خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان. (دکتر علی شریعتی)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ اسفند ۱۳۹۷
کاربران آنلاین:
2
کل بازدیدها:519127
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و سه
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و سه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و سه

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و سه

 

فصل چهارم گلاره

اشکامو با پشت دست پاک کردم وبه تصویر خراب وداغونم تو آینه زل زدم.حتی مشت مشت آبی هم که به صورتم
پاشیدم افاقه نکرد.نبض دو طرف گیجگاهم به شدت می زد ولبام می سوخت.
اون تصویر سیاه همش جلو چشام می اومد.اولش فقط بهراد بود وحس دلتنگی ای که وادارم کرد بی قرار وسردرگم
تو اتاقم منتظرش بمونم.
موهامو باز کردم ودورم ریختم.اینکارمم به خاطر اون بود.چون بهراد دوست داشت منو اینجوری ببینه.ضربه ای که
به در خورد ناخودآگاه تپش قلبمو بالا برد.نمی دونستم چی در انتظارمه فقط دلم می خواست بعد این چند روز دوری
عذاب آور،خودمو بهش نزدیک تر از همیشه حس کنم.

درو که به روش باز کردم واسه چندلحظه با شگفتی بهم زل زد.یه قدم عقب رفتم تا وارد اتاقم بشه.اما اون بلاتکلیف
ومردد ایستاده بود وکاری نمی کرد.

رومو ازش گرفتم وبه ظاهر خودمو مشغول جابه جایی لباسام نشون دادم.اون با
کمی مکث درو پشت سرمون بست.یه لحظه از این حرکتش جا خوردم.شایدم ترسیدم اما مگه نه اینکه خودمم
همچین چیزی رو می خواستم؟
واسه همین مشغول صحبت شدم.از چیزای بی ربطی که شاید هیچ دلیلی واسه عنوان شدن نداشتن حرف زدم.می
خواستم با صحبت کردن این استرس وهیجان رو کم کنم.
احساس می کردم داره بهم نزدیک میشه.عطر سرد وخوشبویی که زده بود تو مشامم پیچید ولبخند رو بی اختیار به
لبم آورد.با خودم فکر کردم حتی دلم واسه به مشام کشیدن این عطرم تنگ شده بود.
بعد چی شد؟…نگاهم از توشیشه به چشمای بی تابش خیره موند ودستش رو شونه م قرار گرفت.منو به طرف
خودش چرخوند.توچشماش دنبال همون حس دلتنگی می گشتم که نگاهشو ازم گرفت وبا کمی مکث به لبهام
دوخت.حالا دیگه می دونستم چی در انتظارمه.نخواستم مانعش بشم.جمالت قشنگی که به زبون آورد تپش های
قلبمو بی قرار کرد.

وبعد دیگه بهم فرصت فکر کردن نداد.لبهای داغشو رو لبام گذاشت وبا میلی مهار نشدنی شروع به بوسیدنم کرد.

اولش با اینکه همراهی نمی کردم این ابراز احساست رو پذیرفته بودم وحتی میخواستم .اما وقتی نفس کم
آوردم…وقتی حس کردم داره دنیا جلو چشام سیاه میشه.دیگه این نزدیکی رو نمی خواستم.ذهنم بی اختیار خاطره ی
تهوع آور چندماه قبل رو جلو چشام آورد.
اینبار از پس پرده ی اشکی که دیدمو تار کرده بود عماد داشت منوبا خشونت می بوسید و هرچی به سینه ش فشار
می آوردم که ولم کنه دست بردار نبود.
اون میخواست بهم حمله کنه.می خواست موهامو تو چنگش بگیره.می خواست مانتومو به زور از تنم در بیاره…گوشم
از فریادهای بلند عماد سوت می کشید وبزاق دهانم به شدت ترشح کرده بود.احساس می کردم دارم محتویات
معده مو بالا می یارم.

سرمو با وحشت عقب کشیدم.اما کسی که جلوم وایساده بود وداشت نگران وبهت زده نگام می کرد بهراد بود.دیگه
نتونستم جلوی خودمو بگیرم اونو کنار زدم وبه طرف دستشویی دویدم.

وبالا آوردم محتویات معده مو با خاطراتی که تصور لحظه به لحظه ش انگار نمک رو زخم جوش نخورده م می
ریخت.
سه روز بعد، من تو مرکز مشاوره ای بودم که بهراد از قبل واسه م وقت گرفته بود.البته خودشم باهام اومد اما
اومدنش تفاوتی با نیومدنش نداشت.درست مثل روزهای قبل باهام سرد وسر سنگین بود.
یاد اون شب وحس تقصیری که دیگه رهام نکرد مدام آزارم می داد.
وقتی بی حال از دستشویی بیرون اومدم،بهراد بهم نزدیک شد وسعی کرد دستمو بگیره.اما من خودمو عقب کشیدم.

 _گلاره حالت خوبه؟!
نمی دونستم باید چه عکس العملی در برابرش نشون بدم.من همه چیزو خراب کرده بودم.اشک تو چشمام جمع شدوزانوهام از شدت ضعف تا خورد.
کنارم رو زمین نشست.

_منو ببخش.نمی خواستم اذیتت کنم…یعنی…یعنی دست خودم نبود.باور کن.
نگاه خجالت زده مو ازش دزدیدم.اون داشت ازم عذرخواهی می کرد در حالیکه مقصر اصلی من بودم.
بغض به گلوم فشار آورد واشک های داغم صورتمو خیس کرد.زیر لب زمزمه وار گفتم:ناامیدت کردم.مگه نه؟
دستشو به طرفم دراز کرد تا رو شونه هام بذاره اما میون راه منصرف شد.
با یه لبخند محو وغمگین گفت:تو هر رابطه ای ممکنه اینجور چیزا پیش بیاد.گاهی بعضی صمیمیت ها ونزدیک شدن
ها نتیجه عکس می ده.
حرفشو رد کردم.
_نه اینطور نیست.من خرابش کردم.
مصرانه جواب داد.
_ولی این من بودم که زیادی تند رفتم.
با بغض نالیدم.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و سه

_بهت گفتم هیچ وقت خوب نمی شم…گفتم نمی تونم…
سرشو کمی خم کرد تا چشم تو چشم بشیم.
_باید با یه روانشناس صحبت کنیم.رو این مشکل با نمی تونم ونمی شه ،نباید سرپوش گذاشت.باشه؟
من فقط تونستم سرتکان بدم و از اون شب بهراد ناخواسته ازم فاصله گرفت واین فاصله گرفتن باعث سرد شدن
رابطه ی دوستانه ی بینمون شد.چراشو نمی دونستم اما درک می کردم که می خواد ازم دورباشه تا جلوی هر برخورد
ناراحت کننده ای رو بگیره.

_گلاره پاشو نوبت ماست.

با صدای بهراد به خودم اومدم وازجام بلند شدم.نگام به در بسته ی اتاق دکتر میلانی فر بود که منشیش با لبخند
بازش کرد ودعوتمون کرد وارد شیم.

فضای اتاق چیزی برخلاف تصورم بود.اولش اینطور به نظر می رسید که باید با یه میز بزرگ که دکتر پشتش نشسته
وچندتا صندلی ویه سری تابلوی عجیب،غریب روبرو شم اما به جاش یه اتاق نورگیر وروشن با یه دست مبل چوبی
که رو کش سبز کاهویی داشت، دیدم.والبته یه تابلو که تصویری از یک دشت پر از گلهای بابونه بود.
دکتر میلانی فر با دیدنمون ازجاش بلند شد وتعارفمون کرد رو یه مبل دونفره بشینیم.خودشم با فاصله نشست وبا
لبخند مهربونی ازمون استقبال کرد.
اولش کمی استرس داشتم.نمی دونستم قضیه از چه قراره.وقتی هم که دکتر خواست بهراد تنهامون بذاره این ترس
وفشار روحی بیشتر شد.
دکتر باآرامشی که تو صداش موج می زد وبه نوعی دعوتم می کردبه اینکه آروم وقرار بگیرم،گفت:با همسرتون قبلا
یه دیدار کوتاه داشتم.طبق گفته هاشون فکر می کنم حدود دو ماهی می شه که ازدواج کردین درسته؟
سرتکان دادم.
_تقریباً
_این لبخند رو لباتون بهم میگه از ازدواجتون راضی هستین.
بدون هیچ مکث وتردیدی اعتراف کردم.
_من همسرمو دوست دارم.
_پس به خاطر اونه که الآن اینجایین.
سریع واکنش نشون دادم.

_نه بیشتربه خاطر خودمه.واسه داشتن یه زندگی خوب کنار همسرمهربون وبا گذشتی مثل بهراد، باید اینجا باشم.

_می تونین دلیلشو برام توضیح بدین.
_مطمئنم همسرم در مورد مشکلی که دارم با شما صحبت کرده.اینکه اون اتفاق بد باعث شد اینطور ناخواسته حتی
جلوی اون جبهه بگیرم…ازتون میخوام کمکم کنین.من نمی خوام به اون روزای بدی که پشت سر گذاشتم فکرکنم.نمی خوام وقتی بهراد بهم نزدیک میشه همش عماد جلوی چشام بیاد.دلم می خوادرابطه من وهمسرم از اینی که
هست گرم تر وصمیمی تر باشه.اما نمی شه.اون خاطره ی بد رهام نمی کنه،عذابم میده،باعث فاصله گرفتن من از
همسرم میشه.نمی تونم پاسخ گوی ابراز محبتاش باشم.
بغض بی اراده رو گلم سنگینی کرد.
_این خیلی سخته که بخوام اعتراف کنم اما انگار حس زن بودنم رو از دست دادم.
_وابراز احساسات همسرت عذابت میده.
_نباید عذابم بده اما میده.اونم وقتیکه درکنار علاقه ی زیادم،بهش احساس دین می کنم.واین احساس وادارم می کنه
گاهی جلوش جبهه نگیرم وعقب نشینی کنم…دوست ندارم اینجوری باشه.دلم نمی خواد ابراز علاقه ش بهم تحمیل
شه.

سرمو پایین انداختم وبه لزرش بی امان دستام که با مشت کردن جفتشون سعی در پنهون کردنش داشتم،زل زدم.

_خاطرات اون بعد از ظهر لعنتی دست از سرم بر نمی داره.انگار با هر واکنش احساسی بهراد،اون صحنه های
مزخرف می یاد جلو چشام.
_در مورد این موضوع با همسرتون صحبت کردین؟
_خواستم بگم اما نشد.
_ولی شما برای حل شدن این مشکل باید درموردش حرف بزنین.اینکه بدونه دقیقا چه اتفاقی واسه تون افتاده کمک
بزرگی به بهبود رابطه تون میکنه.لااقل اینجوری اون خط قرمزهارو میشناسه وسعی میکنه تا موقعی که از لحاظ
روحی درمان نشدین اونارو رعایت کنه.
به نرمی اعتراض کردم.
_اینکه توچشماش زل بزنم و در مورد جزءبه جزء بلایی که نامزد سابقم به سرم آورد حرف بزنم.اصلا کار آسونی
نیست.لااقل این از من بر نمی یاد.
با احتیاط پرسید.
_می تونین در موردش با من صحبت کنین؟!
با تردید بهش خیره شدم.اون قابل اعتماد بود ومن دلم می خواست حرف بزنم.اما بغض رو گلوم مانع می شد.

سکوت پنج دقیقه ایم دکترو وادار کرد باقی صحبتمون رو به جلسه ی بعد موکول کنه تا اینجوری حداقل منم
آمادگی لازم رو واسه بیان حرفای ناگفته م پیدا کنم.

از مرکز مشاوره که بیرون اومدیم بارش برف شدید تر شده بود.اواسط بهمن ماه وهوا واقعا سرد بود.نگاهمو به
آسمون خاکستری بالای سرم دوختم.دونه های سفید برف رو مژه هام نشست ودیدمو تار کرد.بی اراده چشمامو
بستم وبی اعتنا به بغضی که هنوزم آب نشده بود لبخند زدم.مدتها می شد که نسبت به دنیای اطرافم بی تفاوت
برخورد می کردم وحالا…
شاید بهتر بود به قول سهراب چشم هارو می شستم وجور دیگه ای می دیدم.
بهراد در ماشین رو واسه م باز کرد.
_سوارشو تا سرما نخوردی.
به خودم اومدم وبا برداشتن دو سه قدم به ماشین رسیدم و سوار شدم.سیستم گرمایشی ماشین رو بلافاصله روشن
کرد وحرکت کردیم.
_امروز کوروش باهام تماس گرفته بود.گویا قضیه ی ازدواج جمیله خانوم ودکتر قطعیه.
راستش اصلا از این خبرجا نخوردم.بهراد از قبل در موردش حرف زده بود واحتمال می داد این اتفاق بیفته.
_کوروش با این قضیه کنار اومده؟
برف روب ماشین به کندی کار میکرد.بهراد با دقت به جلو زل زده بود.
_نمی دونم.قرار گذاشتم تا باهم صحبت کنیم.به نظرم رسید یه مقدار حالش گرفته باشه…احتمال میدم امشب شام رو
باهاش بیرون باشم.

فضای گرم داخل ماشین هم نتونست از سرمای کلامش کم کنه.بدون اینکه نگاش کنم ، گفتم:باشه.

منو جلوی در خونه پیاده کرد وبا یه خداحافظی سرد ومعمولی ازم جدا شد.نیش اشک تو چشمام نشست وهرچی
تلاش کردم پسش بزنم بی فایده بود.
دلم گاهی واسه بهراد چند هفته قبل تنگ می شد.همون بهرادی که واسه نزدیک شدن بهم وبوسیدنم هزار جور
نقشه می کشید.
درو با کلیدی که داشتم باز کردم و وارد حیاط شدم.نگام به نهال بید مجنون تو باغچه افتاد.دلم از دیدنش بیشتر
گرفت.اونم مثل من تنها وآسیب پذیر بود.
به سمتش رفتم وبرف هارو از رو شاخه های نازک وخمیده ش تکاندم.وانگار با اینکار بار سنگین غم وغصه رو از رو
دلم برداشتم.
از پله ها بالا رفتم .در خونه رو باز کردم.گرما به طرز دوست داشتنی ولذت بخشی رو پوست صورتم نشست.
_سلام مامان من اومدم.
انرژی تو صدام باعث شد اون از اتاقش دل بکنه وبیرون بیاد.یه عینک ظریف به چشماش وکتاب قطوری تو دستاش
بود.با دیدنم لبخند زد.
_سلام عزیزم خوش اومدی.چه خبر؟با دکترت صحبت کردی؟
کفشامو در آوردم وچادر خیسمو از سرم برداشتم.

_آره حدود بیست دقیقه ای با هم صحبت کردیم.حالا قراره بازم پیشش برم.تا خدا چی بخواد…راستی مامان یه خبر
خوش.

عینکشو از رو بینیش برداشت.
_انشالله همیشه خوش خبر باشی.خب؟
_دکتر وجمیله جون میخوان ازدواج کنن.کوروش امروز به بهراد خبر داد.
_پس بلاخره جمیله بله رو گفت.
خنده های شادم سکوت سنگین خونه روشکست.
_آره دیگه باید کم کم خودمونو واسه مراسمشون آماده کنیم.
_مگه میخوان عروسی بگیرن؟!

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و سه

شونه بالا انداختم وبه سمت اتاقم رفتم ودرشو بازکردم.
_نمی دونم.اما فکر کنم حقشون باشه یه جشن کوچیک لااقل برگذار کنن.
وارد اتاقم شدم ولباسامو عوض کردم.نگام به جعبه ی کفشی که بهراد واسه م خریده بود افتاد.بی اختیار به سمتش
رفتم واونو از ته کمد لباسام بیرون کشیدم.با احتیاط کفش هارو از توش در آوردم وبه پاشنه ی بلندشون زل
زدم.یعنی می تونستم با اینا راه برم؟

می خواستم امتحانش کنم.نه واسه اینکه آرزوی پوشیدن همچین کفشی رو داشته باشم.دلم می خواست بعد مدتها
همون گلاره ای بشم که از روبرو شدن با اتفاقات جدید وتجربه های تازه نمی ترسه.

اون روز عصر تا شب و روزهای بعد دور از چشم بهراد وبقیه حسابی تمرین کردم.دیگه قدم زدن با اون کفشای
پاشنه بلند باعث خم شدن زانو ولرزیدن ماهیچه ی پام نمی شد.درست مثل بار عذابی که با دیدن رفتار سرد بهراد
رو شونه هام سنگینی می کرد اما نمی تونست خمشون کنه.
من وبهناز واسه خرید لباس کلی مرکز خرید رو زیر پامون گذاشتیم.بهراد در ظاهر وقت نداشت همراهمون بیاد
واین مارو مجبور می کرد با پژوی درب وداغون بهناز ورانندگی تقریبا بدش واسه خرید دو دست لباس کلی وقت
وانرژی بذاریم.
آخرشم من یه پیراهن یقه شل مشکی خریدم واون به گرفتن یه پیراهن کرم که دامنش تقریبا روی زانو بود،راضی
شد.
قرار آرایشگاه رو هم بهناز گذاشت ومن ومامان و اون یه روز قبل از مراسم سری اونجا زدیم.من کمی ابروهامو
کوتاه وپایین موهامو مرتب کردیم.مامان وبهناز هم موهاشونو رنگ گذاشتن.

دکتر وجمیله جون واقعا از این اتفاق خوشحال وراضی بودن واین شادی ورضایت رو می شد از برق تو چشماشون
فهمید.قرار بود بعد از عقدی که تو محضر می شدن یه جشن کوچیک خونوادگی تو منزل دکتر بگیرن.

اونروز از صبح بهراد همراه کوروش دنبال تدارکات جشن بود.واسه همین خودم لباسشو انتخاب کردم.یه کت
وشلوار اسپرت سفید با بلوز مشکی.هوس کردم واسه ش یه کراوات سفید هم بذارم.اونو از لابلای کراوات هاش
بیرون کشیدم وکنار کت وشلوارش رو تخت گذاشتم.بین اودکلن هاشم همونی که عطر سرد ودلپذیری داشت
انتخاب کردم وجدا گذاشتم.
بهراد که به خونه برگشت رفت تا دوش بگیره.بهناز وبچه ها هم یه ساعتی بود که اومده بودن.مامان داشت موهای
درسا رو می بافت وبهناز هم بندهای متعدد لباس دنیا رو از پشت می کشید ومی بست.
موهامو بالا سرم جمع کرده بودم وبا این تصور که اگه جشنشون مختلط بود حتما از روسری ساتن سفید ومشکیم
استفاده کنم،اونو کنار گذاشته بودم.
بهناز بادیدنم تو لباسی که خریده بودیم مثل پسربچه ها سوت زد.
_اینجارو ببین.چه کرده گلاره خانوم…ببینم احیاناً قصد نداری که امشب داداش بیچاره مو سکته بدی؟

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و سه

دستمو بی خیال تو هوا تکان دادم.
_نترس.با لباسایی که من واسه ش انتخاب کردم.اون امشب همه رو سکته می ده.
_پس اینجور که بوش می یاد قراره جفتتون نقل مجلس باشین.
_فعلا که نقل مجلس امشب دکتر وجمیله جونن.
بهناز با شیطنت خندید.

_آی گفتی.بیچاره دکتر بعد بیست وپنج سال انتظار این چهار،پنج ساعت باقی مونده رو چطور باید تاب بیاره الله
اعلم.

با خنده گفتم:اینجور که تو میگی پس خدا باید حسابی بهش صبر بده.
به شوخی اخم کرد.
_خدا باید اول از همه به داداش بیچاره من صبر بده.یعنی می تونه تا آخر مراسم دووم بیاره؟
شوخیش ناراحتم نکرد.بهناز از جزئیات دقیق روابطمون بی اطلاع بود.صدای خنده ی مامان که با کت ودامن یشمی
رنگش تو چارچوب در اتاق استاد ایستاده بود منو حسابی خجالت زده کرد .وباعث سرخ شدنم شد.
_این حرفا چیه میزنی بهناز…پاک جلوی مامان آبرومو بردی.

صدای بهراد باعث بلندشدن خنده ی جفتشون شد.
_گلاره یه لحظه بیا کارت دارم

بهناز به حالت با مزه ای دست به کمر زد وگفت:بفرما اینم داداش ما.طاقتش به آخر مراسم که هیچ به اولشم
نکشید…بیا برو تا از دست نرفته.
سرمو تا آخرین حد ممکن پایین انداختم وبه سمت اتاقش رفتم.خنده های مامان وبهناز ،همگام با قدم های سست
ومرددم شده بود وته دلمو خالی می کرد.ضربه ی آرومی به در اتاقش زدم ووارد شدم.پشتش به من بود اما تو اون
کت وشلوار سفید فوق العاده به نظر میرسید.اودکلنی که که واسه ش گذاشته بودم تو دستاش بود وداشت ازش
استفاده می کرد.عطر سرد وخنکش به مشامم خورد وباعث شد نفس عمیقی بکشم.
به طرفم برگشت وبی هوا پرسید.
_چطورم؟

هردومون بی اراده محو اون یکی شدیم.وحتی یادمون رفت که چی پرسید ومن چی جواب دادم.با علاقه سرتاپامو
برانداز کرد ودوقدم فاصله ی بینمون رو با دوگام،شتاب زده طی کرد ودرست جلوم قرار گرفت.حالا با اون کفشای
پاشنه بلند نیاز نبود سرمو زیاد بالا بگیرم.خیلی راحت تر از همیشه چشم تو چشم شده وبا شیفتگی بهم زل زده
بودیم.

دستشو بی اختیار رو کمرم گذاشت ومنو به طرف خودش کشید.بعد اون فاصله ی دلسردکننده ی چند روزه این
نزدیکی تپش قلبمو بالا می برد واشتیاق وهیجان رو بی دریغ به تک تک سلول های بدنم تزریق می کرد.

_خیلی خوشگل شدی.
برق تو چشماش باعث شد سرخ شم وسرمو پایین بندازم.
_ممنون.
کمرمو به آرومی نوازش کرد.
_این چند روز خیلی بهم سخت گذشت.
بدون اینکه نگاش کنم گفتم:به منم همینطور.
بوسه ی نرمی رو گردنم گذاشت ودر حالیکه هرم نفس هاشو رو پوستم احساس می کردم کنار گوشم زمزمه کرد.
_از تو گذشتن کار آسونی نیست…من مجبور بودم ازت فاصله بگیرم.نمی خواستم باعث اذیت وآزارت بشم.
چیزی نگفتم تو سکوت به صدای نفس کشیدنش گوش دادم.بهراد منو به خودش نزدیک تر کرد ودست زیر چونه م
گذاشت تا سرمو بلند کنه.می خواست لباشو به لبام نزدیک کنه.می دونستم دست خودش نیست این حس اونقدر
قوی بود که گاهی حتی منو هم به خواستن همچین چیزی ترغیب می کرد.

اماانرژی ای که واسه محکم موندن ونشکستن در برابر این سیل ناخواسته ی احساسات سعی در حفظش داشتم کم
کم تحلیل رفت واشک تو چشام نشست.

با باقی مانده ی نیرویی که داشتم اشکامو پس زدم اما بی فایده بود.اونچشمای خیسمو ناخواسته دید وعقب کشید.
دست دور بازوش انداختم تا مانع از اینکارش بشم.نمی خواستم اونو از خودم دور کنم.سرد شدن بهراد برام بیشتر از
تحمل بوسه هاش عذاب آور بود.اون التماس رو تو نگام دید واسه همین چندلحظه ای مکث کرد.می دونست ظرفیتم
برای اینکه زیر بار خواسته ش برم چقدر کمه.اما نخواست دلمو بشکنه یا شایدم نتونست به این عقب کشیدن قانع
شه.
خم شد وگوشه لبمو بوسید وبا لحن افسرده وغمگینی زمزمه کرد.
_من بسته ام لب طمع اما نگار من
دارد دهان بوسه فریبی که آه از او.
رهام کرد وبه سمت در رفت.با بی حالی رو تخت نشستم وبه اصرار احمقانه م واسه نزدیک شدن بهش پوزخند
زدم.وقتی نمی تونستم این نزدیکی رو تاب بیارم چطور می شد جلوی فاصله گرفتنش بایستم ونذارم ازم دور شه.از
این اصرار بی نتیجه خنده م می گرفت.اما نمی خندیدم.آدمی به حماقتش نمی تونه بخنده.
چند روز بعد واسه بار دوم به دکتر میلانی فرمراجعه کردم.منتها این بار تنها.با اینکه دیدار اولمون چندان نتیجه
بخش نبود اما من احساس می کردم نیاز دارم با یکی به تجربه ومهارت اون در مورد مشکلاتم حرف بزنم وازش
کمک بگیرم.

مخصوصا درباره ی رابطه م با بهراد که حتی بعد از مراسم ازدواج دکتر وجمیله جون هنوزم همونطور سرد وغیر قابل
انعطاف بود.

وقتی در مورد این سرد شدن ،فاصله گرفتن ونزدیک شدن بی فایده صحبت کردم اون ازم خواست واضح وصریح
خواسته مو از بهراد تو یکی دو جمله بیان کنم ومن گفتم:دلم نمی خواد ازم فاصله بگیره.لااقل نه به خاطر این
مشکل…دوست دارم تا بهتر شدن حالم اون مثل یه دوست صمیمی کنارم باشه.
دکتر تو دفترچه کوچیکی که به دست داشت یه چند تا نکته ی کوتاه نوشت وبا کمی مکث گفت:وتو اینارو بهش
نگفتی درسته؟
کوتاه وبریده جواب دادم.
_نه.
سرمو پایین انداختم واون با آرامش توضیح داد.
_وقتی سکوت میکنی وحرفی نمی زنی.نباید انتظار داشته باشی همسرت بتونه ذهنتو بخونه.واز اونچه که تو فکرت
میگذره آگاه باشه.سکوت بزرگترین مانع ارتباطی بین شماست.اگه احساس میکنی که مشکلی وجود داره یا نسبت به
وضعیتی اعتراض داری اونو با همسرت در میون بذار.به نظرت اگه بهش بگی دلت نمی خواد این فاصله بینتون بیشتر
شه اون مخالفت میکنه؟
_نه هرگز.
_خب پس چرا سعی نمی کنی رابطه ی کلامیتو باهاش بهتر ورواست تر کنی.

با تردید گفتم:شاید چون راههای ارتباطی دیگه رو بخاطر وضعیتی که توش قرار دارم به روش بستم.

_واین یعنی اینکه باید مهارت های ارتباطیتو تقویت کنی.
درمانده ومردد پرسیدم.
_آخه چطوری؟
نگاهش واسه چند لحظه تو چشمام مکث کرد.انگار که بخواد بسنجه تاچه حد آمادگی رویارویی با یه وضعیت جدید
رو دارم.
_تو باید حرف بزنی گلاره…از چیزی که مدتهاست داری پنهونش میکنی.ونادیده ش میگیری.از ترس
هات،احساسات سرکوب شده ت،اتفاقاتی که نتونستی هیچ وقت صادقانه وبدون رودربایستی در موردشون با کسی
صحبت کنی.وحتی فارغ از هرگونه قضاوتی، نظر بدی…این اصرار من بی دلیل نیست.تو باید با زخم های فراموش
شده ی روحیت روبرو بشی وبتونی مرهمی واسه التیامشون پیدا کنی.شاید گفتن ازش سخت باشه.اما من مطمئنم که
تو می تونی…پس واسه م از اون بعد از ظهر بگو.

دهانم تلخ ودستام بی اراده رو زانوم مشت شد.بازم اون بغض آشنا تو گلو نشست وچونه م شروع به لرزیدن
کرد.

اون خاطره ی لعنتی واضح تر از همیشه جلو چشام نقش بست ولبام بی اختیار باز وبسته شد.
_تقصیر من بود…خودم بی احتیاطی کردم.گذاشتم کار به جایی برسه که اون… اون بخواد اینجوری حرفشو ثابت
کنه.وقتی از پشت سر دستمو پیچوند ومنو تو خونه هل داد.وقتی چادرمو از سرم کشید.وقتی بلندم کرد.من…من اصلا
نمی تونستم حدس بزنم چه بلایی قراره سرم بیاد.فکر میکردم اومده باهام حرف بزنه.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و سه

اما اون خودشم می دونست که دیگه همه چی تموم شده.گفت بهت نشون میدم هنوزم من شوهرتم وهیچی کسی نمی تونه تورو ازم بگیره…اونقدر
عصبانی ودلخور بودم که باورم نمی شد بخواد بهم دست درازی کنه.حتی وقتی روسریمو از سرم کشید ویقه ی
مانتومو تو چنگش گرفت.حتی وقتی که فریاد می زد دیوونه شده…یا شایدم من نمی خواستم از اون عماد به ظاهر
عاشق همچین رفتار حیوانی ای رو ببینم.شاید نمی خواستم باور کنم اون حاضر نیست به التماسم گوش بده…حاضر
نیست اون ترس وناتوانی رو تو نگام ببینه.
هق هق گریه م سکوت اتاق رو شکست ودستم بی اختیار به سمت گلوم رفت.بازم هوا واسه تنفس کم آورده
بودم.دکتر لیوانی آب واسه م ریخت وجلوم گذاشت.
یه نفس عمیق وبلند کشیدم وادامه دادم.
_نذاشت توضیح بدم،نذاشت از خودم دفاع کنم.منو به سمت اتاقم برد.هرچی جیغ کشیدم وکمک خواستم کسی به
دادم نرسید.

یکی پیدا نشد بتونه منو از دستش نجات بده…مانتومو کشید وپاره کرد.نتونستم از خودم دفاع کنم.

انگاراز ترس فلج شده بودم.نشد که جلوشو بگیرم…منو رو تختم پرت کرد ولبای کثیفشو رو پوست صورت ولبامو
وگردنم کشید.نفس کم آورده بودم…داشتم خفه می شدم.اما اون بی اعتنا به من کار خودشو می کرد.وحشیانه لباسام
تکه تکه کرد و وقتی با آخرین توانم جیغ کشیدم وسینه شو چنگ زدم محکم تو صورتم کوبید وباعث گیج شدنم
شد.زمانی هم به خودم اومدم که دیدم کار از کار گذشته واون با شهوتی تهوع آور خودشو رو انداخته وداره…
لبام بی اختیار منقبض شد.نه من دیگه نمی تونستم بیشتر از این خورد شدن وحقارتمو توضیح بدم.یاد اون اشک های
داغ افتادم که تموم صورتمو خیس کرده وتو لاله ی گوشم جمع شده بود.واون دردی که تو ذره ذره ی جسمم نفوذ
کرده وجریان داشت.وذهن ناباورم که از شدت شوک این ماجرا کرخت شده بود.

خم شدم ولیوان آب رو برداشتم ولاجرعه سرکشیدم.انگار تشنگی روحم به جسمم سرایت کرده بود.واسه رفع این
عطش باید حرف میزدم وبه زبون می آوردم همه ی اون حرفایی رو که فقط بغض شد وتوگلوم خفه شون کردم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و سه

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید.

قسمت هشتاد و چهار داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است