هرچه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابقاً داشته ایم و حالا داریم.
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
2
کل بازدیدها:677857
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و پنج
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و پنج

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و پنج

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و پنج

 قسمت هشتاد و پنج

رابطه ی صمیمانه یمامان آذر با خونواده م به حدی نزدیک شد که از خیر برگشتن با ما به تهران گذشت وهمراه مامان اینا راهی کاشان
شد.میخواست یه چندروزی رو اونجا بگذرونه وبعد هم به شهر نائین که زادگاه استاد بود وخونواده ی پدری بهراد
هنوزم اونجا زندگی می کردن سری بزنه. دوازده فروردین بود که برگشتیم.

کوروش باهامون تماس گرفت و واسه
سیزده به در دعوتمون کرد تا به خونه باغی که تو دماوند داشتن بریم.با اینکه جمیله خانوم اصرار داشت چیزی
همراه خودم نبرم اما من سبد پیک نیک رو پر از تنقلات کردم تا دست خالی نرفته باشیم.

سوغاتی هاشونم برداشتم
تا همونجا بهشون بدم. حضور توجمع شاد وخونگرم خونواده ی دکتر،اولین سیزده به در من وبهراد درکنار هم رو
واقعا لذت بخش کرد. بساط پختن کباب رو دوش آقایون بود.

من وجمیله جون هم میز ناهارو تو ایوان خوش منظرهی خونه چیدیم.درخت ها شکوفه داده ویک دست سفید پوش بودن.

هوا هنوزم سرد بود اما نمی شد از خیر اومدن به
باغ ودیدن این بهشت کوچیک گذشت. بعد از ناهار من وبهراد به پیشنهاد دکتر کمی تو باغ قدم زدیم. _این درختا
سیبه؟ بهراد نگاه دقیقی به برگاشون انداخت وگفت:فکر می کنم.

با لبخند دستی بهشون کشیدم. _شکوفه های
قشنگی داره. با ذوق لبخندمو جواب داد ومشتاقانه بهم خیره شد.تو نگاش یه حس غریب وناآشنا وجود داشت که
مدتی می شد منو به خودش جذب می کرد.نمی تونستم از دستش فرار کنم.انگار یه جاذبه ی ناشناخته بود که وادارم

می کرد خودمو هرچه بیشتر به بهراد نزدیک حس کنم واز فاصله گرفتنش پریشون شم. دستم بی اختیار دور
بازوش حلقه شد وباهاش همقدم شدم.نسیم ملایمی لابلای درخت ها وزید وباران گلبرگ های شکوفه ی سیب
زیباترین تصویری رو که می تونستم به عمرم ببینم تو نگام قاب گرفت.

به اصرار دکتر وجمیله جون شب رو هم تو
خونه باغ موندیم.وقتی بعد از شستن ظرفای شام وخوردن میوه جمیله جون بلند شد تا اتاق خوابمونو بهمون نشون
بده که شب توش استراحت کنیم،تازه به پیامد تصمیمی که گرفته بودیم رسیدم.حالا خیلی بهتر متوجه واکنش بهراد
که هرجوری بود می خواست پیشنهادشون رو رد کنه،می شدم.

اون این وضعیت رو پیش بینی می کرد اما گویا نشددرموردش بهم هشدار بده تا منم با موندن مخالفت کنم. با این وجود نمی دونم چرا یه حسی قلقلکم می داد که اینطور کنار هم بودن رو هم تجربه کنم.

به هرحال بهراد همسرم بود وداشتن این خواسته حق من. از جام بلند شدم
وهمراه جمیله جون به طبقه ی بالا رفتیم.در یکی از اتاقهارو باز کرد وتعارفم کرد وارد شم. _بیا تو. یه اتاق خواب
قشنگ بود که به جای پنجره، درهای بزرگ شیشه ایه رو به تراس داشت. وپرده های قهوه ای رنگی که از زیرش
حریر شیری می خورد اون درهارو پوشونده بود.

یه سرویس خواب دونفره با روتختی کرم ،قهوه ای هم اونجا بود.
_این اتاق رو تازه چیدیم.قسمت بود اولین ساکنینش شما باشین. دری رو باز کرد. _اینم سرویس بهداشتیش.نگاه
کن اگه چیزی کم وکسر بود بهم بگو تا قبل خواب واسه ت آماده کنم…آخ راستی داشت یادم می رفت.

لباس خواب
که همرات نیست درسته؟ خجالت زده گفتم:دستتون درد نکنه.لباس خواب لازم ندارم.یه دست لباس راحتی همرام
آوردم.همون رو می پوشم. _باشه هر طور راحتی. با گفتن شب به خیر از اتاق بیرون رفت ومن سارافون سورمه ایمو
با یه بلوز وشلوار سفید که روی آستین ها وشلوارش نوارسبز کاهویی داشت عوض کردم.

نگام که به تخت دونفرهمی افتاد بی اختیار تپش قلبم بیشتر می شد.سعی داشتم بهش زیاد فکر نکنم .اینجوری راحت تر باهاش کنار می
اومدم.

بعد از اینکه دندونهامو مسواک کردم، پشت میز آرایش نشستم و روپوست خشک دست وصورتم کمی کرم
زدم. بهراد در زد وارد شد.

_هنوز نخوابیدی؟ نگاهش مردد ودستپاچه بود.صادقانه گفتم:نه…منتظرت بودم. اون که
از جواب بی منظورم برداشت اشتباهی داشت سعی کرد توضیح بده. _ببین باور کن خواستم بگم دوتا اتاق مجزا
بهمون بدن اما راستشو بخوای روم نشد.

یعنی چطور بگم… آخرشم نتونست جملاتشودرست جمع وجور کنه وتحویلم

بده.بی خیال از کنارش گذشتم وروتختی رو کنار زدم وزیر پتو رفتم.سرمو رو متکا گذاشتم وخیلی تلاش کردم
جلوی خنده مو بگیرم.

بهراد عصبی وبی قرار وسط اتاق راه می رفت ونمی تونست تصمیم بگیره چیکار کنه.راستش
دلم طاقت نیاورد بیشتر از این سردرگمی وبی قراریشو ببینم.

سرمو از زیر پتو بیرون آوردم وخیلی جدی پرسیدم.
_احیاناً قصد نداری که تا صبح تو اتاق رژه بری؟ فقط نگام کرد.با خنده گفتم:بهراد بیا بگیر بخواب…این چراغ روشن
داره خوابمو خراب می کنه. با بهت زمزمه کرد. _یعنی می تونم؟!!

گاهی از اینهمه ملاحظه لجم می گرفت.حالا حتما من باید به زبون می آوردم که به این قضیه راضیم؟ با حرص زمزمه کردم. _فقط پنج دقیقه بهت وقت می دم
تصمیمتو بگیری.

بعدش این چراغو خاموش می کنم واونوقت هرچقدر که دلت خواست می تونی تو این اتاق قدم
بزنی وچپ وراست بری. تند وهول هولکی جواب داد. _خب…خب من باید الآن مسواک بزنم… یه دور،دور خودش
چرخید. _پس این شلوار راحتی که برداشته بودم کجاست؟

از جام بلند شدم وبه سمت وسایلمون رفتم.در حالیکه
سعی داشتم مثلا غر بزنم مسواک وخمیر دندون رو برداشتم وبه دستش دادم. _شلوارتم رو صندلی گذاشتم.اگه
دقت می کردی تا الآن دیده بودیش.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و پنج

یه لبخند مهربون وخجالت زده رو لباش سبز شد. _ممنون. خودمم کمی
خجالت کشیدم.واسه همین چیزی نگفتم وزیر پتو خزیدم.چند دقیقه بعد اونم چراغ هارو خاموش کرد وبا احتیاط
گوشه ی پتورو بلند کرد وروتخت دراز کشید.با تکان هایی که تشک تخت خورد بی اختیار چشمام باز شد.رو به
سقف خوابیده بودم وپتو رو تازیر چونه م بالا کشیده بودم.

با این حرکتش به کل خواب از سرم پریده بود وحضورش
تو فاصله ی مختصری که از هم داشتیم بی قرارم می کرد. _گلاره بیداری؟! سوالش باعث شد بی اختیار به سمتش
برگردم.

با دیدن چشمای باز ومنتظرم جا خورد وبه کل فراموش کرد چرا صدام زده.دستپاچه از جاش بلند شد
ودستی به تشک تخت کشید. _به نظرت این زیادی نرم نیست؟ هرکاری کردم نشد جلو خنده مو بگیرم. _بهراد
بگیر بخواب. دوباره دراز کشید ومظلومانه جواب داد.

_آخه خوابم نمی بره. _نگو که به خاطر این تشکه ست. _یعنی
نیست؟!! این مثل اینکه واقعا منو سرکار گذاشته بود.با دلخوری ظاهری پشت چشمی نازک کردم و خواستم رومو
ازش برگردونم که دستمو گرفت ومانع شد. _قهر نکن دیگه.

به سمتش برگشتم وطلبکارانه نگاش کردم.کمی
خودشو بهم نزدیک کرد وتکه ای از موهامو که رو صورتم افتاده بود کنار زد. _خب باهام حرف بزن تا خوابم ببره.
مثل پسر بچه ها شده بود.

هیچ وقت این بخش از شخصیتشو تجربه نکرده بودم. وحالا حس میکردم برام جالبه. _چی
بگم آخه؟ داشت موهامو نوازش می کرد وداغی نفس هاش به صورتم می خورد. _تا حالا بهت گفتم چقدر دوست
دارم؟ دستم بی اراده به سمت صورتش کشیده شد.

_هرگز نیازی به گفتن نبوده.من اونو خیلی راحت از تو نگات
میخونم. نگاهمون تو هم قفل شده بود. _پس می دونی وجودت چقدر بی تابم می کنه؟ ته ریش مختصری که داشت
کف دستمو خاروند وبا عث شد بی اختیار لبخند بزنم.

_نه اینو دیگه نمی دونم.ولی حسش میکنم. دستشو دور کمرم
انداخت ومنو به سمت خودش کشید.این بی پروایی ازش بعید بود.پیشونیشو به پیشونیم چسبوند وزمزمه وار
گفت:اونقدر خواستنت بی تابم کرده که نمی تونم به همین راحتی ازت بگذرم گلاره…گاهی دلم می خواد خودمو به
خاطر این میل سرکش خفه کنم…دارم کم می یارم.

اون جمله ی آخرو با لحنی افسرده ونامطمئن گفت.پیش خودمفکر کردم منم دارم کم می یارم.سرمو کمی بالا گرفتم که چشم توچشم بشیم.باید براش توضیح می دادم .اما اون لباشو گذاشت رو لبمو وحسابی غافلگیرمکرد.

واسه یه لحظه تموم تنم یخ زد وعضلاتم ناخواسته منقبض شد.احساس
خفگی به سراغم اومد وحتی خواستم بهراد رو پس بزنم اما… عطر نفس هاش آشنا بود وگرمای تنش خواستنی.طعم
بوسه هاش وسوسه انگیز بود وطنین تپش های قلبش آرامش بخش…

چشمامو بازکردم وتونگاه عاشقش خیره
موندم.نه من نمی تونستم پسش بزنم.اون همه ی زندگیم بود. بی اراده باهاش همراه شدم وبوسه هاشو با رغبت
ومیل هرچه بیشتری جواب دادم.واونو بیشتر به خودم فشردم.

هیچ وقت فکر نمی کردم این بوسه ها تا این حد
آرومم کنه.وچقدر اون لحظه خودمو ممنون ومدیون بهراد می دونستم که مثل همیشه صبوری به خرج داد وسعی
نکرد بیشتر از این بهم نزدیک شه.

می دونم اون شب با اینکه از همراهی من ته دلش گرم شد اما عذاب هم
کشید.چون از فردای اونروز که جاشو خالی دیدم و اونو کلافه وبی خواب تو تراس پیدا کردم فهمیدم هرچقدر هم که
تلاش کنم تا بهش نزدیک شم بهراد یه قدم عقب تر می ره.

اون از واکنشم می ترسید ومن بهش حق می دادم. سهروز بعد،من تو اتاق مشاوره ی دکتر میلانی فر رو همون مبل دونفره ی آشنا نشسته بودم وداشتم از رفتار بهراد گله
می کردم.

خودمم می دونستم مشکل از کجا آب می خوره اینکه من بلاخره آمادگی لازم رو واسه داشتن یه زندگی
زناشویی سالم با همسرم پیدا می کنم یا نه. حسی بهم می گفت به زودی این آمادگی رو به دست می یارم.چون
آغوش بهراد از اون شب به بعد عجیب بد عادتم کرده بود.

حتی این دوشبی رو هم که جدا ازش خوابیدم بارها وبارها
بی تاب حضورش شدم. رو به دکتر گفتم:اون واسه رسیدن به این روزا از جون مایه گذاشت.من هرچقدر هم که
تلاش کنم نمی تونم حتی کمی محبتاشو جبران کنم.اما اصرار الآن من واسه حفظ این زندگی به خاطر احساس دینم

نیست.در واقع نمی خوام ازش دور باشم.به نظرتون این حق من نیست که همسرمو بخوام؟ بی هیچ واکنشی فقط بهم
خیره شد.و وادارم کرد حرف بزنم. _دلم نمی خواد ازم فاصله بگیره.

دوست دارم یه زندگی عادی مثل بقیه ی زن
وشوهر ها داشته باشیم.می خوام هرچه زودتر جشن عروسیمون رو بگیریم وزندگیمونو تشکیل بدیم.اما اون خیلی
وقته که در موردش حرف نمی زنه.گاهی از دستش عصبانی می شم. ودلم می گیره.اما خب می دونم این سکوتش
فقط به خاطر خودمه.اون منتظره که من بخوام. _وتو اینومی خوای.

سرتکان دادم ومطمئن گفتم:معلومه که می
خوام.چون احساس می کنم روز به روز داره حالم بهتر می شه.من وبهراد روزهای خوشی رو تو این یه ماه گذشته
داشتیم.یه چهارشنبه سوری قشنگ.اومدن عید وهدیه ای که واقعا گرفتنش شوکه م کرد.

بهراد خونه ای رو که واسه اولین بار احساساتمون توش شکل گرفت وبه عشق رسید برام خریده.این حس خوبی بهم می ده.در مورد اون خونه
نقشه های زیادی دارم.

دلم می خواد واسه کسایی که بادرد من آشنان کاری بکنم.اما نمی دونم چه جوری…خیلی
دوست دارم با چندتاشون از نزدیک آشنا شم ودرمورد این درد مشترک حرف بزنم.

دکتر با لبخند گفت:راستش
قصد نداشتم به همین زودی تو رو با این قضیه روبرو کنم.اما پیشرفت درمانیت فوق العاده بوده وما زودتر می تونیم
گروه درمانی رو شروع کنیم. _گروه درمانی؟!! _بله یه گروه شش نفره از کسانی که باهات همدردن واین تجربه ی
تلخ رو دارن.البته منم هستم.

به نوعی وظیفه دارم شمارو باهم آشنا کنم.باید برنامه ریزی کنم تا بتونیم هفته ای دوبار
تو همین مرکز دور هم جمع بشیم ودر مورد اون درد مشترک حرف بزنیم و ازهمه مهم تر تبادل نظر کنیم. به فکر
فرو رفتم وبا این تصور که جزمن کسای دیگه ای هم هستن که طعم این زخم رو چشیدن ودردشو متحمل شدن
وشاید حتی بهرادی هم نداشتن که مثل یه کوه تکیه گاهشون باشه متاثر شدم.

انگار زن بودن بهای سنگینی بود که
باید تعدادی از ما سخت تاوانشو می دادیم آخر هفته بهناز مارو خونه ش دعوت کرد.مامان هنوز برنگشته بود ومن با
وجود رفتار غیر قابل تحمل بهراد نمی تونستم فضای سنگین خونه رو تحمل کنم.دلم بدجوری واسه لمس دستاش
وتو آغوشش فرو رفتن لک زده بود.اما اون اینو ازم دریغ می کرد.

دکتر وجمیله جون واسه ماه عسلشون رفته بودناندونزی وکوروش چون تنها بود به دعوت بهناز وداریوش تو جمعمون حضور داشت.طبق معمول نبض صحبت جمعتو دستاش بود وبه قول بهراد رفته بود بالای منبر وحالا حالا ها پایین بیا نبود.

_تو که نمی شناسیش.من می دونم اون
چه ذات خرابی داره.هیچی نشده دست مامانمو گرفته ورفتن ماه عسل.آخه بگو مرد حسابی تورو چه به این کارها.
بهراد با بی خیالی گفت:چیکارشون داری.بذار خوش باشن. _نه تو نمی فهمی من چی میگم…باید زن بگیرم.وگرنه
این مادرمو از راه به در میکنه.می ترسم تا به خودم بجنبم یه خواهری،برادری،چیزی بندازه تو بغلم. من وبهناز
سرمونو انداختیم پایین وزدیم زیر خنده.

بهراد دستشو بی هوا بلند کرد. _برو بابا.این چرت وپرتا چیه میگی؟
_چرت وپرت؟!!خوبه خودم از تخم وترکه ی همین شهشانی هام.آقاجونم تا چشمش به جمال من که بزرگترین نوه
ش بودم روشن شد ،فیلش یاد هندستون کرد و هوس بچه دار شدن به سرش زد.بیچاره خانجونم تو چهل وچهار
سالگی با نه ماه شکم مجبور بود خودشو از دید غریبه وآشنا پنهون نگه داره تا به سلامتی فارغ شه.

این عمه اکرمم که
یه سالی ازم کوچیکتره نتیجه ی همون هوس آقاجونه.حالا تو میگی از پسر خلفش مازیار خان همچین چیزی بعیده؟
داریوش از شدت خنده سرخ شده بود ومن وبهناز هم هر از چندگاهی بلند می شدیم وبه آشپزخونه می رفتیم تا ازته
دل بخندیم.

سینی چای به دست دوباره تو جمعشون برگشتم وبهنازم با ظرف میوه پشت سرم اومد. _می بینی تورو
خدا همیشه دور وبرم پر از این دخترهای ترگل ورگل بودهااا.تا خواستم آدم شم ومثل پسرای خوب زن بگیرم
دست وبالم یهو خالی شد.

به هرکی پیشنهاد می دم فقط بهم می خنده.خیال می کنن سرم به جایی خورده که همچین
خواسته ای دارم. سرشو پایین انداخت وبا ناراحتی به فکر فرو رفت.واقعا دیدنش تو این حال وروز خنده دار بود.کنار
بهراد نشستم وفنجون چاییمو تو دستام گرفتم.

بهراد بی توجه به حضورم ازش پرسید. _خب حالا می خوای چیکار
کنی؟ببینم تصمیمت جدیه یا اینم یه بازی تازه ست؟ پوزخندی زد ودلخور جواب داد. _مارو باش رو دیوار کی داریم
یادگاری می نویسیم.تو که رفیقمی بهم اعتماد نداری .اونوقت من چه انتظاری می تونم از دیگرون داشته باشم. بهناز
گفت:تو موسسه تون مورد خوب پیدا نمی شه؟

_مورد خوب؟!…خب هست ولی سابقه م پیششون خرابه. با این حرف
خندید وبهراد طلبکارانه بهش توپید. _منظورت از مورد خوب کیه؟ با کمی مکث وفکر کردن بلاخره چشماش از
هیجان برق زد. _خودشه پیداش کردم.همین خانوم طراوتی خودمونو می گیرم. چطوره؟ اینبار بهراد بود که زد زیر
خنده. _شوخی می کنی مگه نه؟

_نه به جون تو جدی دارم می گم.این طفلی الان دچار شکست عشقی شده ودنبال
انتقامه.مطمئنم پیشنهادمو رو هوا می زنه.اصلا کی بهتر از من.اون بنده خدام بدسلیقه گی به خرج داد که اومد سراغ
تو. ناخودآگاه به سمت بهراد چرخیدم ومنتظر جوابش شدم.

_گم شو…این مزخرفات چیه که بهم می بافی؟ بهناز
باخنده گفت:چشم ودلمون روشن.خانوم طراوتی دیگه کیه؟

شفاف سازی کن ببینم قضیه از چه قراره. درسا شروع
کرد به نق زدن. _مامان من گشنمه.پس کی شام می خوریم؟ بهراد با زرنگی حرف رو عوض کرد. _بیا تحویل
بگیر.آخه این چه وضع مهمون نوازیه؟بچه هاتم دادشون در اومد.پس این شام چی شد؟

داریوش دستی به شونه ش
زد وگفت:تو بهتره قضیه رو روشن کنی.وگرنه تا خیال خواهرت راحت نشه از شام خبری نیست. کوروش به جاش
جواب داد. _این خانوم طاروتی از بانوان محترم موسسه ست.

که دور از حضور گلاره خانوم مغزش پاره سنگ
برداشته بود ودور وبر آقا بهرادتون می پلکید.ولی از اونجایی که این آقا بهراد خودشو زیادی تحویل می گیره یه
نیمچه نگاهم به این لیلی عاشق ننداختن ولایق ندیدن در رکابشون باشه.

واسه همین این طفلیم عقده ای شده ومی
خواد سر به تن بهرادی ما نباشه. به روی خودم نیاوردم اما با این توضیح بی سرو ته خیالم تاحدودی راحت شد.بعد از
شام کوروش رو رسوندیم وراهی خونه شدیم.راستش از دست بهراد دلخور بودم.

نه به خاطر شوخی های کوروشوقضیه ی خانوم طراوتی.احساس می کردم این روزا سردشدن وفاصله گرفتنش یه جورایی عمدیه.آخه قبلا اگه حتی
ازم دور هم می شد بازم خودش بود که طاقت نمی آورد وبه سمتم بر می گشت اما حالا با وجود اینکه من سعی داشتم این فاصله رو از بین ببرم،اون خودشو کنار می کشید.

به خونه که رسیدیم شب به خیر خشک وبی احساسی
بهم گفت وبه اتاقش رفت.مات وبهت زده جلوی در خونه ایستاده وبه مسیر رفتنش خیره بودم.باورم نمی شد بهراد
تا این حد بخواد ازم دوری کنه. کلافه وعصبی چادرمو برداشتم وخودمورو اولین صندلی تو تیررس نگاهم انداختم.یه
بغض سنگین رو گلوم نشسته بود که خیال آب شدن نداشت.

احساس می کردم دارم دیوونه می شم.گناه من چی بود
که دلم آغوش گرمشو می خواست؟اون که قرار بود اینجوری باهام نامهربون شه چرا منو به محبت وتوجهش عادت
داد؟چرا گذاشت به این حال وروز برسم که حتی واسه گرفتن دستاش بی تاب باشم؟

…یعنی دیگه دوستم نداشت؟ با
این فکر به خودم لرزیدم وبی اراده از جام بلند شدم وبه سمت اتاقش رفتم.من باید باهاش حرف می زدم. _بهراد
بیداری؟ بدون اینکه منتظر جوابش باشم درو باز کردم وتو چارچوبش وایسادم.

با همون لباس های بیرونش رو تخت
نشسته بود وبه من که طلبکارانه اون حالت درمانده ومستاصل نگاهشو زیر نظر گرفته بودم خیره شد. _کاری
داشتی؟ اینو با دلخوری پرسید.عصبی جواب دادم.

_می شه بگی دلیل این رفتارت چیه؟ خودشو به اون راه زد.
_متوجه منظورت نمی شم. صریح وبدون تعارف اعتراض کردم. _از وقتی خونه باغ رو ترک کردیم وبرگشتیم
رفتارت سرد وبی منطق شده.

لااقل بهم بگو چه اشتباهی ازم سر زده که مستحق این مجازاتم؟ از جاش بلند شد.یه

لحظه تردید وپشیمونی رو تو نگاش دیدم اما فوری اخمکرد. _این فاصله واسه هردومون لازمه.مثل اینکه فراموش
کردی اون شب بهت چی گفتم.دیگه به خودم اعتمادی ندارم.این مجازات یا تنبیه یا هرچیزی که دلت می خواد روش
اسم بذاری بیشتر از تو داره منو داغون می کنه اما… بغضم شکست واشک تو چشمام حلق زد. _اما چی؟ لب هاش
تکان خفیفی خورد.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و پنج

انگار که بخواد حرفی بزنه،اما سکوت کرد.نتونستم این فاصله ی کم رو طاقت بیارم.اصلا به جهنم
که با این کار، کوچیک می شدم.من داشتم واسه به مشام کشیدن عطر تنش پر پر می زدم دیگه غرور به چه کارم می
اومد.دوقدم فاصله رو با شتاب طی کردم وخودمو تو آغوشش انداختم.سرمو رو سینه ش گذاشتم ودستامو محکم
دور کمرش حلقه کردم.

با گریه گفتم:بذارش پای خودخواهیم اما اینو حق نداری ازم دریغ کنی. واسه چند لحظه
حرکتی نکرد.انگار این واکنش پیش بینی نشدم مرددش کرده بود اما بلاخره دستامو به سختی از کمرش جدا کرد
ودر مقابل چشمای بهت زده م خودشو عقب کشید. _بهراد؟!!

_داری تحریکم میکنی گلاره…نذار واسه هردومون
پشیمونی به بار بیارم. اشکای داغم صورتمو سوزوند.با ناباوری چندین وچند بار سر تکان دادم.

یه جمله مدام تو ذهنم
تکرار می شد.) منو پس زده بود( چند قدم عقب عقب رفتم وبعد بدون اینکه دوباره نگاش کنم به سمت در چرخیدم
واز اتاق بیرون رفتم.اون با اینکار غرورمونشکست.زیر پاش له کرد. اولین قهر زندگی مشترکمون با اون بحث بی
نتیجه وپایان بدش،شکل گرفت.والبته به همین ختم نشد.

مشاجره های اجتناب ناپذیر ودعواهایی که گاهی با کوتاه
اومدن یکی از ما به خیر می گذشت حالا جزءلاینفک زندگیمون شده بود.تموم این بهونه گیری ها وبحث های الکی
ریشه تو اون شب وبازتاب اشتباه رفتارمون داشت.

حتی با اومدن مامان هم چیزی عوض نشد.ما هنوزم از هم فاصله
می گرفتیم.آخرین بحثمون به همین روز قبل مربوط می شد.

داشتم ظرفای ناهارو می شستم که بهراد عصبیوپرخاشگر وارد آشپزخونه شد وتقریبا سرم دادزد. _چرا دیگه تو جلسات مشاوره ی دکتر میلانی فر شرکت نمی
کنی؟

با بی تفاوتی شونه بالا انداختم. ومشغول شستن شدم. _چون به نظرم بی فایده ست. خب این حقیقت
نداشت.اما نرفتن به اون جلسات شده بود یه جور اعتراض زیر پوستی به رفتارهای سرد بهراد. شیر آب رو بست
ومجبورم کرد بهش نگاه کنم. _مگه دکتری که سرخود تشخیص دادی بی فایده ست؟

با لجبازی گفتم:دوست ندارم
برم.تو هم نمی تونی مجبورم کنی. چشماشو ریز کرد وبا تهدید بهم خیره شد. _فکر کردی بچه بازیه؟ به حالت قهر
رومو برگردوندم.ودوباره مشغول شدم. _اصرار به رفتنت واسه چیه؟تو که برات هرچی که به من مربوط میشه بی
اهمیته. از جوابش دلم گرفت.

اون اصلا منکر حرفام نشد.و عصبی بهم توپید. _پس می خوای با نرفتن وضربه زدن به
خودت اینو تلافی کنی. _من همچین چیزی نگفتم. اما اون می دونست که منظورم دقیقا همینه.پس با تحکم
گفت:منشی دکتر تماس گرفت وجلسه ی فردا رو یادآوری کرد.با اینکه یه ماموریت دوروزه به اراک دارم وباید
صبح زود برم،می مونم وبعد ازظهر می برمت پیشش.

هیچ بهونه ای هم قابل قبول نیست. بی اعتنا به بحثمون
پرسیدم. _پس ماموریتت چی میشه؟ پوزخندی زد وجواب داد. _با ماشین خودم وجدا از اکیپمون می رم.احتمالا باید
فردا عصر حرکت کنم.

دلم نمی خواست به خاطر من از کارش بمونه. _تو فردا صبح برو.مطمئن باش خودم می رم.
دستاشو تو هم قلاب کرد ومغرورانه گفت:بهتره باهام تو این مورد بحث نکنی.گفتم که خودم می رسونمت. نمی
تونستم جواب قانع کننده ای واسه این بی اعتمادی داشته باشم.

اونم بعد دو جلسه غیبت غیر موجه.اما خوشحال بودم
از اینکه با همین لجبازی بچه گانه تونسته بودم توجهشو به خودم جلب کنم. فردای اونروز ساعت چهار بود که بهراد
منو رسوند و وقتی مطمئن شد با دکتر ملاقات می کنم خداحافظی کوتاهی کرد ورفت.

دکتر به گرمی ازم استقبال
کرد.دیگه مدتها بود که حرفامون حول وحوش خاطرات گذشته نمی چرخید.بیشتر دنبال راههایی بودیم که من بتونم

این خلا وآسیب روحی رو به نوعی جبران کنم. زاویه ی دیدم وبرداشت هام به این ماجرا کاملا عوض شده بود.دیگه
بیان این حقیقت مایه ی خجالتم نبود.ومرور خاطرات با اینکه ناراحتم می کرد اما عذابم نمی داد. دکتر خیلی زود
برآشفتگی وناراحتی رو تو نگام تشخیص داد وازم در باره ی علتش پرسید.

عصبی جواب دادم. _بازم همون بحث
وجدل های همیشگی.از یه چیز کوچیک وبی دلیل شروع می شه وتا یکی از مارو دلخور نکنه تموم بشو نیست.از این
وضع واقعا خسته ام.یعنی نمیشه ما هم مثل آدمای دیگه یه زندگی بدون تنش داشته باشیم؟

با لبخند سرتکان داد.
_زندگی زناشویی بدون این تنشها،لزوما یه زندگی آرمانی نیست.اگه دونفر هیچ وقت با هم بحث نکنن دلیل بر بی
نقص بودن رابطه شون نمی تونه باشه.مطمئن باش یکی از اون دو طرف نتونسته احساساتشو هرگز ابراز کنه.وبه
زبون ساده تر حرف دلشو بزنه…هیچی به اندازه ی سرکوب کردن احساسات نمی تونه به یه رابطه آسیب
برسونه.این کار مثل مخفی کردن یه بمب ساعتی تو جیب لباسمونه.

ما نمی تونیم از انفجارش جلوگیری کنیم. _اما من
این بحث وجدل هارو نمی خوام.چون تنها چیزی که ازش نصیبم میشه فقط حس تنهاییه. _مطمئن باش هیچ کس
همچین چیزی رو نمی خواد.اما این موضوع قابل اجتناب نیست.ما با زیر سوال بردن ونقض کردن این تنش ها نمی
تونیم از وقوعش جلوگیری کنیم.

با ناراحتی سربلند کردم ونالیدم. _پس من باید چیکارکنم؟ با آرامش توضیح داد.
_باید تنش ها وبحث وجدل هارو مدیریت کنی.وقتی بتونی با آرامش وخونسردی حرفتو بزنی وصادقانه احساساتت
رو با همسرت در میون بذاری اونوقته که همه ی این تنش ها کمرنگ وبه مرور محو می شه.

پس قانون اول اینه که
وقتی عصبانی هستی وخشمتو نمی تونی کنترل کنی سعی داشته باش باهاش وارد هیچ بحثی نشی.

تو به زمان ومکان
احتیاج داری که این خشمو تخلیه کنی و تا زمانیکه برای مطرح کردن مشکلت آمادگی کافی ولازم رو نداری بهتره
بحث رو شروع نکنی…یه نکته ی کوچیک اما مهمم این میون وجود داره.

اونم به کار بردن کلماته.سعی کن از کلمات،
به جا ودرست استفاده کنی. چون همین اجزای کوچیک وبه ظاهر بی اهمیت ماروخیلی راحت تو تله های ارتباطی
میندازه وبحث رو بی بیراهه می کشونه…سعی کن سوالاتتو با کلمه ی )چرا (نپرسی.از عبارت های محض مثل )تو
هرگز (و)تو همیشه(استفاده نکن.کلمه ی )تو( یه حالت تهاجمی به جملاتت میده.وبه نوعی محکوم کننده ست.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و پنج

بهتره
بیشتر با کلمه ی )من(حرفاتو شروع کنی.وقتی تو بخوای ناخواسته با این طرز صحبت کردن محکومش کنی مطمئن
باش همسرتم زیر بار چنین وضعیتی نمی ره.چون منیت هر انسانی شکننده وآسیب پذیره.وقتی همسرت زیر سوال
بره نیاز پیدا میکنه که حالت تدافعی داشته باشه.

وقتی هم که انرژیش صرف دفاع از خود واحساساتش بشه دیگه
نمی تونه به حرفات گوش بده وبرای رفع مشکل حواسش رو به درستی روی موضوع متمرکز کنه…اما قبل از همه ی
این حرفا راه خروج تو از این بحران فقط کنار اومدنت باشرایط فعلیه.تصمیمتو بگیرگلاره.اینکه بدونی از زندگی چی
میخوای خیلی بهت کمک میکنه که بتونی حرف دلتو بزنی.با سکوت،مقابله به مثل کردن یا حتی بحث ومجادله نمی
تونی به خواسته ت برسی.

باید رک وراست بهش بگی ازش چی میخوای وچه انتظاری داری. حرفای دکتر کلی ذهنمو
مشغول کرده بود.طوریکه اصلا متوجه نشدم کی به خونه رسیدم.مامان نبود.

احتمال دادم پیش بهناز رفته باشه. وارد
خونه شدم ونگاه عزاداری به چراغ های خاموش وسکوت سنگینش انداختم.بی اختیار به سمت اتاق بهراد رفتم.باورم
نمی شد، هنوز نرفته دلم براش تنگ شده بود. روتختش نشستم وچشمامو به سقف اتاق دوختم.خسته بودم.خیلی
خسته. ای کاش یکی پیدا می شد بهم می گفت از زندگیم باید چی بخوام؟

یک عمر با شرایط تحمیل شده کنار اومدم
ومثل آب تو هر ظرفی که ریخته شدم ،به خودم شکل دادم.در واقع به جای اینکه زندگیمو بسازم با زندگی
ساختم.وحالا… بلند شدم وکمد لباساشو باز کردم.دستی به کت وشلواری که تو روز عقدمون پوشیده بود
کشیدم.نگاهمو با حسرت بهش دوختم.داغ دلم دوباره تازه شد واشک رو به چشمام آورد.مثل آدمایی که چیزی گم
کردن، گیج وسردرگم دور خودم می چرخیدم وبه گذر زمان بی توجه بودم.

من بهرادمومی خواستم. مامان غروب
برگشت.با هم کمی در مورد موضاعات بی اهمیت حرف زدیم و چون هیچ کدوممون اشتها نداشتیم بدون خوردن
شام خوابیدیم. صبح بعد از نماز دیگه خوابم نبرد.بلند شدم به گل ها آب دادم وحیاط رو شستم.بعدشم یه تماس با
بهراد گرفتم.می خواستم بدونم دیروز چه ساعتی رسیده.

اونم خیلی معمولی جوابمو داد وگفت که شب بر میگرده.دلم میخواست یه دستی به سر روی خونه بکشم.دوست داشتم وقتی اون می یاد همه چی مرتب وتمیز دیدهشه.

ناهارو مامان پخت ومن افتادم به جون خونه وتا عصرهمه جارو گردگیری کردم وجارو زدم. از خستگی نای نفس
کشیدن نداشتم.اما یه دوش گرفتم ولباسمو عوض کردم.ا

ز فکر اینکه تا چند ساعت دیگه اون بر می گرده ته دلم
ضعف می رفت. واسه شامش زرشک پلو با مرغ درست کردم وسوپ هم پختم.مامان چون عادت داشت زود شام
بخوره یه کاسه از اون سوپ خورد ورفت که بخوابه. نگام به ساعت بود به نظرم باید هشت ونیم،نه دیگه می رسید.اما
بیست دقیقه به یازده بود.نگرانش بودم ودلشوره داشتم.

تا یازده صبر کردم اما دیگه نتونستم طاقت بیارم وشماره شو
گرفتم. _مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد. صدای اپراتور که با هربار تماسم همین جمله رو تکرار می
کرد،شده بود سوهان روحم وآشفته م می کرد.دوازده که شد دیگه قلبم داشت از جاش در می اومد.

به ناچار با
کوروش تماس گرفتم. صدای خواب آلودش باعث شرمندگیم شد. _سلام آقا کوروش شبتون به خیر. با کمی مکث
جواب داد. _سلام…گلاره خانوم شمایین؟!! با بغض گفتم:بله…ببخشین این وقت شب مزاحمتون شدم.

_خواهش میکنم.مشکلی پیش اومده؟ یه قطره اشک گوشه ی چشمم لنگر انداخت. _بهراد هنوز نرسیده. حنجره شو صاف کرد
وخیلی جدی پرسید. _نرسیده؟!مگه چه ساعتی حرکت کرده؟ _نمی دونم.

گفت پنج،پنج ونیم حرکت می کنه.اما
هنوز نیومده.با گوشیشم که تماس می گیرم در دسترس نیست.شما می تونین ازش یه خبر بگیرین؟ _باشه با بچه
های اکیپ تماس میگیرم.نگران نباشین. _یعنی اونا می تونن ازش خبری داشته باشن؟آخه بهراد با ماشین خودش
رفته. _پرسیدنش که ضرر نداره.

شما خودتونو ناراحت نکنین.من پیگیر می شم. زیر لب مایوس ودلسرد
گفتم:ممنون. حدود ده دقیقه بعد تماس گرفت.حالا دیگه تو صدای اونم نگرانی وترس موج می زد. _راستش از بچه
ها پرسیدم.گویا قرار بوده یه نیم ساعت بعد راه افتادنشون حرکت کنه.

احتمال داره این تاخیر بیشتر طول کشیده
باشه.یا اصلا نخواسته شب رانندگی کنه وهمونجا مونده…من با پلیس راه هم محض احتیاط تماس گرفتم.خوشبختانه
تو این چند ساعت اخیر هیچ تصادفی تو اون جاده اتفاق نیفتاده.

با این حرفش ته دلمو خالی کرد.تصادف؟!!من اصلابه همچین چیزی نمی خواستم فکر کنم.خدا می دونه با چه حالی تماس رو قطع کردم .ترس مثل خوره به جونمافتاده بود وداشت فلجم می کرد.

تا حوالی ساعت دو چشم رو هم نذاشتم وخیره به در بودم اما بلاخره خستگی ناشی
از کار زیادی که انجام داده بودم مقاومتمو شکست و منو اسیر خواب کرد. احساس می کردم رو هوا معلقم.تکان
سختی خوردم وبا وحشت چشم باز کردم.

یکی بغلم کرده بود وداشت منو با خودش می برد.خواستم مانعش بشم که
منو محکم تر تو بغلش نگه داشت ودم گوشم زمزمه کرد. _نترس…بهرادم. آروم منو رو تختم گذاشت.با اینکه
خواب از سرم پریده بود اما هنوز گیج بودم.

با لبخند مهربونی پرسید. _چرا رو کاناپه خوابیده بودی؟ با این سوال به
خودم اومدم ویاد تاخیرش افتادم.بغضم شکست واشکای داغ دیدمو تار کرد. _تو کجا بودی؟ _ببخش یکم کارم
بیشتر طول کشید.ده،ده ونیم بود که حرکت کردم.

استرس بدی که تواین چند ساعت متحمل شدم باعث شد نتونم
خودمو کنترل کنم وعصبی وناتوان ضربه های آرومی به سینه ش بکوبم. _داشتم از نگرانی دق می کردم.آخه بی
انصاف چرا بهم خبر ندادی؟

می خواستی از ترس سکته کنم؟ هق هق گریه م سکوت شب رو شکست واون با محبت
بغلم کرد.سرمو رو سینه ش گذاشتم واشکام پیراهنشو خیس کرد.منو بیشتر به سمت خودش کشید ودر حالیکه
مدام موهامو می بوسید زیر گوشم زمزمه کرد. گریه نکن خانومم.منه بی انصاف لایق این اشکا نیستم. دستمو دور –
گردنش حلقه کردم ومیون گریه هام سیبک گلوشو بوسیدم.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و پنج

_تو همه ی زندگی منی بهراد.دیگه اینجوری عذابم نده.
صداش بغض داشت ونمی تونست احساساتشو کنترل کنه. _خدا لعنتم کنه که باعث ریختن این اشکا وعذابت میشم.
اونقدر تو بغلش گریه کردم که دیگه نایی واسه م نمونده بود.با آرامش وادارم کرد رو تخت دراز بکشم وپتومو روم
کشید. _بهتره کمی استراحت کنی.

خواست از جاش بلند شه که مچ دستشو گرفتم.برگشت وبهم خیره شد.تو
چشمای من یه دنیا التماس بود وتو نگاه اون خستگی موج می زد. _خواهش می کنم نرو. واسه یه لحظه مکث کرد اما
طاقت نیاورد مخالفت کنه.

چشماشو رو هم گذاشت وبا لبخند سرتکان داد. خوشحال از این تصمیم خودمو رو تخت یه
نفره م کنار کشیدم تا اونم بتونه بخوابه. با همون لباس رو تخت دراز کشید.

دست زیر کمرم برد ومنو تو بغلش
گرفت. سرمو روسینه ش گذاشتم وبا کوب کوب آرامش بخش تپش های قلبش به خواب رفتم.

با صدای تلفن
همراه بهراد بود که چشمام به زحمت باز شد.سرم هنوز رو سینه ش بود. و اون داشت آروم،طوری که منو بیدار نکنه
دنبال گوشیش می گشت.نمی دونم چرا دلم نمی خواست متوجه بیدار شدنم بشه.

صدا از زیر پتو می اومد.احتمالا
گوشیش تو جیبش بود.انگار خودشم متوجه این موضوع شد و خواست تا من بیدار نشدم جواب بده. _الو سلام.
صدای کوروش ازپشت خط واضح ورسا شنیده می شد. _بهراد خودتی؟! _آره به گمونم.

_دیشب چه ساعتیرسیدی؟ با کمی مکث جواب داد. _حدودای دو ونیم،سه.چطور مگه؟ _مارو کشتی از نگرانی پسر.چرا یه خبر
ندادی؟بنده خدا خانومت کلی دلواپست شده بود. آروم روی موهامو بوسید.

_از نگرانی درش آوردم. صدای خنده ی
کوروش بلند شد. _چجوری نامرد؟ _این فضولی ها به تو نیومده.بهتره دیگه مزاحم نشی. تماس رو بدون خداحافظی
قطع کرد.چند دقیقه که گذشت با صدای نفس های آروم وشمرده ش این طور به نظر می رسید که دوباره خوابش
برده.نورآفتاب تا وسط اتاق اومده بود.

بی خوابی شب قبل باعث شد واسه نماز صبح خواب بمونم. صدای به هم
خوردن ظرف وظروف از تو آشپزخونه می اومد.مامان بیدار شده بود وحتما داشت میز صبحونه رو می چید.آروم مچ
دست بهراد رو بالا آوردم تا ببینم ساعت چنده.

چشام حسابی گرد شد.یازده بود. _بیداری؟ از سوال بی مقدمه ش
تکان سختی خوردم.پس نخوابیده بود.زیر لب زمزمه کردم. _ساعت یازدهه. تو جام نیم خیز شدم.چشماش کاملا باز
بود وداشت با علاقه نگام می کرد.ازش دلخور بودم.نمی دونستم واقعا چیو باید باور کنم.این علاقه رو یا اون فاصله
گرفتن وتلخی رفتارشو؟ خیلی جدی گفتم:باید باهم حرف بزنیم.

_الان؟! سرتکان دادم. _نه…اما تو یه فرصمناسب حتماً. به سمتم خیز برداشت ولبامو بوسید. _باشه. با لبخندی که نشد پنهونش کنم.بلند شدم واز اتاق بیروناومدم.مامان داشت به سمت آشپزخونه می رفت. _سلام مامان. با مهربونی گفت:سلام عزیزم.صبحت به خیر.
_ببخشید خواب موندم. _کار خوبی کردی.

با اون خستگی دیروز وتا دیروقت بیدار موندنت بایدم بیشتر می
خوابیدی.اتفاقا منم خواب موندم. کش وقوسی به خودم دادم تا این کسالت وخستگی از تنم بیرون بره، اما کمرم با
این کار تیر کشید وصورتم از درد جمع شد.با اونهمه فعالیت دیروز ویه وری خوابیدنم تا صبح حسابی بهش فشار
اومده بود. _آخ کمرم. مامان با نگرانی پرسید. _حالت خوبه؟

لبخند درد آوری زدم. _آره.چیزیم نیست. _بهراد
دیشب چه ساعتی رسید؟ دو ونیم. اینو بهراد گفت.نگاه هردومون به سمتش چرخید.من با خجالت و مامان با تعجب –
وشگفتی.اون تو چارچوب در اتاقم ایستاده بود.از چیزی که احتمالا به ذهن مامان خطور می کرد سرخ شدم. _می رم
صبحونه رو آماده کنم. مامان با برق شادی که تو چشماش بود جلو راهمو سد کرد. _نه تو بشین حالت خوب
نیست.من خودم آماده ش می کنم. با هیجان به سمت آشپزخونه رفت.

بهراد با نگرانی پرسید. _چیزی شده؟ با
صدایی که انگار از ته چاه در می اومد جواب دادم. _یکم کمرم درد می کنه. با تردید گفت:پس چرا مامان اینقدر
خوشحاله؟ با این سوالش از خجالت آب شدم ورو پیشونیم عرق نشست.جوابی بهش ندادم اما اون از شرم تو نگام
همه چیزو فهمید وجالب اینجا بود که خودشم از خجالت سرخ شد.

_من می رم یه دوش بگیرم. مامان صدام زد.
_گلاره جان بیا تا ضعف نکردی یه چیزی بخور. از جام بلند شدم وبه سمت آشپزخونه رفتم.یه صبحونه ی کامل رو
میز چیده بود.

_واسه تون تخم مرغ هم عسلی کردم.الآن حاضر میشه. دلم می خواست بهش بگم قضیه اونجوری که
تصور می کنه نیست.اما روم نشد.

برام چایی ریخت ومن با کلی خجالت وشرمندگی مشغول شدم.ده دقیقه بعدم بهراد
اومد ومامان با علاقه از اونم پذیرایی کرد.نگاهش حسابی شیطون شده بود وبه تلاش های اون بنده خدا که دوست
داشت همه جوره بهمون برسه لبخند می زد.

طفلی مامان با چه ذوق وشوقی صحبت می کرد ومثل پروانه دورمون می
چرخید. صبحونه مون رو که خوردیم بهراد به شوخی گفت:عزیزم حالت بهتر شده یا اگه هنوزم درد داری بریم
دکتر؟ ابروهام تو هم گره خورد.آخه الآنم جای شوخی بود

 

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و پنج

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید.
قسمت هشتاد و شش داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است