اگر صخره در مسیر رود نبود ،رود هیچ آوازی از خود سر نمی داد.
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
2
کل بازدیدها:621023
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هفتم
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هفتم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هفتم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هفتم

قسمت بیست و هفتم

من دنبال یه جوونی که دوره ی کارشناسیشو همینجا گذرونده واسمش نیماست می گردم.باید باهاش حرف
بزنم.ایشون تقریباهم دوره ی همسرم بوده اما اینکه باهاش هم رشته ای باشه رو دقیق نمی دونم.میتونین اونو برام
پیدا کنین؟
_اینکار تقریبا غیر ممکنه آقای صدر.شما می دونین این دانشگاه هرسال چندتا دانشجو میگیره؟…به صرف دونستن
یه اسم کوچیک نمیشه کسی رو به همین راحتی پیدا کرد.
با ناامیدی سرتکان دادم وبه استکان چاییم زل زدم.
_اما خب یکیو می شناسم که هم دوره ای خانومتون بوده وحالا ،همکلاسشه.اگه این نیمایی که میگین هم رشته ای شون باشه اون می شناسدش…فقط دعا کنید بشه الان پیداش کرد.
با چند تماس کوتاه بالاخره شماره ی شخصی رو که میخواست گرفت وبهش زنگ زد.وقتی تماس قطع شد،لبخند
رضایتی رو لبش اومد وگفت:

فهمیدم شما دنبال کی هستین.نیما خسروی…اون از دانشجویان خوب وفعلا این دانشگاه بود.

و تومدت تحصیل چهارساله ش کارهای فرهنگی زیادی انجام داد.
بی حوصله پرسیدم.
_ازش شماره ی تماسی دارین؟
_فعلا نه…اما شاید بتونم پیدا کنم.
هنوز بابت این لطفش تشکر نکرده بودم که کسی در زد و وارد شد.
_سلام خانوم بدیع،خوش اومدین.
برگشتم وبا دیدن خانوم قد بلندی که گوشه ی چادر مشکیشو تو مشتش می فشرد بلند شدم.
خانوم بدیع یک قدم عقب رفت وبا تردید نگام کرد.سعی کردم خودم پیش قدم شم.
-من صدر هستم،همسر آیسان لطفی.
گوشه ی لبش کمی بالا رفت.وبه نظرم اومد خیلی تلاش کرد که پوزخند نزنه.
آقای حاجی وند گفت:بفرمایید بشینین…آقای صدر من تو اتاق بغلی هستم،برم ببینم میتونم شماره ی نیما خسروی
رو پیدا کنم یا نه.
زیر لب تشکر کردم و اون از اتاق بیرون رفت.
_آقای صدر شما چه مدته با همسرتون ازدواج کردین؟

سوالش کمی غافلگیرم کرد.در حالیکه مردد سرجام می نشستم گفتم:فکر میکنم پنج ماهی میشه.چطور مگه؟ بدون اینکه به سوالم جوابی بده پرسید.

_چقدر ازش شناخت دارین؟
با تاسف سرتکان دادم.
_تقریبا هیچی.
از سر تعجب ابرویی بالا انداخت.
_شما با کسی ازدواج کردین که ازش شناختی ندارین؟!
کلافه گفتم:از پرسیدن این سوالا چه منظوری دارین؟
_موقعی که آیسان لطفی پا به زندگی من گذاشت،۵۱ سال از زندگی به ظاهر عاشقانه م با همسرم کیوان برزویی می
گذشت.اونموقع فکر می کردم شوهرمو خوب می شناسم اما همسر شما بهم ثابت کرد اشتباه میکنم.
نگاهمو از چهره ی زجر دیده وعصبیش گرفتم وبه زمین دوختم.
_واقعا متاسفم.

خیلی جدی ورک گفت:لطفا نباشین.درسته زندگیم از هم پاشید اما مطمئنم ارزش اینو داشت که چهره ی واقعی کیوانو ببینم.

_چرا شکایت نکردین؟
پوزخند تلخی زد وسر تکان داد.
_از کی؟کیوان یا همسر شما؟
سرمو پایین انداختم وزیر لب با خشم گفتم:هردوشون.
_می رفتم چی میگفتم؟اینکه رابطه ی صمیمانه ی همسرم و اون دختر تو محیط دانشگاه غیر قابل تحمله؟
با بهت نگاش کردم.
_من فکر میکردم خارج از محیط دانشگاه هم با هم …
سکوت کردم.حتی گفتنش هم سخت بود اما اون زن جسورانه حرفمو ادامه داد.
_رابطه داشتن.اما کیوان زرنگ تر از این حرفا بود که بروز بده.منم مدرکی نداشتم.مجبور شدم به حراست دانشگاه
متوسل شم و چندتا دانشجو هم ازم حمایت کردن.

بعدشم که کارمون به طلاق کشید و اون با استفاده از نفوذی که تو کادر اداری اینجا داشت پرونده رو یه جورایی مختومه کرد وحکم انتقالی برای شیراز گرفت.

از قرار معلوم دوسه ماه بعدم آیسان لطفی ازدواج کرد و یه جورایی دست من از همه جا کوتاه شد…تعجب میکنم واقعا شما چطور تا الان نفهمیدین اون زن ریگی به کفشش داره.
انگار داشت در مورد کسی که نمی شناختمش حرف می زد.
_اون زن؟!!
از این سوالم اصلا جا نخورد.
_فکر نمی کنم شما علاقه ای داشته باشین بگم حدود روابطشون چه مقدار بوده…هرچند برای اون، پوشوندن این
ننگ با یه عمل جراحی کار نا ممکنی نیست.
دلم میخواست با این دستام که از شدت خشم مشت شده بود گردن ظریف آیسانو می شکستم.اون منو چی فرض
کرده بود که خواست همچین بالیی سرم بیاره؟
خانوم بدیع هنوز هم با کنجکاوی نگام می کرد.به اون چی میگفتم…اینکه تو این پنج ماه یه بارم با همسرم رابطه
نداشتم که بدونم دختره یا زن؟
آقای حاجی وند وارد اتاق شد و تکه کاغذی رو به طرفم گرفت.

_اینم شماره ی نیما خسروی…فکر میکنم با توجه به پیش شماره ی تلفن همراش،ساکن تهران باشه. از جام بلند شدم وباهاش دست دادم.

_خیلی ازتون ممنونم.بهم لطف بزرگی کردین.
_خواهش میکنم،وظیفه بود.
رو به خانوم بدیع کردم وگفتم:ای کاش میتونستم به خاطر کارهای زشت اون دختر در حقتون کاری بکنم اما…
سرمو پایین انداختم وبا شرمندگی سکوت کردم.
_من شمارو تو این مورد مقصر نمی دونم آقای صدر.اما فکر میکنم با یه تصمیم درست درمورد آیسان،حداقل برای
من گذشته تا حدودی جبران میشه.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هفتم

این یعنی اینکه ازم میخواست آیسان رو از زندگیم بیرون بندازم.تصمیمی که من قبل از اومدنم به اهواز و شنیدن
حرفهای این زن گرفته بودم.وحالا قبول خواهش اون چیزیو تغییر نمی داد.
آیسان برای موندن در کنارم فقط به اندازه ی یه توضیح به خاطر اشتباهاتش زمان داشت.
با جلال از دانشگاه بیرون آمدیم ومن بعد از کلی تشکر وعذرخواهی راهی فرودگاه شدم تا به تهران برگردم.دیدن
آیسان اونم الان که بیشتر از همیشه تشنه ی خونش بودم،اصلا به صلاح نبود.وبه قول کوروش نباید دست به هر
حماقتی می زدم.

به خونه که رسیدم حالم اصلا خوب نبود.باید برای فرار از افکاری که ذهنمو مدام درگیر خودش میکرد باید به چیزی پناه می بردم.

چرا که رسما کم آورده بودم وهضم تمام این اتفاقات خارج از ظرفیتم بود. نمی دونستم باید چی کار کنم اما حال واوضاع خوبی نداشتم وسردرد شدیدی گرفته بودم.روی کاناپه دراز کشیدم ودرخواب وبیداری بسر می بردم که
صدای زنگ باعث شد تکانی به خودم بدم.از جام بلند شدم ولی
سرم به شدت گیج می رفت ومعده م مدام منقبض می شد.و حالت تهوع بهم دست می داد.نا امیدانه به طرف
دستشویی خیز برداشتم،اما قبل از رسیدنم درست جلوی درش محتویات معده مو بالا آوردم.
همزمان با عق زدنم،کوروش درو باز کرد و وارد شد.
_هی پسر اینجا چه خبره؟
منقبض شدن دوباره ی معده م فرصت جواب دادنو ازم گرفت.
به طرفم اومد ودستشو رو شونه م قرار داد.
_حالت خوبه؟
با بی حالی سرتکان دادم.کمکم کرد از جام بلند شم.
_چی کار با خودت کردی.

روی کاناپه دراز کشیدم وچشمامو بستم.کوروش پتوی نازکی روم انداخت تا کمی بخوابم.

با احساس سردرد وحشتناکی چشمامو باز کردم وبه سختی کوروش رو صدازدم.
از تو آشپزخونه جواب داد.
_من اینجام،الان میام.
با دوتا فنجون قهوه ی غلیظ برگشت.یه لیوان آب ومسکّن هم تو سینی بود.دست دراز کردم که برش دارم.
_بهتره اول قهوه رو بخوری.آخه معده ت خالیه.
با این تذکرش،یاد بهم خوردن حالم جلوی در دستشویی افتادم و نگاهم به اون سمت چرخید.کف زمین تمیز بود.
با شرمندگی گفتم:چرا بهش دست زدی خودم جمع وجورش می کردم.
بهتره به جاش خودتو جمع وجور کنی…هیچ می فهمی داری چیکار میکنی؟
نفسمو با حرص فوت کردم.
_از من چه توقعی داری؟تو عرض کمتر از پنج ماه همه چیزمو از دست دادم کوروش…پدرم،گلاره،آرزوهام غرورم و
حالام غیرتم…من چطور میتونم اینجا بشینم ومنتظر اومدن زنی بشم که بهم خیانت کرده؟
_بر خلاف تصورت من مطمئنم هنوز همه چیزو از دست ندادی.پس نباید به خاطر وجود بی ارزش اون دختر زندگیتو
تباه کنی.
با تاسف سر تکان دادم.
_کدوم زندگی…گناه من بیشتر از اون نباشه کمتر از اونم نیست.من ازش به خاطر برآورده کردن خواسته ی
بابا،استفاده ابزاری کردم.
سریع واکنش نشون داد.

_اما اون قبل از ازدواجش با تو این خیانتو کرده،چرا میخوای خودتو مقصر جلوه بدی؟

_نمی خوام دیگه خودخواه باشم.خسته شدم از بس برای بی گناه نشون دادن خودم،انگشت اتهامو به سمت این واون
گرفتم.باید یه بارم من تقاص پس بدم مگه نه؟
_یعنی میخوای از گناه آیسان بگذری؟
_به هیچ وجه.اما اگه تنبیهی این وسط وجود داره شامل هردومون میشه.شاید فقط همین انگیزه ست که باعث شده
اینطور آروم بشینم ومنتظر اومدنش باشم.
_سفرت به اهواز تورو از این رو به اون رو کرده…نمی خوای بگی چی شده؟
یاد صحبتم با خانوم بدیع افتادم وبی کم وکاست همه چیزو برای کوروش تعریف کردم.اونم مثل من براش قبول این
واقعیات سخت بود.
_آخه چرا باید دختری به زیبایی آیسان،سعی داشته باشه با یه مرد متاهل که احتمالا از خودش خیلی بزرگتره رابطه
برقرار کنه؟!

با ناامیدی شونه بالا انداختم.
_نمی دونم…اما تصمیم دارم قبل اومدنش از این موضوع هم سر در بیارم.

کوروش با تعجب گفت:چطوری؟!!
دستامو تو هم قلاب کردم وبا اطمینان سر تکان دادم.
_یکی هست که جواب همه ی این سوالا رو می دونه.باید باهاش تماس بگیرم.
شماره ی نیما خسروی رو از جیب کتم در آوردم وبلافاصله باهاش تماس گرفتم.حدسم برای اینکه اون نخواد منو
ببینه درست از آب در اومد.اما اصرار های من بالاخره نتیجه داد وقرار شد شنبه صبح اونو جلوی در دانشگاه ببینم.
تصمیم گرفتم کوروش هم تو جریان صحبتامون باشه.واسه همین باهام اومد که اونو ببینه.
چون هیچ تصوری ازش نداشتم یکم پیدا کردنش میون جمعیت زیادی که جلوی در دانشگاه تجمع کرده بودن
سخت بود.اما با تماس تلفنی مکان دقیقشو ازش پرسیدم و اونو که یه کاپشن پاییزه آبی تیره تنش بود،دیدم.
_ آقای خسروی؟!!
به عقب چرخید و بادیدنمون گفت:بله …شما…
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و هفتم

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید و داستان را ادامه دهید.
🔰قسمت بیست و هشتم داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است