواست خودشو به من عرضه کنه یا زنی که عاشقانه دوستش دارم واز وجودش
نخورده مستم؟

…پنج ماه با آیسان زندگی کردم اما هیچوقت نخواستم اونو مال خودم کنم.وخوشحالم که اینکارو
نکردم.پنج ماهم از زندگیم با تو میگذره وتوتموم این پنج ماه هر روز تورو با همه ی وجودم خواستم. تو صداش
بغضی بود که نا خودآگاه اشک رو به چشمام می آورد.

_من مرد ضعیف النفسی نیستم گلاره.تا همینجاشم همت به
خرج دادم کاری نکنم که با عث آزارت بشه.ولی عشق تو داره پای اراده موسست می کنه.نمی دونم تا کی می تونم
دووم بیارم. با نگاهش ازم می خواست حرف بزنم وهمه چیزو بگم اما…شاید هرکس دیگه ای هم جای من بود اون
لحظه نمی تونست راحت از مکنونات قلبیش حرف بزنه واز آمادگیش واسه شروع یه رابطه ی زناشویی مستحکم
بگه.

سرمو پایین انداختم وبا استیصال ودرماندگی گفتم:من دلم نمی خواد ازم فاصله بگیری.توبهم بگو چیکار باید
بکنم؟ جوابمم نا امید کننده بود.از جاش بلند شد و ناخواسته دستامون از هم جدا شد.سرمو بلند کردم وبه چهره ی
افسرده وناراحتش با التماس خیره شدم.

_ببین از زندگی چی میخوای.هروقت جوابی واسه ش پیدا کردی می فهمی
باید چیکار کنی…اونوقت شاید دیگه هیچ فاصله ای بینمون نمونه.

از کنارم گذشت واز اتاق بیرون رفت.اون چیزی که
ازم می خواست مدتها می شد ملکه ی ذهنم شده بود.اینکه از زندگی چی می خوام…چقدر حرفاش شبیه صحبتای
خانوم دکتر بود.اونم ازم می خواست این سکوت رو بشکنم وحرف دلمو بزنم. خودمم از این وضع خسته بودم اما
واسه رسیدن به جواب اطمینان بخشی که دنبالش بودم نیاز به زمان داشتم.

جلسات گروه درمانیم با حضور دکتر
وچهار عضو دیگه ای که هر کدوم به نوعی تو این درد بزرگ شریک بودن،به حدی تو روحیه م تاثیر مثبت گذاشت
که از خودم به خاطر اجحافی که در حق روح وروان آسیب دیده م قائل شدم شرمنده بودم.دیگه از اینکه اعتراف کنم
زنی هستم که قربانی تجاوز شده خجالت نمی کشیدم

.به خودم افتخار می کردم که با وجود این آسیب وحشتناک
هنوزم روی پاهام ایستاده م وبرای زندگیم تلاش می کنم.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و شش

حالا که با بچه های گروه آشنا شده بودم می دیدم درد من
در مقایسه با درد اونها ناچیزه.واین ناچیز بودن فقط یک دلیل داشت.من بهراد داشتم واونها نداشتن. وقتی توچشمای
شراره ،زنی که مورد تجاوز خواستگارش قرار گرفت اونم به جرم اینکه بهش جواب رد داده بود وحتی ازش باردار
شد وبه اجبار تن به ازدواج با اون مردک رذل داد، نگاه می کردم.فقط کینه می دیدم.زنی که مادر بود وبچه شو
دوست نداشت.

یا پای گریه های مهناز، یه زن چهل وخورده ای ساله که فقط به جرم اینکه اشتباهی سوار یه ماشین
نامطمئن شده وبعد راننده با تهدید واستفاده از چاقو بهش تجاوز کرده واموالشو دزدیده بود وتو بیابون های اطراف
تهران رهاش کرده بود،می نشستم فقط حسرت می دیدم.حسرت زندگی خوبی که داشت وحالا با این درد مجبور
شده بود از همسری که اونو بعد این اتفاق نپذیرفت طلاق بگیره.

به حرفای فیروزه،دختری که چشمای قشنگشرنگ دریا بودو توش فقط اشک موج می زد گوش که می دادم.تنها نفرت رو می تونستم حس کنم.اونم به خاطراینکه هفت سال این درد بزرگ رو نا گفته تو سینه ش نگه داشته بود واز بلایی که شوهرخاله ش تو سیزده سالگی به
سرش آورد حرفی نزده بود.

چون تو عالم بچه گی اون مردک روانی تهدیدش کرده بود که اگه حرفی بزنه سرشو
بیخ تا بیخ می بره.وحالا چقدر این تهدید به نظرش گول زنک وابلهانه بود.واز اون بدتر زمان بود که از دست رفته
بود واون دیگه نمی تونست حرفاشو ثابت کنه. وسارا… چقدر سکوت کرد وگذاشت دیگرون از دردهاشون بگن.با
گریه ی تک تک مون اشک ریخت وضجه زد.بهمون امید ودلگرمی داد.کوتاهی هامون رو نادیده نگرفت ،مثل یه
استاد ومعلم به رخمون کشید وازمون خواست تا جبران کنیم.وتا آخرین لحظه نگفت بزرگترین قربانی این
درده.کسی که تو عرض یه روز سه نفر بهش تجاوز کردن.

دختری که زیبایی فوق العاده ش حتی منی که یه دختر
بودم رو وادار به تحسین می کرد.وچقدر تلخ بود که همین زیبایی اونو طعمه ی یه مشت نامرد حیوون صفت قرار
داد.شاید به همین خاطرهمیشه ساده لباس می پوشید وتا جایی که می شد سعی داشت به چشم نیاد. این سارا بود که
تموم شده بود نه من.وباور این موضوع چقدر برام سخت ودرد آور به نظر می رسید. مدتها می شد که تموم توجهم تو
اون جلسات یک ساعته به چهره ی معصوم و پر از حس همدردی اون معطوف بود.

گاهی این نگاههای خیره رو با لبخند آرامش بخشی جواب می داد اما بلاخره حس کنجکاوی از این موضوع باعث شد برای دوستی وصمیمت بیشتر
باهام پیشقدم بشه.

اونروز بعد از تموم شدن جلسه مون داشتم از مرکز مشاوره خارج می شدم که سارا با پراید
سفیدش جلو پام نگهداشت. _بپر بالا تا یه جایی می رسونمت. مطمئن بودم بهراد دنبالم نمی یاد.واسه همین از
پیشنهادش استقبال کردم وسوار شدم.آدرسمو که دادم،شگفت زده گفت:چه جالب مامانبزرگ منم همون حوالی
زندگی میکنه.مثل اینکه قسمته امروز ببینمش.

تو کل مسیر با هم در مورد جلسه ای که داشتیم حرف زدیم.وقتی منو

سر خیابونمون پیاده کرد هردو متفق القول بودیم که باید این دوستی ادامه پیدا کنه. از اون روز به بعد، هر هفته سارا
این مسیر رو به بهونه ی دیدن مادربزرگش اما در اصل برای هم صحبتی با من طی می کرد. وچقدر خوب بود که
هردومون می تونستیم یه راهنمای آزموده برای هم باشیم. اون ازم می خواست شرم،ترس ،تردید یاهرچی که هست
کنار بذارم وحرف دلمو به بهراد بزنم.

ومن به این فکر می کردم که دیگه زمانش رسیده سارا از پیله ای که به دور
خودش پیچیده بیرون بیاد و همه ی مردهارو با طناب بی اعتمادی تو ذهنش حلق آویز نکنه. می خواستم اونو با
بهراد آشنا کنم وبهش نشون بدم اگه بخواد اونم می تونه بهراد زندگیشو پیدا کنه.

علاقه ی اون به خطاطی بهانه ایشد که ازش دعوت کنم یه روز مهمون خونه ی استاد باشه و کارهای هنریشو ازنزدیک ببینه.اونم قول داد با مادرش
در این مورد صحبت کنه واگه راضی شد حتما دعوتمو قبول کنه.

پدر سارا سه سال پیش بر اثر سکته ی قلبی فوت
کرده بود.درست همون سالی که این بلا به سرش اومد وبا اینکه خودش چیزی نمی گفت می شد حدس زد درد سارا

رو تاب نیاورده و اونارو تنها گذاشته.خواهر کوچیکترش ازدواج کرده بود و اون با مادرش تنها زندگی میکرد.

چند
روز بعد با قبول این دعوت اون به خونه مون اومد وهم از نزدیک با خونواده م آشنا شد و هم کارهای استادرو با
علاقه دید.عصری موقع رفتنش از همه مون تشکر کرد و دور از چشم بهراد کلی به جونم نق زد که دست دست نکنم
و اون بیچاره رو عذاب ندم. _فهمیدی که چی گفتم.

همین امشب بهش میگی. از پله ها پایین اومدیم. _من باید فکر
کنم. با دهن کجی ادای منو در آورد. _من باید فکر کنم…حالا مثلا می خوای با این فکرکردن آپولوهوا کنی؟
_گفتنش آسون نیست.تو خودت بهتر از همه اینو می دونی. به بالای پله ها اشاره کرد. _اما صبر اونم نهایتی
داره.بهتره زودتر تصمیمتو بگیری. سرتکان دادم.

هنوز به در نرسیده بودیم که با تیک کوچیکی باز شد وکوروشاومد توحیاط.حواسش به سارا نبود.با دیدنم گفت:این کوچه تون همینجوری شم جای پارک درست وحسابینداره،معلومم نیست کدوم آدم بی ملاحظه ای ماشینشو درست جلوی درتون پارک کرده.

حالا اگه یکی بخواد
ماشینشو بیاره تو یا ببره بیرون باید تو کوچه عین این نمکی ها جار بزنه تا طرف پیداش شه وبیاد اون فرقون رو
برداره. سارا از پشت سرم گردن کشید وبا دیدن کوروش مردد پرسید. _منظورتون اون پراید سفیده ست؟!
کوروش با دیدن سارا مات چهره ی معصوم وزیباش شده بود.

_س…سلام.آره…یعنی نه. سارا گیج نگاش کرد.ومن
هر کاری کردم نشد جلو خنده مو بگیرم.کوروش دور از جونش مثل این پسرهای مثبت ومودب سوال کرد. اون –
ماشین مال شماست؟ با بدجنسی گفتم:فرقون سفیده رو میگین دیگه نه؟ سارا خجالت زده جواب داد. _بله
شرمنده.الان برش می دارم.

به سمتم چرخید و درحالیکه واسه م با چشم وابرو خط ونشون می کشید گفت:من دیگه
می رم گلاره جون…خداحافظ. کوروش هول ودستپاچه یه قدم به سمتش رفت. _ نه تورو خدا.تشریف داشتین
حالا…کجا به این زودی. با حرکتی که کرد سارا تقریبا به سمت در دوید.دیدن این عکس العمل برای من چیز عجیبی
نبود ولی باعث تعجب کوروش شد.

سارا دخترمنزوی واجتماع گریزی نبود.اما، نمی تونست با مردها درست ارتباط
برقرار کنه. شاید برای اونم باید بار اولی وجود می داشت.

از نگاه کوروش حرفای زیادی می خوندم ودلم براش می
سوخت.چون می دونستم واسه رسیدن به خواسته ش راه دشواری رو درپیش داره. در که پشت سر سارا بسته
شد،بهراد از پله ها پایین اومد. _چرا اینجا وایسادی؟ اینو از کوروش پرسید که هنوز مات رفتن سارا بود.با ایما
واشاره بهش فهموندم قضیه از چه قراره.

اونم با خنده وشوخی کوروش رو به داخل خونه دعوت کرد. ازشون با چایی
وکیک خوشمزه ای که مامان پخته بود پذیرایی کردم وبه اتاقم رفتم.حرفای سارا بدجوری هواییم کرده بود.اگه صبر
بهراد تموم می شد؟…اگه واسه همیشه پسم می زد؟…نه من هرگز همچین چیزی رو تاب نمی آوردم. با خودم کنار
اومده وتصمیمم رو گرفته بودم.

می دونستم از زندگیم چی میخوام.اما نمی دونم چرا دلم آروم نمی گرفت.کاش بهراد
بهم می گفت باید چیکار می کردم. بی اراده از جام بلند شدم وبه سمت اتاق کار استاد رفتم.ب

اید از اون می خواستمکه آرومم کنه. درو پشت سرم بستم وتو خلوت عارفانه ای که اون فضا داشت رو صندلی استاد نشستم وبه قاب
عکسش خیره شدم. هرگز فرصتی واسه روبرو شدن وصحبت باهاش پیدا نکردم.اما عجیب اینجا بود که خیلی خوب
باهاش آشنا بودم.

من حتی وقتی خامه به دست می گرفتم وگره روی گره می زدم وطرحی رو که اون روی کاغذ
کشیده بود روی تار وپود می انداختم،می شناختمش. زمزمه وار گفتم:کمکم کنین دلم آروم بگیره استاد.این تردید
رو ازم دور کنین…شما یه روزی،به بهونه ی بافته شدن آخرین طرحتون بهراد رو وارد زندگیم کردین.

حالام کمک
کنین که اونو واسه همیشه داشته باشم. در اتاق بی هوا باز شد ومامان با تعجب به من که داشتم با عکس استاد
صحبت می کردم زل زد. _اتفاقی افتاده؟!! به نشونه ی نفی سرتکان دادم.وازش خواستم بیاد کنارم بشینه. _مامان
باید یه چیزی بهتون بگم.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و شش

با نگرانی بهم خیره شد.واسه اینکه این حس رو ازش دور کنم،لبخند زدم. _من یه
تصمیمی گرفتم. مردد پرسید. _چه تصمیمی؟!! _می خوام با بهراد حرف بزنم.سالگرد استاد نزدیکه.فکرم اینه اگه
بشه بعد سالگرد یه جشن کوچیک بگیریم وزندگی مشترکمون رو شروع کنیم.چطوره؟

اشک کم کم تو چشمای
مهربون مامان جمع شد و دستای گرم ولرزونش مچ دستامو گرفت ومنو به سمت خودش کشید.سرمو رو سینه ش
گذاشتم وعاطفه ی مادرانه شوبا عطر خوب تنش یک نفس به مشام کشیدم. _خدارو صدهزار مرتبه شکر.اگه بدونی
چقدر منتظر رسیدن این روز بودم…طفلی بهرادم دیگه این اواخر شده بود عینهو مرغ بسمل.

نمی دونی چطور جلوچشام پرپر می زد ومی گفت)مامان اگه گلاره نتونه با خودش کنار بیاد من چیکار کنم؟(.تورو هم که می دیدم
پریشونی ومدام داری با خودت کلنجار می ری دلم آتیش می گرفت.

خلاصه حال واحوالی بود نگفتنی.آدم واسه
دشمنشم آرزو نمی کنه. اشک تو چشام حلق زد.ا

ما نخواستم این لحظات شیرین رو با اشک ریختن به کامش تلخ
کنم.واسه همین با شوخی گفتم:خب مامان جان یه اشاره ای،تقلبی ،چیزی بهم می رسوندی تا همه رو زودتر از این
بلاتکلیفی بیرون بیارم. _والله چی بگم…این بهراد یه دنده،منو به روح باباش قسم داده بود حرفی نزنم

.می گفت
خودش باید بخواد…حالا راستی راستی راضی شدی مادر؟ گونه ی خیسشو بوسیدم. _معلومه که راضی شدم.من بهراد
و دوست دارم مامان. زیر لب به زبون ترکی قربون صدقه م رفت ومنو بیشتر به خودش فشرد.ازش قول گرفتم در
مورد تصمیمم چیزی به بهراد نگه.د

وست داشتم خودم تو یه فرصت مناسب شاید همین امشب،به همه چیز اعتراف
کنم.می خواستم بگم که… حدودای ساعت نه بود که مامان شب به خیر گفت ورفت تا بخوابه.بهراد با تعجب به مسیر
رفتنش خیره شد.خب انتظار نداشت اون اینقدر زود برای خواب به اتاقش بره.با خنده به مامان نگاه می کردم.آخی
قربونش برم دلش طاقت نیاورد بیشتر از این پسرشو تو بی خبری ببینه. _مامان چیزیش شده؟ به سمتش برگشتم
وچهره ی متعجبی به خودم گرفتم. _نمی دونم.

خودش گفت که می خواد بره بخوابه. _امشب یه طوریش بود. اینو با
شک وتردید گفت.بی خیال جواب دادم. _عصری با هم کمی حرف زدیم.

به سمتم نیم خیز شد. _خب؟! دوست
داشتم به خاطر این سکوت چند ماهه حسابی اذیتش کنم.اما دلم نیومد.با این وجود نمی تونستم از این تنبیه کوچولو
بگذرم.مکثی که تو جواب دادن داشتم حسابی کلافه ش کرده بود.با طمانینه لب باز کردم. _درمورد… بی صبرانه سر
تکان داد. _در مورد؟… تلاش کردم لبخندمو پنهون کنم.

_سالگرد بابا…اینکه چطوری مراسم رو برگزار کنیم.
بوضوح مشخص بود با این حرف تو ذوقش زدم چون نا امید وسرخورده تکیه شو به کاناپه داد. _که اینطور. حتی
جویا نشد چی گفتیم.واسه اینکه حالشوکمی عوض کنم پرسیدم. _کوروش امروز چی میگفت؟

پوزخند تلخی زد.
_طبق معمول چرت وپرت…راستی از این دوستت سارا هم خیلی سوال پرسید… وحشت زده میون حرفش پریدم.
_بهش که قضیه رو نگفتی؟! _نه بابا نگران نباش…ولی به گمونم از این سارا خانوم شما بدش نیومده باشه. ابروهام تو
هم گره خورد. _دست رو بد کسی گذاشته.سارا تو اینجورموارد کوتاه بیا نیست خودت که می دونی. شونه بالا
انداخت. _اونم کنجکاویش فقط در حد حرف بود. زیاد جدی نگیرش.

کوروشه دیگه.خودت که می شناسیش. چیزی
نگفتم.به نظرم رسید سکوت بینمون کمی طولانی شد.

انگار تعللم اونو خسته ودلزده کرده بود.از جاش بلند شد. _منم
دیگه می رم بخوابم. با شیطنت ابرویی بالا انداختم. _به همین زودی؟ به سمتم برگشت. _چطورمگه؟…می خواستی
بهم چیزی بگی؟! تو نگاش یه خواهش آشنا بود.از جام بلند شدم و چشم تو چشم شدیم. _نمی دونم.دلم می خواد
یکم با هم حرف بزنیم.من یه تصمیماتی گرفتم. سریع واکنش نشون داد. _خب؟! سرمو پایین انداختم ولحن غمگینی
به صدام دادم. _یکم گفتنش واسه م سخته.

با ناباوری یه قدم عقب رفت ومردد بهم خیره شد.واسه یه لحظه دلم از
دیدن چهره ی ماتم زده ودرمانده ش لرزید.اما تو چهره م تغییری بوجود نیومد.اگه مطمئن نبودم این غم
ودرموندگی تا چند دقیقه ی دیگه تموم میشه ،هرگز اونو که از جونمم بیشتر دوستش داشتم به این حال و روز رها
نمیکردم.
از کنارم گذشت وبه سمت اتاقش رفت.به نظرم اومد شونه هاش از باور چیزی که هنوز به زبون نیاوردم خم شده.
در اتاقش که به روم بسته شد لبخند اطمینان بخشی رو لبم نشست.

نفس عمیقی کشیدم واز خدا خواستم مثل همیشهکمکم کنه.دیگه وقتش بود یه نقطه ی پایان واسه این فاصله که داشت بی رحمانه فرصت با هم بودنمون رو از ما میگرفت، بذارم.

ضربه ای به در اتاقش زدم وبدون اینکه منتظر اجازه باشم وارد شدم.از دیدن اون که عصبی وبی قرار موهاشو تو
چنگش گرفته ومسیر کوتاه بین تختش تا پنجره رو می ره وبر می گرده هرچی که تو ذهنم کنار هم چیده بودم تا
بهش بگم،از یادم برد.
_بهراد حالت خوبه؟!
به سمتم برگشت وناباور پرسید.
_توکی اومدی داخل اتاق؟!
_همین الآن…چیزی شده؟
سریع خودشو جمع جور کرد.
_نه.مگه باید چیزی می شد؟
ابرویی بالا انداختم.ودستامو طلبکارنه تو هم قلاب کردم.
_چی بگم والله.
خودشو به هیچ عنوان نباخت.با لحن مصممی گفت:کاری داشتی باهام؟
با این سوال وا رفتم.من اومده بودم چی بگم؟اینهمه تمرین کردم حرفای عاشقانه وخوب بزنم اما الآن حتی یه دونه
شم به ذهنم نمی اومد.
از سکوتم سؤاستفاده کرد وبا بدجنسی پرسید.
_گلاره حالت خوبه؟!

داشت ادای منو در می آورد.گلومو صاف کردم ،ابرویی بالا انداختم وخیلی جدی گفتم:اومدم جواب سوالی رو که چند
وقت پیش ازم پرسیدی بهت بدم.

حسابی جا خورد.
کدوم سوال؟! –
حالا نوبت اون بود که همه چیز از ذهنش بپره.یه قدم بهش نزدیک تر شدم.
_اینکه از زندگی چی میخوام.
صبورانه نگاهمو بهش دوختم.
_من جوابتو همون شبم می تونستم بدم اما نمی خواستم این جواب با تردید باشه…
عصبی وسط حرفم پرید.
_خب جوابت چیه؟
_فکر نمی کنم جوابتو قبلاً بهت نداده باشم.
بی قرار وپریشون فاصله ی بینمون رو طی کرد وجلوم ایستاد.جفت بازوهامو گرفت وتکانم داد.
_گلاره حرف بزن.داری با این جواب های نصف ونیمه جونمو به لبم می رسونی.
بغضی که مدتها می شد منتظر شکستن بود،چشمامو خیس کرد.به سختی لبخند زدم.
_یادته بهت گفته بودم تو همه ی زندگیمی؟حالا من از همه ی زندگیم که تو باشی جز خودت چیو می تونم بخوام؟

مات وبهت زده داشت نگام می کرد.سرمو رو سینه ش گذاشتم وبه صدای تند تپش های قلبش که تحت فشار
واسترس حرفهای من بی امان به قفسه ی سینه ش می کوبید،گوش دادم.قطرات اشک صورت من وپیراهن اونو
همزمان خیس کرد.

_من تورومی خوام بهراد.
دستش دور شونه هام حلقه شد و منو محکم به خودش فشرد.از سرآسودگی خیال نفس عمیقی کشید و زیر لب
زمزمه کرد.
_زجرکشم کردی اما بلاخره این سکوت رو شکستی.
مشت آرومی به سینه ش کوبیدم.
_تو باید بهم می گفتی.
صداش بغض سنگینی داشت.
_نمی تونستم.دکتر ازم خواسته بود حرفی نزنم.باید با رفتار وعکس العملم کاری می کردم که خواسته ت رو خودت
به زبون بیاری.
بوسه ی نرمی روی موهام گذاشت وسرشو عقب کشید.
_حالا دیگه می دونی باید چیکار کنی؟
خودمو بیشتر بهش فشردم وبه شوخی گلایه کردم.
_از این مسئله طرح کردنت هیچ خوشم نمی یاد.در ضمن قرار بود تو بهم بگی چیکار کنم.
با مهربونی سرتکان داد.
_باشه میگم چیکار کنی.

منتظر به چشماش زل زدم واون آروم با انگشت شست گونه مو نوازش کرد.
_خواهش این دلو بی جواب نذار وخانوم خونه م شو باشه؟…بذار دیگه هیچ فاصله ای بینمون نمونه.

بی قرار به چشمام خیره شد وقرار این دل رو به چشم برهم زدنی گرفت.نگاه خیره م واسه چند لحظه رو لباش مکث
کرد.اون منتظر شنیدن حرف دلم بود ومن…
رو پنجه ی پا بلند شدم ولبامو با اشتیاق به لباش دوختم.چشماشو بست وگذاشت تموم حرفای ناگفته رو با بوسه های
تبدارم بزنم.
گاهی بهتره بعضی حرفارو به جای به زبون آوردن، نشون داد.ومن با بوسه هام نشون دادم دلم می خواد خواهش دل
اون بی جواب نمونه وآرزومه خانوم خونه ش باشم.
دستامو دور گردنش حلقه کردم واونو به سمت خودم کشیدم.چشماشو بازکرد وبا محبت بهم خیره شد.تو نگاش یه
دنیا قدردانی بود.نذاشت بوسه هام بی جواب بمونه.اینبار اون لباشو رو لبام فشرد وبا هیجان والتهاب بیشتری
همراهیم کرد.
سارا از شنیدن ماجرای اعترافم خیلی خوشحال شد و قول داد واسه عروسیمون سنگ تموم بذاره.مطمئن بودم که
اینکارو می کنه.روح بخشنده وبزرگ اون انگار برای سنگ صبور وتکیه گاه بودن آفریده شده بود.
سالگرد استاد با شکوه هرچه بیشتری برگزار شد.بهراد تا شب قبل از اون زیاد بی تابی می کرد وحتی حضور نزدیک
وصمیمی من هم دردی ازش دوا نمی کرد.

بعد از مراسمی که سر خاک داشتیم به خونه برگشتیم و عده ای از اقوام نزدیک هم اومدن.حرف وحدیث های
زیادی حول وحوش حضورم تو خونواده وجود داشت.

خب واسه شون کم عجیب نبود تو مراسم فوت استاد آیسان رو
ببینن وتو سالگردش منو که صد وهشتاد درجه باهاش تفاوت داشتم.البته هیچ برخورد بدی نشد.همه از حضورم
استقبال کردن اما کنجکاوی شونم از ماجرای جدایی بهراد وبعد آشنایی وازدواج ما پنهون نکردن.
سارا وبهناز مدام دلداریم می دادن.ولی خب گاهی جواب دادن به بعضی سوال ها واقعا سخت بود.این میون اصرار
کوروش واسه نزدیک شدن به سارا و معرفیش به جمیله جون که باعث شده بود سارا مثل بچه ها بهم بچسبه ،عصبیم
می کرد.
بهراد که بعد از مراسم کمی آروم شده بود با شوخی وخنده سر به سرم میذاشت.نگاههای پرالتماس کوروش به من
هم که دیگه جای خود داشت.راستش جرات نداشتم حرفی به سارا بزنم اما اون خودش که از رفتار های ضایع
کوروش یه بوهایی برده بود کلافه وعصبی پرسید.
این دوست آقا بهراد چرا اینقدر با آدم احساس صمیمیت می کنه؟ –
به شوخی شونه بالا انداختم.
_چه می دونم.لابد براش چراغ سبز نشون دادی که داره اینطوری جولون می ده.

_من غلط بکنم.تورو جون شوهرت برو بهش بگو دست از سر کچل ما برداره.اصلا بگو این دختره روانش
پاکه.اعصاب درس وحسابی نداره.

تو آشپزخونه بودیم ومن داشتم یه سینی چای می ریختم.بهراد که تازه وارد شده بود این حرفو شنید وزد زیر
خنده.سارا از خجالت سرخ شد ومن یه اخم مصلحتی کردم.
سینی چایی رو از دستم گرفت ودر حالیکه داشت از آشپزخونه بیرون می رفت به شوخی گفت:سارا خانوم اینو اگه
بهش بگیم اونوقت دیگه محاله بی خیالتون بشه.آخه اون بنده خدام دور از جون شما مخش از هفت دولت آزاده.
کوروش همون لحظه وارد شد وخیلی معصومانه ومودب پرسید.
_کی مخش از هفت دولت آزاده؟!
بهراد از شدت خنده قرمز شده بود.
_یکی که زیادی حلال زاده ست.
من وسارا هم زدیم زیر خنده واون بنده خدا گیج بهمون نگاه کرد.
از فردای مراسم کوروش مدام رو مخ بهراد رژه رفت واصرار کرد با سارا حرف بزنیم.می گفت تصمیمش جدیه واگه
خدا بخواد دوست داره به این مجردی پر افتخارش خاتمه بده وسر به راه بشه .جمیله جون هم مرتب بهم زنگ می
زد وقسمم می داد این قدم خیر رو واسه کوروش بردارم.
راستش مردد بودم…یه طرف سارا بود ومشکلی که هنوز به گفته ی دکتر میلانی فر به طور کامل حل نشده بود

وطرف دیگه کوروش واحساسات داغ وملتهبی که شاید با شنیدن حقیقت تلخ زندگی سارا پا پس می کشید.راستش
ته دلم دوست نداشتم این اتفاق بیفته.ای کاش علاقه ی کوروش هم به سارا مثل مال من وبهراد عمیق بود اما چشمم
آب نمی خورد بیشتر از یه خواسته ی منطقی باشه.

بهراد اصرار داشت اول با کوروش صحبت کنیم.اون باید همه چیزو می دونست ودونستن این )همه چیز(یعنی گفتن
حرفای ناگفته ی زندگی من که کوروش حتی یک کلمه شم نمی دونست.
کلی با خودم کلنجار رفتم اما آخرش تصمیم گرفتم بگم.شاید گفتنش برام یه جورایی گرون تموم می شد اما دوست
داشتم اگه شده حتی یه قدم کوچیک با این کار واسه سارا بردارم.اون لایق یه زندگی شاد وپر از حس آفرینش
بود.وکوروش ،شاید برای سارا بهترین گزینه.چون انگار خدا وجودشو سرشار از انرژی شادی بخشی آفریده بود که
بی دریغ به دیگرون این حس خوب رو می بخشید.
تصمیممو که با بهراد در میون گذاشتم مثل همیشه ازم حمایت کرد وحتی این قولم داد که اگه خودم نتونستم
بگم،اون به جای من حرف بزنه.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و شش

وما بلاخره همه ی حقیقتو به کوروش اعتراف کردیم.
خب تموم انتظاری که من می تونستم از اون داشته باشم،شاید دیدن یه چهره ی متعجب وبهت زده وشنیدن چهارتا
حرف در باب همدردی ودلسوزی بود.اما به جای اون این من بودم که بهت زده به چهره ی اون که لحظه به لحظه
سرخ تر می شد،زل زدم.
شونه هاش شروع کرد به لرزیدن و هق هق گریه ش سکوت سنگین بینمون رو شکست.خدای من هیچ وقت فکر
نمی کردم دیدن اشکای کسی که حتی تو بحرانی ترین لحظات همیشه لبخند به لب داشت اینقدرسخت باشه.
دلم می خواست سرش داد بزنم وبگم تورو خدا بس کن.

به صورت خندون وشاد تو گریه نمی یاد…اما به جای اینکار
پا به پاش اشک ریختم وبهراد بیچاره نمی دونست این وسط کدوممون رو دلداری بده.چیزی که بیشتر از این گریه ها باعث بهت زدگیم شد،تصمیم راسخ وبدون تردید اون واسه رسیدن به سارا بود.

کافی بود تو نگاش دلسوزی ببینم اونوقت محال بود اگه یه قدم براش بردارم.حسی که با دلسوزی میخواست پا
بگیره حق سارای دل شکسته ی من نبود.
اما عجیب اینجا بود که تو چشماش هر چیزی غیر دلسوزی می دیدم.انگار کوروش با همین گریه ها تو نگاهم بزرگ
شده بود.
ازش خواستم با جمیله جون هم حرف بزنه اگه اون راضی بود من پا جلو میذاشتم وحرف می زدم.اما اون تصمیم
خودشو گرفته بود می خواست واسه دل خودش زندگی کنه نه دیگرون.
راستش از برخورد جمیله جون زیاد نگران نبودم .تو این مدت کوتاه آشنایی مون کم وبیش می شناختمش و می
دونستم براش احساس رضایت وشادی پسرش بیشتر از همه چیز تو دنیا ارزش داره.
اتفاقا خود جمیله جون باهام تماس گرفت وگفت راضی اما نگرانه.کوروش این روزا خیلی عوض شده بود.می ترسید
اینم یه هوس بچه گانه باشه.
مطمئنش کردم که اینطور نیست واگرم باشه سارا به همین آسونی راضی نمی شه.

حدسم چندان هم بی ربط نبود.وقتی موضوع رو باسارا در میون گذاشتم وپیشنهاد کوروش رو دادم،سریع واکنش
نشون داد.

_تو که منو می شناسی گلاره.محاله تن به ازدواج بدم.باید خودت بهش جواب رد می دادی.
_اما اون جوون خوبیه.
تو خونه ی پدر سارا بودیم .مادرشم کنارمون نشسته بود وبا نگرانی به چهره ی برافروخته ی اون زل زده بود.
_خدا واسه خونواده ش نگهش داره.اما حرف من یکیه.همین که گفتم.
باید باهاش قاطعانه برخورد می کردم.اون به این آسونی ها کوتاه بیا نبود.
_واسه همه مادری به خودت که می رسی می شی زن بابا؟تو که توی اون جلسات خوب شعار می دادی وسرمون
شیره می مالیدی.چی شد؟این تو نبودی از فرصت های دوباره می گفتی؟به خودت که رسید ایده ها وشعارهات ته
کشید؟
با بغض نالید.
_تو که می دونی من چی کشیدم.چه بلای سرم اومده…من دیگه آدم بشو نیستم چرا اینو نمی فهمی؟
دستاشو جلو چشماش گرفت تاگریه شو نبینیم.مادرش سعی کرد بهش نزدیک شه ودلداریش بده اما من مانعش
شدم.اونم باید مثل من روی سکوی باور هاش می ایستاد وبه خودش جسارت پریدن می داد.

بی توجه به گریه هاش گفتم:اون پسر خیلی خوبیه.نمی خوام بهت دروغ گفته باشم یه شیطنت هایی هم داشته اما اینا
جزء مقتضیات سنیش بوده…تحصیلکرده ست.خونواده ی خیلی خوبی داره.به چشم برادری هم که خودت دیدی
مقبول و پسندیده ست.ولی من به این چیزا کاری ندارم.

اگه می بینی الآن اینجام ودارم بهت اصرار می کنم ،واسه خاطر اون اشکایی هست که اون جوون بعد شنیدن اتفاق تلخ زندگی من وتو ریخت وخدا می دونه که چقدر دیدناون اشکا برام سخت بود.بهش قول دادم تا ازت یه فرصت واسه اثبات خودش نگیرم،بی خیال نشم…من با گریه
هات کوتاه نمی یام.باید به اون یه فرصت بدی.
_اون می دونه دقیقا چه بلایی سر من اومده؟
احساس کردم تو لحن صداش یه نرمش غیر منتظره وجود داره.یعنی اونم از کوروش خوشش می اومد؟
محکم ومصمم جواب دادم.
_متاسفم، اما دقیقا مو به موی ماجرا رو براش گفتم ومی دونی چی منو واقعا انگشت به دهن کرد؟
سکوت کردم که حرفام تاثیرشو بذاره.اون داشت منتظر نگام می کرد.
_دل بزرگ اون پسر وروحیه ی جوونمردانه ش منو مات کرد.حتی بهراد با اونهمه علاقه ش به من وتلاشی که واسه
ی نجات زندگیم کرد بعد شنیدن حقیقت ماجرا کم آورد ویک روز تموم طول کشید با این موضوع کنار بیاد وخودشو
جمع وجور کنه.اما کوروش با علاقه ای که هیچ پیش زمینه ای نداشته بازم بعد شنیدن ماجرا رو خواسته ش پافشاری
کرد.حتی اینبار مصرانه ومحکم تر.

مامانش داشت بی صدا گریه می کرد.سارا به سمتش خیز برداشت وشونه هاشو مالید.
_عزیز دلم تو چرا داری دیگه گریه می کنی؟

با صدای گرفته وغم زده ای گفت:سارا جان لگد به بخت خودت نزن.من مگه چند سال دیگه زنده م؟بذار
خوشبختیتو ببینم مادر.بخدا از غصه ی تو شب وروز ندارم.می ترسم سرمو بذارم زمین وروز خوشت رو نبینم.
سارا با دلخوری نگام کرد.ومن بدون اینکه کوتاه بیام پرسیدم.
_چیکار میکنی بهش یه فرصت دیگه می دی یا نه؟
با لجبازی بچه گانه ای که خیلی خوب می شد درک کرد ریشه تو زخم ها وآسیب های ترمیم نیافته ی روحیش داره
جواب داد.
_وقتی جواب من در هرصورت منفیه،نیازی به دادن فرصت نیست.نذار اون جوون هم با گرفتن این فرصت بی نتیجه
واسه خودش رویا بافی کنه.
واین یعنی اینکه اگه اون فرصت رو هم بهش می داد باز جوابش یه )نه(بزرگ به اندازه ی تموم حقارت ها وزجرهایی
می شد که تو عرض این سه سال تحمل کرده بود.
ولی من گلاره نبودم اگه با این جواب احساسی وبی منطق عقب نشینی می کردم و کوتاه می اومدم.بهراد باهام تماس
گرفته وگفته بود که می یاد دنبالم.اصرار های مامان سارا واسه موندنم رو با عذرخواهی رد کردم وبا یه خداحافظی
کوتاه تنهاشون گذاشتم.

سارا نیاز داشت فارغ از فشاری که از طرف من ومادرش روش بود کمی عاقلانه تر فکر کنه وتصمیم بگیره.از
مادرشم همین رو خواستم اینکه تحت فشار قرارش نده.

بهراد که رسید،بلافاصله سوار شدم.
_خب چه خبر؟چی گفت؟
با ناامیدی سرتکان دادم.
_همون حرفایی که پیش بینی کرده بودم.میگه حتی بهش فرصتم بدم، بی فایده ست.
_به نظر من که کوروش داره عجله می کنه.اون باید اول میذاشت سارا بدون اینکه حس کنه داره چیزی بهش تحمیل
میشه خوب بشناسدش.بعدا حرف دلشو می زد.
بشکنی تو هوا زدم.
_آفرین خودشه.حالا فهمیدم باید چیکار کنیم.
بهراد ماشین رو نگه داشت وبه من خیره شد.تا اومدم جواب بدم،کوروش در عقب رو باز کرد وسوار شد.
_سلام.
حرف تو دهانم ماسید.
_سلام شما اینجا چیکار می کنین؟!

سوالم کمی بی مورد بود.از چهره ی کلافه وعصبیش پر واضح بود که چرا اینجاست.نا امیدانه پرسید.
_جوابش چی بود؟

انگار خودش می دونست قضیه از چه قراره که نگاهشو ازم گرفته وبه خیابون دوخته بود.
نخواستم با حرفام توی ذوقش بزنم.مخصوصا با فکری که همین الآن به ذهنم خطور کرده بود.
_یکم جواب بله گرفتن ازش آسون نیست.واگه راستشو بخواین خیلی رک وصریح جواب رد داد.اما اینو تو چشماش
می دیدم که دوست نداره با این جواب تسلیم شیم.
به سمتم برگشت وخیلی جدی گفت:من تسلیم نمی شم.
لبخند اطمینان بخشی رو لبام سبز شد.
_این خیلی خوبه.اما اگه می خواین به دستش بیارین باید ظاهرا نشون بدین که تسلیم شدین و…
بهراد میون حرفم پرید.
_اینطوری که اون به کل از کوروش نا امید میشه ودیگه بهش فکر نمی کنه.
_نه اتفاقا برعکس.این رفتار کوروش باعث می شه اون بیشتر بهش دقیق شه.چون من واسه شون برنامه های زیادی
دارم.
کوروش به سمت جلو نیم خیز شد.
_چه برنامه ای؟

_من وبهراد میخوایم به مناسبت ازدواجمون یه جشن کوچیک بگیریم ولی خب چون وقت زیادی نداریم واین میون
کلی خرید وبرنامه ریزی وکارهای ریز ودرشت داریم که به همه شون نمی رسیم.

تصمیم گرفتم یکم شما وسارا رو
تو زحمت بندازم ایرادی که نداره؟
_نه خواهش میکنم این چه حرفیه؟
بهراد داشت با علاقه نگام می کرد.از وقتی که من حرف دلمو زده بودم وفاصله ای بینمون دیگه وجود نداشت اون بی
تاب تر از همیشه منتظر برگذاری جشن ازدواجمون بود.خب برای من بعد از اعترافم، تردیدی برای بودن با بهراد
وجود نداشت اما اون می خواست از اولین رابطه ی زناشویی مون خاطره ی زیبایی بسازه که تا ابد تو ذهنم موندگار
شه وتموم اون خاطرات تلخ رو واسه همیشه از ذهنم پاک کنه.
این فکر هارو پس زدم وگفتم:سارا بهم قول داده واسه عروسیم همه جوره کمکم کنه.با اینکه من وبهراد تصمیم
گرفتیم مراسم رو تو کاشان و خونه قدیمی برگذار کنیم اون قبول کرده که با هامون بیاد.البته با مادرش…خب به نظر
من اگه شما هم به همون بهونه یه مرخصی کوچولو بگیرین وهمراهمون بیاین.واز طرفی به سارا اینطور نشون بدین
که جوابشو قبول کردین ودیگه اصراری به این قضیه ندارین.

بهش فرصتی می دین که اون بتونه با خیال راحت
وبدون هیچ تنشی به شما فکر کنه.مطمئن باشین نظرش عوض میشه…فقط خیلی نرم وآهسته جلو برین.

وسعینداشته باشین با نشون دادن صمیمیت بیش از حد اونو تحت فشار بذارین.حتی گاهی اگه بهش بی توجهی کنین،نتیجه
ی تاثیرگذارتری می گیرین.
بهراد دستمو گرفت وبا مهربونی فشرد.
_این دست پخت خودته یا دکتر میلانی فر؟
به شوخی پشت چشمی نازک کردم وگفتم:منو دست کم گرفتی آقا بهراد؟
می دونستم حسابی با این برخورد دلشو بردم اما چون نمی تونست جلوی کوروش واکنشی نشون بده با چشم وابرو
واسه م خط ونشون کشید وحسابی تهدیدم کرد که بعدا حتما جبران میکنه.
هیچ فکر نمی کردم نقشه ای که کشیدم اینقدر راحت بگیره.جمع پنج نفره مون شامل سارا ومادرش خانوم حکمت
همراه من وبهراد ومامان آذر راهی کاشان شدیم.کوروش از قبل اونجا منتظرمون بود.
کلی با سارا حرف زده بودم وخیالشو از اینکه کوروش دیگه کاری به کارش نداره راحت کرده بودم.

خانوم حکمت کهپنهونی از همه چیز خبر داشت خیلی تو این راه کمکم کرد.طفلی چنان با علاقه به داماد آینده ش خیره می شد که ته
دل من ضعف می رفت چه برسه به کوروش.

به محض رسیدنمون اولین کاری که کردم ملاقات با امیر بود،که دلم واسه ش حسابی لک زده بود.می دیدم که
حضورش تو کانون روحیه شو از این رو به اون رو کرده .مدام می خندید وسر به سر من وبهراد میذاشت.
آقا احسان قبل از اومدنمون دنبال مرخصی یک روزه ی امیر رفت وبراش کلی به این در واون در زد تا بلاخره موفق
شد.
خدا می دونست که بزرگترین دلخوشی برام تو اون لحظات خوب،دیدن دوباره ی امیر کنار جمع کوچیک خونواده
مون بود.
همه چیز دست به دست هم داد تا اتفاقات خوب، پشت سر هم تو مسیر زندگیمون قرار بگیره ومن وبهراد برسیم
به اینکه بخوایم شادی وخوشحالی این با هم بودن رو با عزیز ترین نزدیکانمون شریک شیم.

از لبخند رضایت بخش آرایشگرم معلوم بود نتیجه کار چیز خوبی از آب در اومده.اما این برام مهم نبود که با آرایش
ولباس سپید عروسی تو چشم اطرافیانم زیبا بهنظر برسم.دوست داشتم برای قدر دانی از حضورشون تو این جشن
کوچیک زیباترین لبخندمو بهشون ببخشم.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و شش

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید.
قسمت هشتاد و هفت داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است