نیکوترین عادت تفکر است و حکمت زاده تفکر.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
4
کل بازدیدها:547364
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هشتم
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هشتم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هشتم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هشتم

قسمت بیست هشتم

نگاهش بین من وکوروش سرگردان بود.سریع گفتم:من بهراد صدرم.ایشونم دوستم هستن.
دستشو به طرفمون دراز کرد.
_خوشوقتم.
با هاش دست دادیم وهمگی سوار ماشین کوروش شدیم تا به یه کافی شاپ تقریباً آروم و خلوت بریم.
پشت میز که نشستیم وسفارش قهوه دادیم نیما گفت:هنوزم برام جای سواله شما منو از کجا می شناسین؟
_آیسان تو جلسه ی خواستگاری ازتون حرف زده بود.
_نمیخواین بگین که این شماره رو هم اون بهتون داده؟
سرتکان دادم.
_نه…من این شماره رو جور دیگه ای به دست آوردم.می خواستم شمارو ببینم ودر مورد اون دختر باهاتون حرف
بزنم. با تردید نگام کرد.

_من باید چی بگم؟!…اصلا شما انتظار دارین از من چی بشنوین؟

دست راستمو که رو میز گذاشته بودم،مشت کردم و دندونهامو با خشم رو هم فشردم.
_همه ی حقیقتو در مورد آیسان…من باید بدونم اون چرا خواست همچین معامله ای رو باهام بکنه.
_چه معامله ای؟!!
کوروش به دادم رسید وگفت:آیسان دوتا پرونده با مورد اخلاقی تو حراست دانشگاهشون داره.اولیش در مورد
رابطه با یه استاده ودومیش…
نیما با ناباوری حرفشو قطع کرد.
_استاد برزویی؟!!…آره؟
هردومون بی اختیار سرتکان دادیم و اون کالفه دستی به موهاش کشید.ونفسشو با حرص فوت کرد.
_اولین باری که توجهم به آیسان جلب شد،به خاطر طعنه ای بود که دوست صمیمیم بابت علاقه ی زیادم به استاد
برزویی بهم زد.اون ازم خواست دست از این تعصب کورکورانه نسبت به استادی که برخلاف وجهه ی خوب
ظاهریش،از نظر اخلاقی مشکل داره بردارم.

البته اونموقع من زیر بار حرفاش نرفتم و اون برای اینکه بهم ثابت کنه استاد برزویی تا چه حد میتونه پست باشه،ازم خواست واسه یه بارم شده اون وآیسان رو زیر نظر بگیرم.

من با همسر استاد دورادور آشنا بودم ومی دونستم چقدر شخصیت ومتانت ایشون بالاست و هرمردی به خاطر داشتن چنین زنی خود به خود چشمش در برابر عروسک های زیبایی مثل آیسان کور می شه.پس با این پیش زمینه که دوستم،داره

اشتباه میکنه به رابطه ی استاد وآیسان بیشتر توجه کردم…یه چیزی همون اول خیلی راحت دستگیرم شد.اینکه
آیسان برخلاف رفتار و برخوردش که انگار دوست داشت با زیباییش جلب توجه کنه،به هیچ عنوان دنبال رابطه
بامردی مثل استاد نبود.

اما چشم هرز کیوان برزویی که واقعا لیاقت داشتن عنوان استاد رو نداره مدام دنبال اون
بود.مردک مزخرف به خاطر سن بالاش خجالت نمی کشید.کمه کم از آیسان ۵۱_۵۱سالی بزرگتر بود…
سفارشمونو آوردن ورومیز چیدن.همین هم وقفه ی کوتاهی تو صحبت های نیما به وجود آورد.
-بعد فهمیدن این موضوع وبه باد رفتن همه ی باورهام در مورد استاد،تصمیم گرفتم داغ اون دخترو به دلش
بذارم.من هرگز دنبال عشق وعاشقی تو محیط دانشگاه نبودم.هنوز برام زود بود بخوام در مورد اینجور مسائل جدی
فکر کنم.

اما تصمیم گرفتم به آیسان نزدیک تر شم.همون چندتا برخورد صمیمانه از من،که جزو مغروترین پسرای دانشگاه بودم وتقریبا به هیچ دختری پا نمی دادم،جواب داد وآیسان بهم اعتماد کرد.

هرچی شناختم از این دختر کامل تر میشد بهش احساس محبت و مسئولیت بیشتری می کردم.اون برخلاف ظاهر غلط اندازش،درون پاکی داشت. و واقعا می خواست راه درستو برای زندگیش انتخاب کنه.اما عقده هایی که از بچه گی و خونواده ش داشت
گاهی مانع می شد…اونقدر تو این رابطه غرق شدم که تا به خودم بیام دیدم حتی با وجود گذشته ی بدی که داشته
دلم میخواد با این دختر ازدواج کنم.با کلی اصرارخونواده مو راضی کردم که بریم خواستگاری.اما پدر ومادر آیسان
قبول نکردن.واون همونطور که خودشم از قبل بهم اعتراف کرده بود نتونست جلوشون وایسه…منم نمی خواستم به
خاطر این ازدواج عجولانه،نتیجه سالها صبرش برای موندن کنار اون زن وشوهرو به باد بدم و اونو از یه ارثیه ی
بزرگ محروم کنم.ازش خواستم فعلا از هم جدا شیم تا کمی این حساسیت ها از بین بره.اما اون ترسید وقبول
نکرد.میخواست به همه چی پشت کنه ودر عوض منو داشته باشه.

خب هرطور که فکر میکردم این قضیه جور نمی شد…خونواده م همینجوری هم مخالف این ازدواج بودن.نمی خواستم با آوردن آیسان تو زندگیم،حرمت هارو زیر پام بذارم یا حتی اونو جلو خونواده م خورد کنم.

واسه همین سفت وسخت جلوش وایسادم وبا خواسته ش مخالفت کردم.اونم قسم خورد که انتقامشو از همه مون میگیره.وظاهرا بعد از اون هم سعی کرده با برزویی رابطه برقرار کنه ودر نهایت این حماقتش به ازدواج با شما… سرشو پایین انداخت وسکوت کرد.
حالا خیلی راحت تر معنی نگاههای شاد و پر از آرامش آیسان رو تو روز عقدمون می فهمیدم.اون دنبال انتقام بود اما
به چه قیمتی؟بی اختیار زیر لب زمزمه کردم.
_چرا خواست این انتقامو از من بگیره؟!!
_اشتباه نکنید آقای صدر،هدف اون از این انتقام فقط خونواده ش بودن.
کوروش گفت:آخه برای چی؟!!
_یه چیزایی درباره گذشته ش وجود داره که من نمی خوام درموردش حرف بزنم.بهتره از خودش سوال کنید.

چیزی نگفتم وبه بخاری که از فنجان قهوه م بلند می شد نگاه کردم.باید منتظر شنیدن حرفهای آیسان هم می موندم.مطمئن بودم هیچ کس به اندازه ی خودش نمی تونه جوابی برای اینهمه ابهام داشته باشه.

چند ساعت بعد باهام تماس گرفت وگفت که هواپیماش چه ساعتی رو زمین می شینه.قرار بود من دنبالش
برم.تصمیم داشتم اونو به خونه ی خودم ببرم و تا روشن شدن همه ی قضایا اونجا نگهش دارم.
تو این مدت کوتاه چند ساعته که از صحبتم با نیما می گذشت نه تنها نفرتم از آیسان کمتر نشده بود که هرلحظه
بیشتر هم می شد.اون هنوز هم تو نگام یه زن خیانت کار وهرزه بود.
کلیدو داخل قفل در انداختم وبا چمدونش وارد شدم.پشت سرم اومد وبا پوزخندی که رو لبش بود نگاه گذرایی به
دور و اطراف خونه انداخت.
_پس تصمیمتو گرفتی.
هنوز نمی دونست اوضاع تا چه حد میتونه وخیم باشه.
_چه تصمیمی؟
_اینکه اینجا زندگی کنم.
چمدونش رو بلاتکلیف گوشه ی نشیمن رها کردم.نمی خواستم اون از اتاق خوابم استفاده کنه.یه جورایی نسبت
بهش اکراه داشتم.تو اتاق کارمم جا واسه خوابیدن وجود نداشت.ترجیح دادم فعلا بی خیال جور کردن مکان
استراحتش بشم.

_یعنی اونقدر ساده لوحی که فکر میکنی من واسه این تورو اینجا آوردم؟
عصبی جواب داد.

_میشه بگی پس واسه چی اینجام؟
خیلی خونسرد روی مبل نشستم وبه چشمای مضطربش زل زدم.
_آوردمت که حرف بزنی.
نگاه خیسشو بهم دوخت.
_حرف بزنم؟!
حتی مظلوم گراییش هم نمی تونست منو به رحم بیاره.
_چرا خواستی با من همچین معامله ای کنی؟
هق هق گریه ش سکوت چند لحظه ای بینمون رو شکست.
_من بهت خیانت نکردم.
با آرامش عجیبی گفتم:دروغگوی خوبی نیستی آیسان…بیشتر تلاش کن.
_پرستو اشتباه میکنه،من با اون پسر دوست نبودم.مگه خودت نگفتی اون عکسا جعلیه.چرا حرفمو باور نمی
کنی؟…من شماره مو بهش ندادم.به خدا خودش اونو از گوشی دوست دخترش کش رفته بود.
با نفرت فریاد زدم.

_اسم خدارو به زبون کثیفت نیار.
عصبی جیغ کشید.

_تو حق نداری بهم توهین کنی.
از جام بلند شدم وبه طرفش خیز برداشتم.دستم به طرف موهای بلندش رفت واز روی روسری محکم گرفتمشون
وسرشو به طرف خودم کشیدم.
_تو هم حق نداری یه مشت لیچار بارم کنی.
بدون اینکه از تک وتا بیفته تو چشام زل زد و گفت:می دونستم اونقدر کوری که نخوای حقیقتو ببینی.
پوزخندی زدم وبا تمسخر نگاش کردم.
_میشه بگی این حقیقت چیه؟
هنوزموهاش تو مشتم بود.
_دیگه چه فرقی میکنه…وقتی تو بهم اعتماد نداری بهتره بعضی حرفا ناگفته بمونه.اصلا طلاقم بده تا به قول خودت از
شر یه دروغگوی خائن خلاص شی.
از قهقهه ی عصبی وبلندم جاخورد.
_همه ی استعدادت همینقدر بود؟روت حساب بیشتری باز کرده بودم…فکر کردی حالا که نسبت بهت بی اعتماد
شدم به همین راحتی طلاقت می دم؟این نقشه ای بود که واسه م کشیدی؟
گاهشو ازم دزدید.
_من که از حرفات سر در نمی یارم.

موهاشو بیشتر کشیدم.
_لعنتی چرا خواستی باهام ازدواج کنی؟

دوباره به گریه افتاد و با درد نالید.
_ولم کن عوضی…موهام کنده شد.
با نفرت رهاش کردم ودستمو به شلوارم کشیدم.دلم میخواست از هرنوع تماس نزدیک باهاش دوری کنم.حالا دیگه
نفرتم نسبت به اون با نوعی وسواس فکری وجسمی همراه شده بود.
_نگفتی چرا؟
گریه ش به خنده های ریز عصبی وهیستریک تبدیل شد ومثل دختر بچه های تخس نگام کرد.
_بخوای اینجا ریز ریزمم کنی ،چیزی نمیگم.
با تاسف سرتکان دادم.
_اگه فکرمیکنی واسه دونستنش بهت التماس میکنم یا دستم به خون نجست آلوده میشه هنوز منو نشناختی…سه
روز پیش اهواز بودم.
خنده هاش به طور ناگهانی قطع شد وبا بهت جلو پام زانو زد.

_یه سر به آقای حاجی وند زدم.مثل اینکه بدجوری بهت ارادت داره.میگفت پرونده ی اولت بعد این گندی که بالا آوردی دوباره به جریان افتاده…گفتم بگم که بی خبر نمونی.

_من کاری نکردم.
_خانوم بدیع وچند تا از همکلاسی هات که چیز دیگه ای میگن.
با لجبازی گفت:محاله درموردش حرفی بزنم.
با اطمینان نگاش کردم.
_به دونستن این نیازی ندارم.نیما خسروی همه چیزو بهم گفته.
با ناباوری از جاش بلند شد.
_تو…تو اونو از کجا می شناسی؟!!
بهش پشت کردم وروی اولین صندلی تو تیررس نگاهم نشستم.
_پیدا کردنش کار سختی نبود.
_اون چیزی نمی دونه.
_من که می دونم…با برزویی ارتباط برقرار کردی که ازشون انتقام بگیری مگه نه؟
دوقدم به طرفم برداشت وبی اختیار زیر لب زمزمه کرد.
_حقشون بود چنین بلایی سرشون بیاد.
حالا نوبت من بود که با تعجب بهش زل بزنم.
بدون اینکه نگام کنه،رو مبل نشست وبه تلویزیون خاموش تونشیمن خیره شد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هشتم

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید وادامه دهید.

🔰قسمت بیست و نهم داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است