تمام محبتت را به پای دوستت بریز نه تمام اعتمادت را. (حضرت علی علیه‌السلام)
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
3
کل بازدیدها:604907
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و نهم
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و نهم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و نهم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و نهم

قسمت بیست نهم

_می خواستم دیگه از هیچکدومشون متنفر نباشم،یه زندگی قشنگ وآروم با کسی که دوستش داشتم شروع کنم وتموم خاطرات بد کودکیمو از یادم ببرم.میخواستم کمبود محبتمو نیما جبران کنه.اون تنها کسی بود که از راز من خبر داشت.

می دونست خیلی تنهام واگه اونم بره چقدر آسیب می بینم.اما نیما به گریه والتماسم توجهی نکرد ومنو مثل تفاله ی چایی دور انداخت.

گفت نمی خواد به من یا خونواده ش این میون توهینی بشه…می گفت آمادگی
ازدواجو نداره ونمی خواد به خاطرش من از پول کثیف اون زن وشوهر بی نصیب بمونم.هیچ کدوم از دلیل های
مسخره ش قانعم نکرد.

منم تصمیم گرفتم از ش انتقام بگیرم.وقتی برای ارشد هم اهواز قبول شدم یاد برزویی
افتادم.بودن با اون میتونست یه جورایی خشممو مهار کنه ولذت انتقام از همه شونو برام بیشتر کنه.دیگه واسه م آبرو وحیثیت خونوادگی معنا نداشت.می خواستم با این رسوایی به زندگیشون گند بزنم.اما اون حیوون زرنگ تر از این حرفا بود.همه چیزو یه جورایی ماستمالی کرد،رفت وتموم نقشه های منم بهم ریخت.

کمی تو جام جابه جا شدم وبا نفرت پرسیدم. _با منم همین معامله رو کردی؟

بی حوصله نگاهشو ازم گرفت وگفت:اگه یه چهار،پنج ماه زودتر پا جلو میذاشتی دست به این حماقت نمی زدم.
طلبکارانه نگاش کردم.
_چرا؟!!
لبخند نامفهومی زد وگفت:با تو خیلی راحت تر میتونستم ازشون انتقام بگیرم.
_یعنی واقعا جواب رد اونا به نیما باعث اینهمه نفرتت شده بود؟
چشمای متعجبشو بهم دوخت وبا حیرت خندید.
_یعنی اونقدر بچه ی بی عاطفه ای بودم که بخوام به خاطر یه جواب رد دادن ازشون انتقام بگیرم؟
_پس واسه چی ازشون اینهمه متنفری؟
_دونستنش به حال تو چه فرقی میکنه؟
_لااقل می فهمم برای چی تصمیم گرفتی همچین معامله ای رو باهام بکنی.
با تاسف سرتکان داد.
_موقعی که بهت بله گفتم حتی یه ذره هم عذاب وجدان نداشتم.درسته به خاطر انتقام از اونا تورو طعمه قرار داده
بودم اما اونقدر می شناختمت که بدونم از این ازدواج جز رسیدن به خواسته های خودخواهانه ت دنبال چیز دیگه ای نیستی…فکر میکنی عاشق چشم وابروت شدم که بعد اونهمه توهین تو جلسه ی خواستگاری بازم جواب مثبت دادم؟

عصبی گفتم:به جای طفره رفتن برو سر اصل مطلب.
_روزی که باهات ازدواج کردم مطمئن بودم هیچ آینده ای برامون وجود نداره.من اصلا دنبال زندگی با تو نبودم.

انتخابت کردم که اگه روزی خواستیم ازهم جدا شیم مهتاج از همه بیشتر آسیب ببینه.

از جام بلند شدم وکلافه دستی به موهام کشیدم.
-جدایی ما چه آسیبی به اون میتونه برسونه؟
چشماش از هیجان برق زد وبا آرامش خندید.
_جدایی مون که نه اما اینکه چطور از هم جدا شیم،اونو داغون می کرد.مطمئناً با رسوایی که به بار می اومد اون برای
همیشه باجی رو که مثل خواهرش می موند از دست می داد.
با ناباوری زیر لب زمزمه کردم.
_یعنی تو به خاطر مادرم،منو وسیله ی انتقامت قرار دادی؟
_مجبور شدم.اما این ازدواج چیزی بود که هردومون میخواستیم مگه نه؟ تو هم تونستی باهاش پدرتو راضی نگه
داری.
_چرا خواستی همچین انتقامی از مادرت بگیری؟
صورتش از شدت خشم وعصبانیت سیاه و لب های خوش رنگش کبود شد.

_اون زن مادر من نیست.هیچ وقت نبوده.

_این امکان نداره…تو دختر سیروس خان ومهتاج خانومی. من مطمئنم.
پوزخندی عصبی زد وگفت:من دختر نامشروع سیروس خان ویه هرزه ی خیابونی به اسم زلیخا هستم.
با بهت سرتکان دادم.باورم نمی شد.
_میخوای منو دست بندازی ؟
_زرنگ تر از این حرفایی.
_واسه همین موضوع از مهتاج خانوم متنفری؟!
_ازش متنفرم چون در حقم به جای مادری دشمنی کرده.اون می تونست منو در عوض بچه ای که هرگز نتونست به دنیا بیاره بزرگ کنه اما این بچه ی نامشروعو کرد یه چماق و تو سر سیروس خانی کوبید که حتی قبل از ازدواجشون هم آوازه ی خوش گذرونی هاش گوش فلک رو پر کرده بود…

منم شدم دسته گلی که اون بعدسیزده سال زندگی با مهتاج به آب داد.زلیخام که فکر میکرد با وجود من میتونه خوب ازشون پول بچاپه قضیه ی بارداریشو برای مهتاج رو کرد و اونم فقط برای حفظ آبرو، قول داد این قضیه رو بی سرو صدا حل کنه.

طوری که حتی دوست صمیمیش باجی هم از این موضوع چیزی نفهمه…می خواست با این کار هم ننگ نازایی رو از رو خودش برداره و هم سیروس رو برای همیشه تو مشت خودش نگه داره.

به باجی گفت بارداره ودکتر توصیه کرده واسه این مدت نه ماهه به یه منطقه ی خوش آب وهوا سفر کنه.اینجوری شد که هرگز کسی نفهمید من دختر مهتاج نیستم…اونا برای گذروندن این دوره ی نه ماهه به تبریز رفتن وزلیخا اونجاوضع حمل کرد.
مهتاج با دادن کلی پول و وعده و وعید منو ازش گرفت وبه تهران برگشت.بعدم با عوض کردن محیط زندگیش و
حتی کار سیروس خان پای اون زن رو هم از زندگیش کاملا برید.مهتاج شد مادر من و من شدم عروسک تو دستای
اون.

تو تموم این سالها هرجور که اون خواست پوشیدم وخوردم وحرف زدم…خب بد نبود که اون همیشه برام
بهترین هارو می خواست اما این تا زمانی ادامه داشت که اون جنون لعنتی به سرش نمی زد وبرای ارضای عقده ها وکمبود های زندگیش من وپدرمو به انواع فحش های رکیک وزشت مفتخر نمی کرد…

بغض مانع از ادامه ی حرفش شد.سرشو پایین انداخت وشونه هاش شروع به لرزیدن کردن.

_من فقط نه ساله م بود که فهمیدم حرومزاده بودن،دختر یه هرزه بودن،مدرک معتبر خوشگذرونی های یه مرد
عیاش بودن یعنی چی.

مهتاج بدون حتی ذره ای رحم ومروت همه ی اینا رو به یه دختر بچه ی معصوم نسبت می داد.انتظار داشتی بعد از شنیدن این حرفها وبزرگ شدن باهاشون چی از آب در بیام؟یه دختر پاک ونجیب که همه رو سرش قسم می خورن؟

کدوم کار خوبم می تونست این لکه ی ننگ نا مشروع بودنو از روم پاک کنه؟
دستشو جلوی صورتش گرفت وهق هق گریه هاش سکوت نا امید کننده ی خونه رو برای مدت کوتاهی شکست.
_به هر سازی که زد رقصیدم.

مثل اون فکر کردم وبرای اون زندگی کردم.هرگز خودم نبودم.واصلا اینو حق خودم
نمی دونستم که به چیزی غیر از خواسته های اون زن روانی فکر کنم.مهتاج سالها منو با این ترس که اگه دست از پا خطا کنم باید از این خونه برم وپیش اون زن هرزه برگردم.بزرگ کرد.به خاطر این ترس ها وتهدید ها که سالها
باهاشون زندگی کردم،نمی بخشمش.

اشکاشو با گوشه ی آستین مانتوش پاک کرد. _می تونم یه لیوان آب بخورم؟

بدون اینکه جوابی بدم،به طرف آشپزخونه رفتم وبراش آب آوردم.
زیر لب تشکرکرد وکمی ازش خورد.
_از سیروس بیشتر از اون متنفرم.گرچه الان میگه که خیلی پشیمونه اما می تونست اونموقع واسه یه بارم که شده از من حمایت کنه .

اونم حتی بیشتر از تنها دخترش،شیفته ی میراث همسرش بود.نمی خواست با یه اشتباه کوچیک ازش محروم شه…من با نفرت از همچین آدمایی زندگی کردم.
وقتی با نیما آشنا شدم انگار تموم ورقها برگشت.فکر می کردم دیگه زمان این رسیده که منم احساس خوشبختی
کنم.

اما باز این زن وشوهر خودخواه مخالفت کردن و نیما هم اونقدری عاشق نبود که به خاطر مخالفت اونا پا پس
نکشه.

نمی تونستم جلوشون وایسم اما به خاطر رفتار بی منطقشون اعتراض کردم.اونام که انتظار این سرکشی رو ازم نداشتن،تهدیدم کردن اگه بازم اعتراض کنم همه چیزو در مورد نامشروع بودنم به خونواده ی خسروی
میگن…باورت میشه؟
حرفی نزدم وفقط به چهره ی زجر کشیده ش نگاه کردم.
_وقتی به نیما گفتم اونا چه تصمیمی گرفتن خودشو از این قضیه کنار کشید.نمی خواست خونواده ش این موضوعو بفهمن و بعد هردومونو به خاطرش اذیت کنن…اون که رفت،منم یه جورایی زدم به سیم آخر و تموم پل های پشت سرمو خراب کردم.

حالا که از نظر همه ی اونا یه حرومزاده ی غیر قابل ترحم بودم،پس باید بهشون ثابت می کردم دختر واقعی کی هستم.ودیگه برام مهم نبود اگه هرزه بودنمو به زنی که ظاهراًمادرم بود نسبت می دادن…حیف که عرضه ولیاقت همینم نداشتم.

در عوضش همه ی خواستگارهای خوبمو به بهانه های مسخره رد کردم که داغ یه ازدواج خوب ودهن پرکن رو به دلشون بذارم.

رفتم سراغ برزویی …ولی قبل از اینکه بتونه همه چیزمو ازم بگیره ،پته ش ریخت رو آب واون نامردم
دمشو گذاشت رو کولش و دِبرو که رفتیم.من موندم و کلی حسرت برای نگرفتن انتقامم…تا اینکه تو ازم خواستگاری کردی …
نفس عمیقی کشید وسکوت کرد.مردد نگاهشو ازم دزدید وبه انگشت های کشیده وناخن های مانیکور شده ش
دوخت.
_من نمی خواستم با تو همچین معامله ای بکنم.اما تو هم یه جورایی شبیه خودم بودی.برات این ازدواج فقط بهونه
بود.حساب کردم اگه طلاقم بگیریم چیز زیادی از دست نمی دی.واسه همین وقتی مادرت قضیه ی خواستگاری رو
پیش کشید ومهتاج هم از خداخواسته قبول کرد چیزی نگفتم.گذاشتم اون خیال کنه بالاخره عروسکش با کسی که اون براش در نظر گرفته ازدواج میکنه.
پوزخند صداداری زدودوباره نگاهشو دقیق به صورتم دوخت.این طور خیره شدنش عصبیم میکرد.
_پس منو انتخاب کردی که با طلاقمون باجی رو از مهتاج بگیری؟
_اون بهترین سالهای زندگیمو ازم گرفته ،منم میخوام بهترین دوستشو ازش بگیرم.چون می دونم مهتاج بدون اون
میمیره.

حالا نوبت من بود که به تفکراتش پوزخند بزنم.
_اونوقت فکر نکردی شاید من زیادی زرنگ باشم وبزنم نقشه هاتو داغون کنم.

بی حوصله زیر لب زمزمه کرد.
_یه بار که گفتم،شرایط تو هم شبیه من بود.اگه فقط یه ذره امید تو نگاهت بابت این ازدواج می دیدم،هرگز جوابم
مثبت نبود.
بدبینانه گفتم:پس اون ادا واصول های عاشقونه وچسبوندن خودت بهم واسه چی بود؟
_می خواستم کار از کار بگذره وبتونم مهریه مو کامل بگیرم.بعد طلاق به اون پول احتیاج داشتم.اما برخلاف تصورم
که تورو یه جوون خوشگذرون ولاابالی می دونستم،نم پس ندادی.
نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم وگفتم:پس چرا خواستی بهت شک کنم؟
_گفتم اینطوری زودتر راضی میشی جدا شیم.واگه تو تقاضای طلاق بدی من مهریه مو راحت تر می گیرم.
_ اون عکسای جعلی هم کار خودت بود؟
_قرار نبود به خاطر این موضوع به خیانت محکوم شم.همونقدر که ذهنیتتو نسبت به خودم خراب می کردم کافی
بود.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و نهم

واسه ی این موضوع یکی از صمیمی ترین دوستامو قربونی کردم.می دونستم چشم کاوه دنبالمه.برا پرستو حیف بود همه ی عشقشو خرج آدم بی چشم و رویی مثل اون کنه.بهش پا دادم واونم با سر تو تله م افتاد. مجبورش کردم با پرستو بهم بزنه.نمی دونم چطوری خبر به گوش اون دختر رسید .
وبعد حسابی آبروریزی شد.تو دانشگاه یه مشاجره ی شدید ودر حد زد وخورد داشتیم کارمون به حراست کشید
وپرستو با دیدن وخیم بودن وضع خودشو کنار کشید وباعث شد من راحت تر سراغ نقشه ی بعدیم برم…از کاوه
خواستم یه چند تا عکس از خودش برام بیاره.

اونارو با عکس های خودم دادم به یکی از دوستام و خواستم یه جورایی ضایع درستشون کنه که تو راحت بفهمی جعلیه.شماره تلفنتم دادم که به دست پرستو برسونه وقول اون عکساروهم هش بده…همه چی خیلی عالی داشت پیش می رفت اگه اون دختره ی دهن لق حرفی از حراست وپرونده ها نمی زد…

 

اما حالا که خوب فکر میکنم می بینم دلیلی نداشت اینهمه دنبال ماجراجویی و بد نشون دادن خودم بهت باشم.اگه از اون اول همه چیزو میگفتم.شاید …

دستاشو مشت کرد وعصبی گوشه ی لبشو گاز گرفت.
_اگه میگفتم کمکم میکردی؟!
سکوت سنگینی بینمون بوجود اومد.که من یکی به هیچ وجه قصد شکستنشو نداشتم.درسته که اون با این حرفا منو
غافلگیر کرده بود اما هنوزم توچشمم یه گناهکار بود.
_می خوای باهام چیکار کنی؟
یه التماس صادقانه تو لحن صداوعمق نگاش وجود داشت که وادارم می کرد واکنش نشون بدم.
_تو می گی چیکارت کنم؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و نهم

 

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید و ادامه دهید.
🔰قسمت سی ام داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است