گنج هائی که در قلب هستند ، قابل سرقت نیستند.
خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
2
کل بازدیدها:657439
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و چهار
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و چهار

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و چهار

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و چهار

قسمت هشتاد و چهار

یهماه مونده به عید من ومامان تصمیم گرفتیم خونه تکونی کنیم.داشتیم اتاق استاد رو مرتب می کردیم که نگاه خیره
ومات مامان رو، به قاب عکس استاد دیدم.داشت با نوک انگشت خطوط محو چهره شو لمس می کرد.
ناغافل پرسیدم.
_دلتون واسه ش تنگ شده؟
به طرفم چرخید وبا لبخند غمگینی گفت:مگه می شه تنگ نشده باشه؟سی وشش سال کنار هم زندگی کردیم…اون
مرد خیلی خوبی بود.
یکی از قاب های خطاطیشو برداشتم وشروع کردم به پاک کردن.
_خیلی دلم می خواست از نزدیک ببینمشون.
_اونم دلش می خواست.شاید اگه من از آینده ی زندگی تو وبهراد نمی ترسیدم این فرصت واسه هردوتون پیش می
اومد.
_این چه حرفیه مامان جان.لابد قسمت نبوده.
آه بلندی کشید وقاب عکس رو سرجاش گذاشت.

_چی بگم والله.گاهی دلم می خواد همه چیز برگرده عقب تا بتونم اشتباهاتمو جبران کنم.یکم بیشتر واسه ش وقت
بذارم وحتما بهش بگم که چقدر دوستش دارم.

نگاهش هنوز به تصویر استاد بود.خنده ی تلخی کرد.
_باورت نمی شه اگه بگم تو این سی وشش سال هیچ وقت نشد که اعتراف کنم دوستش دارم.انگار به زبون آوردن
این حرف واسه م مثل شکنجه بود.من همسر خوبی براش نبودم…وقتی پدرم فوت کرد دنیا هم واسه من به آخر
رسید.همه ی دلخوشی وانگیزه مو واسه حفظ این زندگی از دست دادم.همایون هم خسته شده بود.نمی تونست این
سردمزاجی منو تحمل کنه.

فقط به خاطر بهناز بود که هردومون سعی داشتیم دندون رو جیگر بذاریم وسکوت
کنیم.بعدشم که بهراد وارد زندگیمون شد ودیگه هردو به نوعی این شرایط رو پذیرفتیم وکنار هم این سالهارو دووم
آوردیم.اون خودشو تو دنیای طرح ها ونقشه هاش غرق کرد ومنم بین دوستایی که دوستیشون،مثل دوستی خاله
خرسه بود.
با اندوه سرتکان داد.
_یک آن به خودم اومدم ودیدم تموم فرصت های کنار هم بودنمون به باد رفته ودارم اونو از دست می دم.دکترش
می گفت چهار،پنج ماهی بیشتر فرصت نداره ومن به این فکر می کردم که چطور می تونم بدهی عاطفی سی وشش
ساله مو تو این مدت کوتاه پرداخت کنم.دیگه حتی عذرخواهی وطلب بخشش هم دردی رو دوا نمی کرد.
کنارش نشستم ودستای سردشو گرفتم.چشماش خیس بودوصداش بغض داشت.

_این اواخر خیلی به هم نزدیک شده بودیم.کلی باهم در مورد گذشته ها حرف زدیم.باورت نمی شه بیشتر دلخوری
هامون از روی سوتفاهم بود وهیچ دلیل منطقی ای نداشت.

گاهی دلم واسه خودم وفرصتی که اینجوری حروم کردم
می سوزه.من وهمایون می تونستیم اینهمه سال رو با دلخوشی کنار هم زندگی کنیم نه با دلخوری…نفهمیدم چطور از
پیشم رفت.حتی فرصت نشد از هم خداحافظی کنیم.اونروزا داغ بودم نمی دونستم چه بلایی به سرم اومده اما حالا…
اشکاش تند وتند مسیر ثابت چروک های صورتشو طی می کرد وبه چونه ش می رسید.
_بعد همایون زندگی واسه م یه جورایی بی معنی شده.دیگه کمتر بهونه ای باعث خوشحالیم می شه.همش دلم می
خواد صبح تا غروب خودمو با خاطراتم تو این اتاق حبس کنم…ازش گله دارم.اون نباید منو اینجوری میذاشت ومی
رفت… اگه می دونست رفتنش چی به روزم می یاره اینقدر راحت منو تنها نمیذاشت.
نگاهش هنوزم مات تصویر استاد بود.زیر لب با لحن خوشی زمزمه کرد.
_گفتم که چِشَم،گفت به راهش می دار.
گفتم جگرم،گفت پر آهش می دار.
گفتم که دلم،گفت چه داری در دل؟
گفتم غم تو،گفت نگاهش می دار.

با شونه ای خمیده وقدم هایی سست ولرزون از جاش بلند شد وبه سمت در رفت.نگاه وحشت زده مو به گام های
نامتعادلی که برمی داشت دوخته بودم.هر آن ممکن بود زمین بخوره.

به سمتش خیز برداشتم.
_مامان حالت خوبه؟
زانوهاش خم شد ونزدیک بود سقوط کنه که تو هوا زیر بازوشو گرفتم وشونه هاشو به سینه م تکیه دادم.خوشبختانه
بهراد خونه بود.با ترس صداش زدم.
_بهراد بیا حال مامان بهم خورده.
به کمک هم اونو به بیمارستان رسوندیم.فشارش به شدت افت داشت واگه دیر اقدام می کردیم دور از جونش شاید
حتی از دست می رفت.
سرمش که تموم شد،مرخصش کردن وبه خونه برگشتیم.بهش کمک کردم رو تختش دراز بکشه.پتوی نازکی روش
انداختم وموهای پریشون وکوتاهشو از رو پیشونیش کنار زدم.ترس از دست دادنش ته دلمو خالی کرده بود.با اینکه
دوماهی می شد عروسش شده بودم اما برام بیشتر از اینا عزیز بود.
خم شدم وبه آرومی گونه شو بوسیدم.به نظرم اومد خواب باشه چون عکس العملی نشون نداد.بلند شدم واز اتاقش
بیرون اومدم.بهراد ناراحت رو کاناپه،جلوی تلویزیون نشسته بود وسر به زیر داشت.کنارش نشستم.
_حالش خوب می شه نگران نباش.

سرشو بلند کرد وزمزمه وار گفت:هروقت تو اون اتاق می ره اینجوری می شه.

_هنوزم بابت مرگ استاد ناراحته.
کوتاه وبریده گفت:می دونم.
_به نظرم بهتره مامان رو یه مسافرت بفرستیم.تغییر مکان وآب وهوا تو روحیه ش تاثیر داره.
_فکر بدی نیست.شاید واسه عید یه برنامه چیدم.فعلا که باید برم کاشان.
شگفت زده تکرار کردم.
_کاشان؟
_آره یه چندتا کار اداری اونجا دارم.پسرحاجی شریفی باهام تماس گرفت وگفت قراره امیرو به کانون اصلاح
وتربیت منتقل کنن.دوسال از حبسشو می تونه اونجا بگذرونه.بقیه شم اگه خدا بخواد شاید تونستیم بخریم.البته اینا
همه در حد حرفه.باید ببینیم تا چه حد می شه روش حساب کرد.ولی اگه به کانون منتقل شه می تونه دیپلمشم بگیره
واز درس وزندگی عقب نیفته.
باذوق وشوق گفتم:این عالیه.حتم دارم امیر اگه بشنوه کلی خوشحال میشه.
با تکان دادن سر حرفمو تایید کرد. _دلت می خواد تو هم باهام بیای؟یه روزه می ریم وبر میگردیم.. نگاه مرددمو به
در اتاق مامان دوختم. _آخه تو این وضعیت؟

_به بهناز میگم مراقبش باشه. _نه اینجوری دلم آروم نمی گیره.پیششمی مونم.

با محبت دستامو گرفت وفشرد. _دورا دور حواسم بهت هست.این روزا خیلی داری به خودت فشار می
یاری. نگاه گذرایی به دور وبرم انداختم. _عید نزدیکه واین خونه ی مصیبت زده هم حقشه رنگ شادی ببینه.

کار
خاصی نکردم.فقط خواستم یه دستی سرش بکشم همین. _خوشحالم که اینجایی. بالبخند جوابشو دادم.منم خوشحال
بودم که اون با فاصله گرفتن قصد نداره فراموشم کنه وهنوزم حواسش بهم هست. سفر یک روزه ی بهراد به کاشان
تو چشم برهم زدنی تموم شد واون با خبرهای خیلی خوبی برگشت.

قرار بود امیرو تا آخر هفته به کانونبفرستن.حال بابا خوب بود ومامان از حاجی شریفی سفارش بافت گرفته بود. داشتم پنجره ی نشیمن رو پاک می
کردم که درحیاط باز شد وبهراد ماشینشو به پارکینگ منتقل کرد.کارم تقریبا تموم شده بود.وسایل شوینده رو جابه
جا کردم وژاکت آبیمو که بافت درشتی داشت به تن کردم تا به استقبالش برم.

با اینکه برفا تقریبا آب شده بود اما
هوا هنوز سوز داشت.از پله ها پایین رفتم.بهراد با جعبه ای که تو دستش بود داشت به سمت باغچه می رفت. _سلام.
به سمتم چرخید ودر حالیکه جعبه رو روی زمین میذاشت گفت:سلام.بیا کمک. به طرفش رفتم. _می خوای چی کار
کنی؟

نگام به گل هار رنگارنگ داخل جعبه خیره موند.از جاش بلند شد ودوباره به سمت ماشین رفت. _گفتم بعد
مدتها یه صفایی به این باغچه بدیم بد نباشه.

با ذوق دستی به گلبرگ های بنفشه ی خوش رنگی کشیدم واعتراف
کردم. _چه فکر خوبی. بهراد با یه جعبه ی دیگه برگشت. _دوست داری گل بکاری؟ هیجان زده دسته ای از بنفشه
هارو از داخل جعبه بیرون کشیدم وگفتم:عاشقشم…وقتی دست به خاک میزنم،حس خوبی بهم میده.ارتباط با خاک
فوق العاده ست .انرژی بی نظیری میشه ازش دریافت کرد.

هیجان من مثل اینکه به اونم سرایت کرد چون بی دلیل
دستشو به خاک خیس باغچه کشید ولبخند زد. نگام به دوتا بیلچه ودستکشی که کنار جعبه بود افتاد.بیلچه رو
برداشتم ومشغول شدم.حاضر نبودم لذتی رو که از لمس مستقیم خاک حس می کردم با پوشیدن اون دستکش ها
بگیرم. مقداری از خاک جلوی دستمو زیر ورو کردم وگفتم:باید اینجوری تقریبا تموم باغچه رو شخم بزنیم.

بهراد یهنگاه مختصر به محدوده ی باغچه انداخت وسر تکان داد. _زمان زیادی می بره. _اما خسته کننده نیست. لبخندمو با
یه لبخند آرامش بخش جواب داد ومشغول شد.تقریبا یه ساعتی بود که داشتیم خاک اونجارو زیر ورو میکردیم.

مامان خودشو به تراس رسوند واز اون بالا صدامون زد. _دارین چیکار می کنین؟ به جعبه هایی که کنار
دستمون بود اشاره کردم. _بهراد گل خریده.میخوایم توباغچه بکاریم. با خنده سر تکان داد. _کار خوبی میکنین. رو
صندلی نشست وبه تلاشمون خیره شد.

_تصمیم داشتم واسه امشب جمیله جون ودکترو دعوت کنم.از وقتی ازدواجکردن اینجا نیومدن. در حین اینکه گلی رو تو موازات ردیف فرضی ای که برای خودم در نظر گرفته بودم می کاشتمسرمو بلند کردم وپرسیدم. _می خواین پاگشاشون کنین؟ _آره خب به هر حال رسمه.ولی دیگه امشب نمی شه.
بهراد پرسید. _واسه ی چی؟

_کارتون زیاده مادر.نمی شه که خسته وکوفته از مهمونا هم پذیرایی کنین. از جام بلند
شدم وکمر راست کردم.

یکم خسته بودم اما نه اونقدری که نتونم از پس مهمونی اون شب بربیام. _نگران نباش
مامان جان.برو دعوتشون کن.از پسش بر میایم.اینجام دیگه زیاد کاری نمونده. بهراد نگاه نامطمئنی بهم انداخت.
_خسته نیستی؟ به حالت نفی سرتکان دادم وبوته ی دیگه ای برداشتم ودوباره رو زمین زانو زدم.

بهراد هم مشغولشد. _پس شام امشب با من.سفارش می دم از رستوران برامون بیارن. صادقانه گفتم:حالا بذار ببینیم چی میشه.اگه
کارمون اینجا زود تموم شد.خودم درست می کنم. شب حوالی ساعت هشت بود که دکتر وجمیله جون وکوروش از
راه رسیدن.بهراد درو باز وبه گرمی ازشون استقبال کرد. _بفرمایین تو خوش اومدین. کنارش ایستادم ،با جمیله
جون روبوسی کردم وزیر گوشش به شوخی گفتم:بزنم به تخته آب زیر پوستتون رفته.

به گمونم نفس دکتر واسه شما شفاست. بغلم کرد وبا مهربونی منو تو آغوشش فشرد ودر همون حال نگاه عاشقانه ای به دکتر انداخت. مامان
هم واسه خوش آمد گویی جلو اومد وجمیله جون به سمتش رفت.

نگام به کوروش افتاد.در ظاهر با این وضعیت کنار
اومده وحضور دکترو تو جمعشون پذیرفته بود. با دعوت بهراد همگی نشستیم وحرفای روزمره وعادی رو پیش
کشیدیم.مامان خیلی بی مقدمه از کوروش پرسید. _خب انشالله واسه شما شاه پسر، کی آستین بالا بزنیم؟ نگاه
آرزومند ومنتظر جمیله جون به کوروش دوخته شد. _کی؟!!…من؟!!

به حالت بامزه ای این سوالو پرسید ونگاه
متعجبی به دور برش انداخت.بهراد دستشو رو شونه ی اون گذاشت وفشرد. _نه پس من. با شیطنت اخم کرد.
_چشم ودل گلاره خانوم روشن.حرفای تازه می شنوم. _خودتو به اون راه نزن رفیق.حرفم نپیچون…بلاخره نگفتی
کی دم به تله می دی؟ دست بهرادو به شوخی پس زد. _برو بابا دلت خوشه.

دُمم کجا بود. دکتر اعتراض کرد. _نشد
دیگه عمو…تو قول دادی. چشماشو ریز کرد وبا زرنگی گفت:حالا اگه من زن بگیرم چی به شما می رسه؟نکنه می
خواین از شرم خلاص شین؟ جمیله جون مداخله کرد. _این حرفا چیه؟همه ی ما آرزومون خوشبختی توئه.دیگه
داری کم کم پیر می شی مادر.نذار وقتش بگذره. _دست شما درد نکنه جمیله خانوم.

دستی دستی ترشی مونانداختی رفت. همه به خنده افتادن ودکتر گفت:ولی جدی جدی به فکر باش کوروش.تو مثل پسرمی.نگرانتم.

نذاردیر شه…باورت نمیشه اگه بگم چقدر دوست دارم عروسی پسرمو ببینم. با علاقه بهش زل زد ودستشو رو شونه ش
گذاشت.همه ی جمع تحت تاثیر ابراز احساسات دکتر قرار گرفته بودیم،که کوروش با شوخی زمزمه کرد. _حالا که
اینجوریاست.تو هم باید قول بدی به همین یه دونه پسرت قانع باشی.ملتفت که هستی؟ جمیله خانوم از خجالت سرخ
شد. وهمهمون خندیدیم.

دکتر از رو نرفت وبا حاضر جوابی گفت:به شرطی که تو هم منو تو حسرت دیدن نوه م
نذاری.متوجهی که؟ کوروش با خنده ابرویی بالا انداخت. _کو حالا من زن بگیرم تا تو نوه تو ببینی. لبخند پیروزی رو
لب دکتر سبز شد. _نه دیگه نشد…بهتره هرچه زودتر اقدام کنی.آخه تاریخ انقضای صبر من یه ساله ست.ناامید شم
خودت که می دونی…نذار دنبال زنگوله ی پای تابوت باشم.

تلاش کردم جلو خنده مو بگیرم.کل کل اون دوتا به جای
خودش واقعا جالب بود.از جام بلند شدم تا برم چایی بیارم.مطمئن بودم ازدواج کوروش خواسته ی همه هست.وحالا
شوخی دکتر به نوعی مثل تهدید به حساب می اومد واین فرصت یه ساله ی زن گرفتن خیلی خوب تو منگنه قرارش
می داد.

واسه شام با کمک مامان قرمه سبزی ومرغ شکم پر درست کردم.بهراد خودش میز رو چید ونذاشت من
ومامان زیاد خم وراست شیم.بعد از شام با اینکه هوا سرد بود،همگی رو تراس نشستیم وبه گل ها که زیر نور چراغ
حسابی به باغچه نما داده بودن نگاه کردیم.

جمیله خانوم ودکتر کنار هم نشسته بودن ودست دکتر رو شونه هایهمسرش بود.نگاهم بی اختیار به سمت فاصله ی خودم وبهراد کشیده شد.

اون تقریبا روبه روم نشسته بود وبا اخم به
صمیمیت اون دوتا نگاه می کرد.می دونستم از این وضعیتی که داریم ناراحته.ای کاش می تونستم واسه این شرایط
ناخواسته کاری کنم. نگاه جدی ومتفکر کوروش موقع خداحافظی بهونه دست دکتر وبهراد داد تا حسابی سر به
سرش بذارن.خدا خدا می کردم این خنده وشوخی ها حال بهراد رو کمی عوض کنه.چون کاملا حس می کردم از بعد
از شام تو خودشه.

در که پشت سرشون بسته شد،اخمای بهراد هم تو هم رفت.وتا موقع خواب جز دو،سه جمله ای
اونم به اجبار باهام حرف نزد. می دونستم از دستم دلخور یا ناراحت نیست،قهر هم نکرده.اون بیشتر بابت این
وضعیت،عصبی وکلافه بود.گاهی حس می کردم به خودش اطمینان نداره ومی ترسه با نزدیک شدن بهم کاری کنه
که پشیمونی به بار بیاره.

تو جلسه ی سوم دیدارم با دکتر،اون از کیفیت رابطه ی من وبهراد پرسید. با کمی مکث
جواب دادم. _هنوزم سعی میکنه ازم فاصله بگیره.اما خب این موضوع کمتر آزارم می ده.درکش می کنم که چرا اون
صمیمیت ونزدیکی رو نمی خواد.با این حال من اصلا ناامید نیستم.

همه ی تلاشم اینه که خودمو به شرایط جدید وفقبدم.وبا نزدیک شدن بهش به نوعی با این رابطه کنار بیام. _در واقع داری تمرین می کنی که حضورشوبه عنوان یههمسر تو زندگیت بپذیری. _درسته.

می خوام اونقدر این فاصله رو به مرور کم کنم که دیگه وقتی همسرم بهم
نزدیک میشه عماد جلوی چشام نیاد. _باهاش در این موردصحبت کردی؟

سرمو پایین انداختم. _راستش هنوزبه
خودم زیاد مطمئن نیستم.نخواستم بی خودی امیدوارش کنم. _این یعنی اینکه حتی درمورد فاصله گرفتنشم
اعتراضی نکردی. _گفتم که می خوام درکش کنم.شاید بهتر باشه واسه بهبود این وضع یکم بیشتر به خودم زحمت
بدم. عکس العمل خاصی نشون نداد.

با لبخند گفتم:هفته ی پیش دو جعبه گل خریده بود که تو باغچه بکاریم.ایده ی
خیلی قشنگی بود.این کنار هم بودن وهمکاری،کاشتن اون گل های زیبا وابتکاری که واسه ش به خرج دادیم،تجربه
ی خوبی بود.از اون دوساعت کار سخت کلی انرژی گرفتم…تصور میکنم این روزا حالم خیلی بهتره.از وقتی که در
مورد اون اتفاق باهاتون حرف زدم،احساس سبکی میکنم.

_پس آمادگیشو داری که برگردیم به اون موضوع ودر
موردش صحبت کنیم. همه ی سعیمو واسه محکم بودن کلامم کردم. _بله،البته. دستاشو تو هم قلاب کرد ومنتظر به
صندلیش تکیه داد. چشمامو رو هم گذاشتم ودوباره اون بعد از ظهرو به یاد آوردم. _اونقدر تو نگام پست وبی ارزش
شده بود که حتی وقتی تلاش کرد ازم عذرخواهی کنه رومو برگردوندم.

واقعا نفهمیدم با چه حالی از رو اون تختلعنتی بلند شدم وخودمو به حموم رسوندم.احساس می کردم نجاست به پوست تنم چسبیده وهرچقدر که تلاشمیکنم تا پاکش کنم،بی فایده ست…کبودی های رو دست وپام شده بود آینه ی دق.

دلم میخواست خودمو به خاطراین وضعیت ،حسابی بزنم.من مقصر بودم.چون وقتی بهم حمله کرد مثل آدمای ضعیف کم آوردم،ترسیدم،خیلی زود
تسلیم شدم…از اون شب به بعد کابوس هام شروع شد.همش یه حجم سیاه رو قفسه ی سینه م قرار می گرفت وراه
نفس کشیدنمو می بست.

احساس می کردم این عماده که میخواد بزور نزدیک شه وبهم تجاوز کنه.حتی با وجود
اینکه فردای اونروز، ناخواسته فوت کرد و موضوع ناگفته باقی موند،این کابوس ها ادامه پیدا کرد. _می دونم اونموقع
نسبت به عماد عصبانی ومتنفر بودی اما حالا چطور؟منظورم بعد از مرگشه…چه احساسی بهش داری؟ با کمی مکث

گفتم:با اینکه ازش متنفر بودم اما هیچوقت دلم نخواست بمیره.واسه همین خودمو بابت مرگش مقصر می دونم.

بیاراده آه کشیدم وبه دست های دکتر که داشت تند تند چیزی داخل دفترچه ش می نوشت خیره شدم. _عماد راه
بدی رو واسه پیش بردن خواسته ش انتخاب کرد.

شاید واقعا چاره ی دیگه ای به نظرش نرسید.چون محال بود
بخوام بازم به این رابطه،جدی فکر کنم وبهش فرصت دوباره ای بدم…اما خب واسه اون چیزی نشد،نداشت. عادت
کرده بود به هرچی که میخواد برسه.واسه همین از هیچ اقدامی دریغ نمی کرد.

اون برا بدست آوردنم بدترین راهوانتخاب کرد…ادعا می کرد عاشقمه اما به خاطر همین به ظاهر عشق همه ی شرافت وعزت نفسمو لگدمال
کرد.چرا؟…چون ظرفیت قبول چیزی که برخلاف میلش بود رو نداشت.

شایدم بلد نبود چطور عشقشو بهم ثابتکنه.مدام با ترس هاش دست وپنجه نرم کرد.من حتی تو اوج عصبانیت وخشمی که وادارش کرد بهم دست درازی
کنه تو چشماش ترس رو می دیدم. با ناراحتی سربلند کردم ولبخند دردآوری زدم. _اون هربار که از دوست داشتنم
گفت پیامد نداشتنمو هم بهم هشدار داد.

من اونقدر زودباور واحمق بودم که اون ترس وهشدارو نادیده گرفتم…اماچیزی که عماد ازش دم می زد عشق نبود.چطور بگم؟…این حس شبیه یه نیاز جسمانی مثل گرسنگی بود.نتونستمهرگز باورش کنم.چون برداشت من از عشق این نبود.

آدم نمی تونه در آن واحد هم کسی رو دوست داشته باشه
وهم بهش احساس نیاز کنه.عاشق واقعی کسیه که عشقشو آزاد بذاره تا خودش باشه.همین امکان انتخاب دادن،
یعنی عشق…واسه اینکه کسی یا چیزی رو بدست بیاری باید رهاش کنی تا خودش به سمتت بیاد. نفس عمیقی
کشیدم وسکوت کردم.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و چهار

انگار بعد از مدتها بلاخره آروم وقرار گرفته بودم.حالا که به عماد فکر می کردم هیچ حسی
بهش نداشتم.حتی ازش متنفر هم نبودم.تصورم این بود که باید ازش بگذرم.چون اگه هنوزم رو اون نفرت پافشاری
می کردم،عماد هر روز وهر روز توذهنم محکوم وموندگار می شد.

این بخشش وگذشت برام مثل رها شدن از بندی
بود که خاطرات بد ورفتار زشت اون به پای افکارم می بست ومنو اسیر قضاوت های بی نتیجه م می کرد. بیشتر
خرید هامون رو تا قبل از چهارشنبه سوری انجام داده بودیم.خونه تکونی هم تقریبا تموم شده بود.تصمیم داشتم یه
هدیه ی خوب به عنوان عیدی واسه بهراد بخرم.بهناز قول داده بود کمکم کنه.

بازم با اون ماشینش که بهراد بهش میگفت لگن،کلی مرکز خرید رو تو اون شلوغی وترافیک نزدیک عید زیر پا گذاشتیم.هیچی به ذهنم نمیرسید.آخرشم به پیشنهاد بهناز وبه سلیقه ی خودم واسه ش یه ساعت خریدم.

حوالی شش عصر بود که به خونه
رسیدیم.بهراد وداریوش داشتن بساط آتیش رو به پا می کردن.مامان رو تراس نشسته بود ودرسا ودنیا هم با هیجان
به تلاش وتکاپوی پدر ودایی شون زل زده بودن.با اینکه تو کوچه وخیابون هم از این بساط آتیش بازی بوداما بهراد
ترجیح داد این مراسمو توحیاط خونه بگیریم. بهناز پرسید. _دیر که نکردیم؟

داریوش جواب داد. _نه. هنوز دکتر
وخونواده ش نیومدن. اخمای بهراد با این حرف تو هم رفت.مطمئن بودم این تغییر حالت به خاطر حضورشون
نیست.دلیلش همون صمیمیت دکتر وجمیله جون بود.که حتی وقتی تو بهناز وداریوش هم این صمیمیت رو می دید
بیشتر احساس سرخوردگی می کرد. از پله ها بالا رفتم وبوسه نرمی رو گونه ی مامان گذاشتم.

_آذر خانوم گل ما
چطوره؟ _خوبم مادر…تونستین چیزی بخرین؟ نگاه گذرایی به بهراد که داشت جواب سوال دنیا رو می داد انداختم
وبا لبخند سر تکان دادم. _همونی شد که بهناز گفت. _دستت درد نکنه عزیزم.انشالله مبارکش باشه.

لبخندی زدمواز کنارش گذشتم و وارد خونه شدم.عطر اشتها آور دلمه همه جا پیچیده بود.کادوی بهراد رو تو کمد لباسام
گذاشتم.نمی خواستم تو دید باشه.لباسمو عوض کردم وبه آشپزخونه رفتم.ب

هناز طبق معمول جلوی گاز ایستاده بود
وداشت به غذاها ناخنک می زد. با دیدنم گفت:وای گلاره این فسنجونت عالی شده. _نوش جون.راستی سس سالاد
رو آماده کردی؟ یه دلمه برداشت ودر حالیکه سعی می کرد با فوت کردن از حرارت زیادش کم کنه جواب داد.
_اونو که قبل رفتن آماده کرده بودم.

_دستت درد نکنه. یه گاز به دلمه ش زد ودر حالیکه سعی داشت تند تند
بخوره تا زبونش نسوزه پرسید. _کادوی بهراد رو چیکار کردی؟ _گذاشتمش تو کمدم.نمی خوام فعلا ببینه.به نظرت
ازش خوشش می یاد؟ با شیطنت خندید. _یه بوس خوش مزه ی بهراد پسند ضمیمه ش کن،خوشش می یاد که
هیچ،عاشقشم میشه. با خجالت خندیدم وزیر لب زمزمه کردم.

_از دست تو بهناز. باقی دلمه شو گذاشت تو دهانش.
_هان چیه؟بده دوتا کلوم حرفم که می زنم رو حسابه؟ شونه بالا انداختم. _چی بگم والله. بهناز باهام از این شوخی ها
زیاد داشت.اما خب هرچی باشه یه ده سالی ازم بزرگتر بود.باید یه جاهایی مراعات می کردم تا خدایی نکرده بی
احترامی نشه. به قابلمه ی قیمه اشاره کرد.

_یه نگاه به این بنداز ببین چیزی کم وزیاد نداشته باشه. قیمه دستپخت
بهناز بود.از صبح با مامان قرار گذاشتیم کارهارو تقسیم کنیم.حتی آشپزی رو هم سه نفره انجام دادیم. _با اجازه. یه
قاشق از خورشتش چشیدم وکمی مزه مزه کردم. _خوبه.

همه چیزشم به اندازه ست.فقط باید یکم بیشتر رو شعله
بمونه تا جا بیفته. با تردید پرسید. _مطمئنی؟! _وا دروغم واسه چیه؟

لبخند شیطونی رو لبش سبز شد. _خواستم
امتحانت کنم ببینم از این عروس چش سفیدا نیستی که نمی تونن دستپخت خوب خواهرشوهرشونو ببینن وحتما یه
ایرادی ازش می گیرن. واسه ش به شوخی پشت چشم نازک کردم. _اِ اینجوریاست؟

پس باید خدمتتون عرض کنم
من از اون عروس هفت خطای روزگارم که عمراً آشپزی افتضاح خواهرشوهرمو به روش بیارم. داد بهناز در اومد.
_گلاره؟! _خب چیکار کنم باید سیاستمو حفظ کنم یا نه. بلند بلند شروع کردیم به خندیدن ومنم یکی از دلمه های
مامان پز رو برداشتم تا امتحان کنم.صدای زنگ در بلند شد.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و چهار

_فکر کنم اومدن. از خیر ناخنک زدن گذشتم.یه نگاه
به سرتا پام انداختم وبه سمت در رفتم.دکتر وجمیله خانوم وکوروش داشتن تو حیاط با بقیه سلام واحوالپرسی می
کردن.از پله ها پایین رفتم وبهشون خوش آمد گفتم. بهراد آتیش هارو روشن کرد وداریوش وبچه ها از روش
پریدن.

شیطنت های کوروش وخنده های شادی بخش بهنازفضای قشنگی رو درست کرده بود که حتی مامان رو هم
تحت تاثیر قرار داد.طوریکه به اصرار بهراد از روی آتیش پرید.جمیله جون هم با کمک وهمراهی دکتر می پرید. رو
پله ها نشسته بودم وداشتم به تلاش بقیه می خندیدم که دستی به سمتم دراز شد.سرمو بالا گرفتم.

بهراد با لبخندداشت نگام می کرد. _نمی خوای بپری؟ دستشو گرفتم وبلند شدم. _مگه می شه نخوام؟ با هم دوسه بار از روی
آتیش پریدیم وزیر لب زمزمه کردیم.

_زردی من از تو…سرخی تو از من. آرزو کردم ای کاش با همین دوجمله
تموم غم ها وغصه ها وفاصله هامون از بین بره وشادی،صمیمیت وآرامش به زندگیمون برگرده. مراسم پریدن از رو
آتیش با روشن کردن فشفشه هایی که کوروش واسه بچه ها خریده بود به اتمام رسید.شام رو تو محیط دوستانه دور
هم خوردیم و بهراد هم یه فال حافظ دسته جمعی گرفت وهمگی مون بنا به مقتضیات آرزوهامون نیت کردیم.

لبخند
محوی رو لب بهراد نشست و واسه چند لحظه روی غزلی که برای خوندن انتخاب کرده بود مکث کرد. _بیا تا گل
برافشانیم ومی در ساغر اندازیم. فلک را سقف بشکافیم وطرح نو در اندازیم. اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان
ریزد. من ساقی بهم سازیم وبنیادش براندازیم.

چقدر این غزل با وصف حالم و خواسته ی قلبیم همخونی داشت.یعنی
می شد تو زندگی مشترک من وبهراد هم شادی وسرور گل افشانی کنه؟می تونستیم تموم اون خاطرات تلخ رو از یاد
ببریم ویه طرح نو واسه زندگی امروزمون داشته باشیم؟

اومدن عید با رنگ تازه ای که به در ودیوار خونه ها وشهرپاشیده بود نا خودآگاه همه چیزو به چشم من دوست داشتنی وعزیز می آورد. داشتم سفره ی عید رو تو نشیمن
پهن می کردم.

همه ی سعیم این بود که در نهایت سلیقه وابتکار بچینمش.تنگ ماهی رو که گذاشتم وسط سفره، کارمتموم شد. با شوق به ظرف های سفالی آبی که روش با استفاده از قلم مو ورنگ سفید،ترنج کشیده بودم خیره شدم.
مامان با ظرف شیرینی از آشپزخونه بیرون اومد. _خیلی قشنگ شده.خسته نباشی. به طرفش چرخیدم ولبخند زدم.
_ممنون. _پس بهراد کجاست؟نمی خوای حاضر شی؟ نگاهی به ساعتم انداختم.هنوز یک ساعتی وقت داشتم. _بهراد
رفته دوش بگیره.منم کم کم آماده می شم. قرآن رو بوسیدم وبالای سفره کنار دیوان حافظ استادقرار دادم.

نگاه
مامان به ظرفی بود که توش چندتا شمع پایه بلند گذاشته بودم. _اینارو هم می خوای روشن کنی؟ ظرف رو برداشتم
وبه سمت در خونه رفتم. _یه رسم قدیمیه.بابا همیشه معتقد بود به نیت رفتگانمون تا قبل از تحویل سال باید شمع
روشن کنیم وپشت در بذاریم.اینجوری اونا هم در کنارمون هستن.

اشک تو چشمای مامان جمع شد. _رسم قشنگیه.
شمع هارو که رو شن کردم به اتاقم برگشتم وکادوی بهراد رو از تو کمدم بیرون آوردم.یه نگاه بهش انداختم
وگذاشتمش رو تخت کنار هدیه مامان که یه سجاده ی نقشه جوشقانی بود وخودم بافته بودم وتوسفرم به کاشان
آورده بودمش تا بهش بدم. تقه ای به در خورد. _می تونم بیام تو؟

مامان بود.با محبت درو به روش باز کردم.یه
لبخند مادرانه رو لبش اومد وبا هیجان پرسید. _هنوز لباستو نپوشیدی؟

خجالت زده سرمو پایین انداختم.اختلافسنی زیادم با مامان باعث می شد نتونم هر حرفی رو راحت بزنم.

_می خواستم اول کمی به خودم برسم. بازومو نرم
نوازش کرد. _کار خوبی می کنی عزیز دلم.خب قراره حالا چی بپوشی؟ بلوز کالباسی رنگ وشلوارکتان مشکیمو
نشونش دادم. خیلی رک گفت:اما این زیادی ساده ست.گلاره جان.تو اولین عیدیه که کنار همسرتی.یکم بیشتر به
خودت برس. سکوتمو که دید با التماس زمزمه کرد.

_به خدا قصد دخالت ندارم.تو مثل دخترمی.دوست دارم فقط
خوشی هاتون رو ببینم. با علاقه بغلش کردم وگونه شو سه بار بوسیدم. _آخه فداتون شم این حرفا چیه که می
زنین؟کدوم دخالت؟مگه هر مادری خیر وصلاح بچه شو نمی خواد؟

سرمو خم کرد وپیشونیمو بوسید. _پیرشی
دخترم. از بغلش بیرون اومدم وبا شوق کمد لباس هامو باز کردم. _دوست دارم به سلیقه ی شما لباس بپوشم.بیاین
انتخاب کنین. با اکراه جلو اومد. _من آخه سلیقه م کجا بود دختر جون.

_شما خیلی هم خوش سلیقه این…یه نگاه
بندازین دیگه. جلوی ردیف لباسام که آویزونشون کرده بودم ایستاد وبا دقت نگاه کرد. _این سفیده چطوره؟ اشاره
ش به یه پیراهن بدون آستین وکوتاه تا روی زانو بود.اینو به اصرار بهناز خریده بودم.

جنس پارچه ش لطیف بودوکاملا روی تن می نشست. _یکم باز نیست؟ منظورم یقه وکوتاهی دامنش بود.مامان با حرص نفسشو فوت کرد
وچوب لباسی رو از تو کمد بیرون کشید وبه دستم داد.

بعدشم بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت ومنو با کلی
تردید تنها گذاشت. لباس رو جلوم گرفتم وتو آینه به خودم نگاه کردم.یعنی می تونستم اینو جلوی بهراد بپوشم؟یاد
حرفام با دکتر افتادم وبه خودم تشر زدم.)

تا کی می خوای خودتو کنار بکشی ومنکر نقشی که تو زندگی بهراد داری
بشی؟گیرم که تا یه مدت اون شکیبایی به خرج بده وحرفی نزنه.بلاخره که چی؟حقش نیست یه زندگی عادی مثل
بقیه داشته باشه؟( لباس رو از چوب لباسی بیرون کشیدم وتنم کردم.

لوازم آرایشمو برداشتم ومشغول شدم.کارم که
تموم شد موهامو که هنوز خیس بود باز کردم وبهش ژل وکتیرا زدم.تاپیچ وتابش بیشتر شه وفر خوش حالتی به
خودش بگیره.سندل های سفیدمو پام کردم ویه نگاه دقیق تو آینه انداختم.از گلاره ای که توش می دیدم راضی
بودم. یه نگاه گذرا به ساعت انداختم.

فقط یک ربع مونده بود.عطر سرد وملایمی رو به خودم زدم واز اتاق بیرون
اومدم. تلویزیون روشن بود وآهنگ شادی داشت پخش می شد.مامان کنار سفره نشسته بود وقرآن می
خوند.بادیدنم سربلند کرد ولبخند زد. خجالت زده ومردد پرسیدم.

_خوب به نظرمی رسم؟! _گفتن خوب
حیفشه…عالی به نظر می رسی.پاشم برم واسه ت اسفند دود کنم چشم نخوری. دستمو رو شونه ش گذاشتم ومانعشدم.

_ای بابا نمی خواد مامان.بشین این حرفا چیه؟ بهراد کجاست؟ _هنوز از اتاقش بیرون نیومده. خواستم صداش
کنم که در اتاقش باز شد وگفت:خب منم اومدم. به سمتمون چرخید وتوچهره ی من مات شد.یه شلوار نوک مدادی
با بلوز خاکستری روشن اسپرت تنش بود.با اینکه پوستشو تیره تر نشون می داد اما بهش می اومد. مامان تلاش کرد
جلو خنده شو بگیره. _سال تحویل شد هااا بهراد جان نمی یای بشینی؟

نگاهشو ازم بر نمی داشت.بهت زده وناباور
کنارم نشست.عطر خوبش تو مشامم پیچید وباعث شد بی اراده نفس عمیقی بکشم.مامان دوباره مشغول خوندن شد
ومن به حرکت ماهی گلی های داخل تنگ زل زدم.دست بهراد دور شونه م حلقه شد وبه آرومی بازوی برهنه مو
نوازش کرد.تپش قلبم بالا رفت وبی اختیار سرخ شدم.

مامان هم زیر چشمی نگاهی بهمون انداخت ولبخند زد.
همزمان با تحویل سال نگاهمون به سمت تلویزیون برگشت.اما بهراد سریع خم شد وگونه مو بوسید. _عیدت مبارک
خانومم. اشک شوق تو چشمام حلقه زد. _عید تو هم مبارک. به سمت مامان چرخیدم وبا علاقه روش رو
بوسیدم.جعبه ی کوچیکی رو به سمتم گرفت.

_قابل تورو نداره عزیزم. _ممنون مامان. یه نیم ست ظریف وشیک بود.به بهراد هم هدیه شودر قالب وجه نقد داد.منم هدیه هامو بهشون دادم.مامان که کلی شیفته ی اون سجادهشد.

بهراد هم با علاقه ساعتشو برانداز کرد وبعد دستش انداخت.یاد حرف بهناز در مورد ضمیمه ی هدیه افتادم وبی
اختیار لبخند زدم.نمی دونم چرا اون لحظه وسوسه شده بودم وبدمم نمی اومد اینکارو بکنم. بهراد هدیه ی مامان رو
به دستش داد.بلیط هواپیما واسه دو روز دیگه به مشهد بود.

که البته ما هم باهاش می رفتیم.دلم می خواست یه چند
روز از عید رو هم برم کاشان.اما حالا با این سفر به نوعی خواسته م منتفی می شد.دوست نداشتم خوشحالی مامان از
بودنمون تو این سفر رو ازش بگیرم.

واسه همین به روی خودم نیاوردم واز این برنامه استقبال کردم. بهراد برگه
کاغذی رو به سمتم گرفت. _اینم از عیدی گلاره خانوم. شگفت زده به برگه خیره موندم.واون برام توضیح داد.
_قول نامه ی خونه قدیمیه.ب

لاخره خریدمش.هنوز سند نخورده ومنتظر امضای توئه. _اون خونه رو برای من
خریدی؟!! مامان لبخند زد وبهراد با محبت نگام کرد.دیگه هرکاری کردم نشد جلوی گریه مو بگیرم.یعنی بغض رو
گلوم نذاشت.مامان از جاش بلند شد ودستی به شونه م زد وبه سمت اتاق استاد رفت.

می خواست هم خودش فرصتیواسه بودن با خاطرات استاد بدست بیاره وهم ما یه خلوت عاشقانه داشته باشیم. بهراد دستموکشید وبلندم
کرد.اشکامو با پشت دست پس زدم ومتعجب وخندون بهش خیره شدم.

_ انتظار همچین چیزی رو نداشتم.ممنون.
_اصلا قابل خانوم خانومارو نداره.باورکن. یه نگاه خریدارانه به سرتا پام انداخت ولبخند زد.با خجالت سرمو پایین
انداختم.دستمو به آرومی فشرد. _با نمک شدی…مخصوصا با این بینی قرمز وآرایش چشم بهم ریخته ت.

بی اختیار
دستم به سمت صورتم رفت.وای اصلا یادم نبود آرایش کردم.حتما ریملی که زده بودم پخش شده بود.دستمو از تو
دستش بیرون کشیدم وسریع به سمت اتاقم دویدم.حسابی آبروریزی شده بود.

_الآن بر می گردم. نتونست جلوی
خنده شو بگیره ودنبالم اومد.نگاهمو به آینه دوختم.خداروشکر اونقدرام بد نشده بود.با یه دستمال مرطوب سیاهی
مختصر زیر چشممو پاک کردم. بهراد وارد اتاق شد ورو تختم نشست.

داشت با اون چشمای سیاه وشیطون نگام می
کرد.به سمتش چرخیدم. _بهتر شد؟ بهم اشاره کرد جلو برم.به سمتش رفتم ومقابلش وایسادم.چشماشو ریز کرد وبا
دقت بهم خیره شد.سرمو خم کردم تا اگه ایرادی بود راحت تر ببینه.

اما اون بی هوا دستمو کشید وباعث شد توبغلش بیفتم.هنوز شوک این حرکت ناگهانی رو هضم نکرده بودم که با خنده چشمامو بوسید وگفت:حالا بهتر شد. یهلبخند بی اراده رو لبام نشست و اونو دلگرم کرد تا لحظات بیشتری منو تو آغوش خودش نگه داره.

سرمو رو شونه
ش گذاشتم وچشمامو بستم.عطر نفس هاش،طنین قوی ومطمئن تپش های قلبش،حرارت آشنای پوست تنش،طعم وسوسه انگیز بوسه هاش ونگاه پر از عشقش نمی تونست مال کسی غیر از اون باشه. از این فکر به خودم
لرزیدم.چرا تا حالا بهش دقت نکرده بودم؟وقتی اون حمله ها بهم دست می داد که من حضورش وابراز احساسات
خاص اونو فراموش می کردم.

چطور می تونستم اینقدر راحت وجودشو نادیده بگیرم وبه جاش حس کنم این عماده
که داره خودشو بهم تحمیل می کنه؟ انگارکسی قلبمو مچاله کرد.لبخند دردآوری زدم وسرمو بلند کردم وتو
چشماش خیره شدم.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و چهار

اونم بهم زل زده بود ونمی تونست چشم ازم برداره. خم شدم وتند وناشیانه گونه شو
بوسیدم.داشت با بهت نگام می کرد.زیرچشمی نگاه شیطنت آمیزی بهش انداختم وگفتم:ندید بدید. از این حرفم به
خنده افتاد ومنو بیشتر به خودش فشرد.

سفر به مشهد وادارم کرد اعتراف کنم بهراد عزیز ترین سرمایه ی
زندگیمه.وقتی بعد رسیدنمون به هتل،تو لابی با مامان وبابا روبرو شدم وفهمیدم برنامه ی سفرشونو اون ترتیب
داده،دیگه سر از پا نمی شناختم وتموم اون حس دلتنگی که از ندیدنشون آزارم می داد از بین رفت.

بابا مثل گذشتهدوباره سلامتی نسبی شو بدست آورده بود وحالا جز آرتروز مچ دستاش چیز دیگه ای آزارش نمی داد.مامان هم شاد
وپر انرژی بود وبعد از مدتها از ته دل می خندید.

بهراد از قبل دوتا اتاق رزرو کرده بود.یکیش واسه من ومامان آذر
ومامان صفورا.اون یکی هم خودش وبابا.مطمئن بودم این تصمیم رو به خاطر مراعات حال من گرفته.وچقدر بابت این
موضوع ازش ممنون بودم.شب تو اتاقمون از مامان در مورد امیر واوضاع تو کاشان پرسیدم.

اون با مهربونی جواب
داد. _همه چیز امن وامانه.امیرم حالش خوبه.یه چندتا کار بافت از حاجی شریفی سفارش گرفتم. وفعلا با اون
مشغولم.آقا مرتضی وسمیرا خانوم گهگداری بهمون سرمی زنن.

علی روز به روز داره بهتر می شه.راستی اینو یادم رفت بگم.

آقا احسان نامزد کرده. چشمام از تعجب گرد شد. _جدی؟! _آره حاج خانوم دختر یکی از آشناهاشونو که
یه سه،چهار سالی از پسرش کوچیکتره وچندسالی میشه به خاطر نازایی از همسرش طلاق گرفته بود واسه ش
خواستگاری کرد.

حاجی می گفت عروسشون نیومده عاشق کیان شده.اون طفلی هم دوستش داره. _خدارو شکر. اینو
ازته دلم گفتم.مطمئن بودم آقا احسان لایق یه زندگی خوب ویه همسر شایسته ست. این سفر زیارتی خاطره
انگیزترین سفری بود که توعمرم تجربه ش کردم.

حضور تو اون حرم مقدس واحساسی که به هیچ عنوان قابل بیان
نبود وفقط می شد با ریختن اشک ابرازش کرد،بهم آرامشی بخشید که توصیف ناپذیر بود.


داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و چهار

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید.
قسمت هشتاد و پنج داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است