نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی.
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
6
کل بازدیدها:621875
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و یک
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و یک

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و یک

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و یک

 

دست گلاره رو گرفتم واز مقابل چشمای بهت زده ش گذشتم.اینم شد آخرین دلیلم
واسه اینکه بهش ثابت کنم زندگی با همه ی تهدید ها وکارشکنی های اون هنوزم ادامه داره.می دونستم داره می
سوزه که دلیل اینهمه نزدیکی من وگلاره رو بفهمه.از مرتضی ممنون بودم که وظیفه ی دادن این توضیح رو شونه
هاش بود.

با یه خداحافظی کوتاه از بقیه سوار آسانسور شدیم وگلاره که تا اون لحظه خیلی سعی کرده بود خودشو
کنترل کنه از هم پاشید. وتو خودش مچاله شد.زیر دستاشو گرفتم وبا یه حرکت بغلش کردم.سرشو رو سینه م
گذاشت واشک های داغش بلوزمو خیس کرد.به آرومی کمرشو نوازش کردم و اونو بیشتر به خودم فشردم.ای کاش
واسه اینهمه غصه که رو دلش سنگینی می کرد راه چاره داشتم.

تو تموم طول مسیر تا خونه حتی یک کلمه هم
بینمون رد وبدل نشد.نه من حرفی برای گفتن داشتم نه اون حالی برای شنیدن. در حیاط رو که باز کردم و وارد
شدیم.نگام به باغچه ی کنار دیوار افتاد.جز نهال بید مجنونی که بابا پارسال توش کاشته بود هیچ گل وگیاهی وجود
نداشت. به سرم زد باغچه رو بعد از مدتها یه سر وسامونی بدم و یه دو هفته مونده به عید توش گل بکارم. گلاره بی
توجه به من از کنارم گذشت و از پله ها بالا رفت.

ترجیح دادم فعال راحتش بذارم تا با این موضوع کنار بیاد.هرچند
خودم یه جورایی به صحبتای آخرمون با حاجی امیدوار بودم. صدای تلفن همرام منو از فکر وخیال بیرون
کشید.مرتضی بود. _الو سلام داداش خوبی؟

همش نیم ساعتی نبود که ازشون جدا شده بودیم. _ممنون…ببینم اتفاقی افتاده؟!

با کمی مکث گفت:شما که رفتین سمیرا کلی با باباش جر وبحث کرد.حاج خانوم هم نه گذاشت ونه
برداشت،گفت اگه اون بخواد علیه شما کاری کنه راهش از حاجی جداست. _قضیه ی مارو فهمید؟ _آره به محض
رفتنتون بهش گفتم.کلی تعجب کرد. نفسمو با حرص فوت کردم.

_شک اون از اولم به احسان شریفی بود.وگرنه اگه
منو می شناخت الان کلی پشت سرمون تو کاشان حرف وحدیث بود. _چه حرفی آخه؟خلاف شرع که نکردین. رو
پله ها نشستم وبه در بسته ی حیاط زل زدم. _چی بگم والله…حالا به نظرت رضایت می ده؟ _تهدیدات که بدجوری
حالشو گرفت.

به گمونم اینهمه سرسختی واصرار تو، با اون اتمام حجتی که کردی حسابی کرک وپر حاجی رو
ریخته.نگاه به شاخ شونه کشیدن هاش نکن.از اون حاجی مقدم پناه خودرای وخودخواه گذشته هیچی نمونده.الانم که
حاج خانوم وسمیرا تهدیدش کردن مثل بچه ها کز کرده یه گوشه وبا بغض وکینه نگاهشون می کنه.

ولی به نظرم
کوتاه بیاد.اون خودشم می دونه جز خونواده ش کسی خاطرشو نمی خواد.حاجی اونقدرام تو بازار محبوب نیست.
_پس تورو جون علی قسمت می دم تلاشتو بکن بلکه راضی شه. _نگران نباش راضیش می کنم. با تشکر وقدردانی
تماس رو قطع کردم واز پله ها بالا رفتم.خونه تو سکوت خفقان آوری فرو رفته بود. _مامان؟!

گلاره از آشپزخونه بیرون اومد.یه بافت ظریف استخونی با شلوار خاکستری تنش بود.موهاشم مثل دختر بچه ها از دو طرف بافته بود که  خیلی بهش می اومد.

_مامان نیست. نگاهمو از پلک های سرخ ومتورمش گرفتم ورو اولین مبل تو تیررس نگاهم
نشستم. _کجا رفته؟ _مثل همه ی پنج شنبه های دیگه…به احتمال زیاد بهشت زهرا. _خب چرا داشتیم می رفتیم
بیرون، چیزی بهم نگفت؟ فوقش می رسوندیمش. در حالیکه به آشپزخونه بر میگشت گفت:ازش خواستم اما قبول
نکرد.فکر کنم میخواست با بهناز بره.آخه گفت شبم می ره خونه ی اونا.

گویا بهناز وآقا داریوش جایی دعوتن ونمی تونن بچه هارو با خودشون ببرن.

ریموت تلویزیون رو برداشتم روشنش کردم. _خب می آوردشون اینجا. از تو
آشپزخونه صداش می اومد. _فکر کنم مراعات حال من وتو رو کرد.در هرصورت اگه می آوردشون خوشحال می
شدم.من بچه هارو دوست دارم. بی اختیار یاد روزی افتادم که گلاره جلو در خونه شون اونطور باعلاقه کیان رو تو
بغلش گرفت وبوسید.اخمام تو هم رفت.

یه لیوان کافی میکس داغ جلوم رو میز گذاشت.نگام به لیوان سرامیکی
سفید تو دستش خیره موند.همون لیوان با طرح بانی خرگوشه.بی اراده اخمام باز شد ویه لبخند کوچیک رو لبم
نشست.هنوزم خاطره ی اون صبحونه ی دونفره برام جذاب وشیرین بود. کنارم نشست وبه تلویزیون اشاره کرد.
_داری چی نگاه می کنی؟

تازه به خودم اومدم ونگاه دقیقی به برنامه ای که در حال پخش بود انداختم.خیلی صادقانه  گفت:نمی دونم.

_مثل اینکه حواست اصلا اینجا نیست. ریموت رو از دستم بیرون کشید وکانال رو عوض کرد. چقدر
این صحنه ی کنار هم نشستن و تلویزیون تماشا کردنمون برام آشنا بود.واسه یه لحظه غرق این خلوت دونفره شدم
وبه رابطه ای که من واونو از همیشه به هم نزدیک تر می کرد فکر کردم…

به رویای اون شب برفی که گلاره رو تو
قالب همسرم تصور کرده بودم وحالا این رویا چقدر به واقعیت نزدیک بود وما از هم دور. نمی خواستم با ناامیدی به
اوضاع نگاه کنم.اگه قرار بود تغییری هم بوجود بیاد با منتظر موندن ودل به آینده سپردن کاری از پیش نمی
رفت.من این خلوت دونفره رو با عشق می خواستم.پس باید خودم دست به کار می شدم. دستمو رو شونه ش
گذاشتم.به سمتم برگشت ومنتظر نگام کرد.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و یک

با لبخند اونو به سمت خودم کشیدم وبغلش کردم. _اینجوری بهتر میشه
تلویزیون تماشا کرد. در جواب شوخیم مشت آرومی به بازوم کوبید وخودشو بیشتر جمع کرد وتو آغوشم فرو رفت.
_بی مزه. چیزی نگفتم.گذاشتم این نزدیکی وصمیمیت بدون هیچ اصرار وپافشاری تو ذره ذره ی وجودش نفوذ
کنه.اون باید با حضورم،با نقشم تو زندگیش وانتظارتی که ازش به عنوان همسرم داشتم کم کم کنار می اومد.با عقب
نشینی وفاصله گرفتن نه تنها بهش کمکی نمی کردم بلکه بزرگترین ضربه رو هم بهش می زدم.

گلاره با این کار
هرگز منو نمی پذیرفت. دیگه از انقباض وسفتی اولیه ی بدنش خبری نبود.اون به این نزدیکی احتیاج داشت وچون
هیچ واکنش غیر معمولی ازم ندید با این نزدیکی کنار اومد و خودشو بهم بیشتر چسبوند.انگار امنیت رو تو آغوش
من بالاخره پیدا کرده بود. سرشو گذاشت رو شونه م ودر حالیکه به برنامه ی بی محتوای تلویزیون خیره بود زیر لب
زمزمه کرد. _یعنی می شه یه روزی همه ی این کابوس ها تموم شه وما بتونیم یه نفس راحت بکشیم؟…می شه منم
مثل همه ی آدمها یه زندگی عادی داشته باشم؟

اونو بیشتر به خودم فشردم. _چرا نشه؟مهم اینه که بخوایم. _اگه
مشکل امیر حل می شد… با حسرت آه کشید وباقی حرفشو خورد. خیلی بی مقدمه گفتم:مرتضی تماس گرفته بود. از
اون حالت خمیدگی خارج شد وصاف نشست. _خب؟!

_میگفت حاجی بدجوری بهم ریخته وکم آورده…قضیه ی مارو  هم فهمیده.

با وحشت به بازوم چنگ انداخت. _نکنه بخواد سرلج بیفته و رضایت نده. _فکر نکنم.خونواده شم
تهدیدش کردن دست از لجبازی برداره وگرنه طردش میکنن. _یعنی رضایت می ده؟ خم شدم لیوانمو از رو میز
برداشتم. _به گمونم…من که خیلی امیدوارم.

از سر راحتی خیال نفس عمیقی کشید و دوباره سرشو رو شونه م
گذاشت.خم شدم وبا عشق موهاشو بوسیدم.دختر کوچولوم عجیب خواستنی شده بود. _فکر می کنم دیگه کم کم
باید به زندگی خودمونم یه سر وسامونی بدیم. با کمی مکث سرشو بلند کرد و تو چشمام زل زد. _هیچ وقت فرصت نشد واسه خودمون زندگی کنیم.قضایای دادگاه،رضایت از حاجی وحالام مشکل من. لیوانمو رومیز گذاشتم و جفت
دستاشو گفتم. _باید با یه روانشناس در مورد این مشکل صحبت کنیم.دست رو دست گذاشتن وبه گذر زمان محول
کردن چیزیو درست نمی کنه. سرشو پایین انداخت.

_دلم می خواد از این عذاب خالص شم بهراد. سرمو خم کردم
وتو نی نی چشماش خیره شدم. _با هم از دستش خلاص میشیم باشه؟ سرتکان داد وبا بغض گفت:وقتی می بینم
اینقدر واسه خواسته م ارزش قائلی ودرکم می کنی از خودم بدم می یاد.از اینکه نمی تونم جوابی واسه محبتات داشته
باشم.من دوست دارم بهراد.

به خدا قسم که دلم می خواد از همیشه بهت نزدیک تر باشم اما…نمی تونم…نمیشه.
دستاشو از تو دستام بیرون کشید وباهاش صورتشو پوشوند.بغلش کردم وبه آرومی تکونش دادم . زیر گوشش
آهسته گفتم:دیگه بسه هرچی گریه کردی.دلم می خواد از این به بعد فقط بخندی باشه؟

…بخند…آفرین دختر  خوب. یه لبخند غمگین رو لباش اومد وهمینم کلی دلگرمم کرد.

کافی میکسشو به دستش دادم وخودمم مشغول
شدم. چند دقیقه بعد لیوان های خالی رو از رو میز برداشته به سمت آشپزخونه رفت.نگاهم بهش بود اما حواسم جای
دیگه.

کلی کار انجام نشده داشتم که باید یه سر وسامونی بهشون می دادم.قولی که به دکتر شهشهانی داده بودم
واسه اینکه با کوروش صحبت کنم،ملاقات با یه روانشناس خوب تا بتونه مشکل گلاره رو حل کنه ومصاحبه ی شغلی
ای که با سازمان هواشناسی داشتم.

از جام بلند شدم و واسه فرار از این مشغله های فکری یه دوش آب گرم  گرفتم.

لباسمو که پوشیدم یه نگاه به ساعت انداختم.هفت عصر بود.به نظرم رسید شاید بد نباشه شام رو بیرون از
خونه بخوریم.اینجوری حال و هوای هردومون هم عوض می شد. پیشنهادشو که به گلاره دادم،استقبال کرد ورفت که
حاضر بشه.واسه اولین بار دست به دست هم وبا شادمانی از خونه بیرون اومدیم. _خب حالا کجا بریم؟

در حالیکه
کمربندشو می بست گفت:نمی دونم…من که جایی رو نمی شناسم. _پس بهتر بود می پرسیدم چی دوست داری
بخوریم؟فست فود،چلوکباب،غذای محلی یا… حرفمو قطع کرد. _فرقی نمی کنه.فقط دلم می خواد جای پر رفت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و یک

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید.
قسمت هشتاد و دو داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

امتیاز 3.00 ( 1 رای )

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است