حافظه، پرونده تخيل و گنجينه عقل، دفتر ثبت وجدان و مخزن انديشه است.(بازيل
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
3
کل بازدیدها:604926
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و ششم
داستان خواندنی و دنباله دار  قسمت بیست و ششم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و ششم

داستان خواندنی و دنباله دار  قسمت بیست و ششم

قسمت بیست و ششم

چیزی که این بین به هیچ عنوان برام تغییر نمی کرد این بود که اون باید از زندگیم بیرون می رفت.می دونم
تصمیمم وحشتناک خودخواهانه بود اما نمی خواستم یک عمر با شک وتردید کنار زنی زندگی کنم که همدیگه رو
نمی فهمیدیم وبه هم احساسی نداشتیم.
تب تند این ازدواج زودتر از تصورم فروکش کرده بود.
باید خیلی بی رگ بودم که می نشستم و منتظر خبر رسوایی آیسان می موندم.هرچی بیشتر به این موضوع فکر می کردم ذهنم آشفته تر می شد.باید این مشکل رو حل میکردم واینبار مطمئن بودم دیگه هیچ تلاشی نکنم تا خودمو از آسیبی که تو این قضیه می دیدم دور نگهدارم.این کمترین تنبیه من برای اشتباهاتم بود.
داشتم مدارکمو برمی داشتم که تلفن همراهم زنگ خورد.نگاهی به ساعت مچیم انداختم.حدود سه ساعت دیگه
پرواز داشتم و هنوز کلی کار رو سرم ریخته بود.
_سلام کوروش.
_سلام…چطوری؟
لحن صداش یه جورایی مردد وناامید کننده بود.
با کمی مکث گفتم:نمی دونم.

واقعا هم از حال وروزم چیزی نمی دونستم.واین بهرادی رو که تصمیم گرفته بود بزنه به سیم آخر،نمی شناختم.

_موسسه بودم،گفتن مرخصی گرفتی.
داشتم دنبال شارژر گوشیم می گشتم.
_دارم می رم اهواز.
_واسه ی چی؟
خب سوالش خیلی بی معنی بود.اما چون این کوروش،اون آدم همیشگی نبود به روش نیاوردم.
_باید خودم برم تا ببینم قضیه از چه قراره.
شارژر رو میز کامپیوترم بود.خیزبرداشتم که برش دارم.
_جلال تماس گرفته بود.
دستم تو هوا موند.با تردید گفتم:خب؟!!
_مورد اون یکی پرونده شم اخلاقیه بهراد.
با ناباوری روی تختم نشستم وزیر لب زمزمه کردم.
_یعنی اون…

اونقدر گیج وبهت زده بودم که حتی نتونستم جمله مو کامل کنم.

_جلال می گفت تو اون پرونده پای یکی از اساتید وسطه.ماجراشم مربوط به هشت ماه پیشه.یعنی حدود سه ماه قبل از ازدواجتون. بی هوا از جام بلند شدم.
_من باید برم دیرم شده.
_نمی شد اینو یکم زودتر خبر می دادی که منم باهات میومدم.
باخشم گفتم:تنهایی راحت ترم.
_با جلال هماهنگ میکنم کمکت کنه…فقط خواهشاً دست به هر حماقتی نزن باشه؟
_سعی خودمو میکنم…فعلا.
تماس رو قطع کردم وبا عصبانیت مشت محکمی به میز کامپیوترم کوبیدم.
من با همه ی ادعای زرنگیم،عجیب از اون دختر رودست خورده بودم.چطور نتونستم چهره ی واقعیشو ببینم.و قبل از ازدواج حساب کار دستم بیاد؟…جواب این سوال چندان هم سخت نبود.همه ی هدف من اونموقع ، فقط وفقط
برآورده کردن آخرین خواسته ی بابا بر اساس معیارهای اطرافیانم بود.
من به اون دختر فقط به چشم وسیله ای برای تحقق این خواسته نگاه می کردم.،پس لازم نبود بدیهاشو ببینم.وحالا که بابا نبود و انگیزه ای هم برای ادامه ی این روند نا امید کننده وجود نداشت،خیلی راحت تر همه چیزو می دیدم.

جلال برای استقبال ازم به فرودگاه اومد.خب نمی تونستم اون لحظه بگم از دیدنش خوشحالم.اما به خاطر لطفی که در حقم کرده بود،یه ابراز خرسندی از دیدن دوباره ش کار زیاد سختی نبود.

هرکاری کردم منو به یه هتل برسونه قبول نکرد وبه خونه ش برد.تو راه در مورد پرونده ی اول آیسان پرسیدم
واون با کمی من ومن گفت:باور کن صحبت در مورد این موضوع برام خیلی سخته.فردا می برمت پیش کسی که در
جریان کامل این قضایا هست.اون برات توضیح می ده.
از سر ناراحتی سکوت کردم وچیزی نگفتم.به خونه شون که رسیدیم همسر جوون ودختر چهار ساله ش ازمون
استقبال کردن.دیدن صورت سبزه وظریف خانومش که با چادر گل دار قاب گرفته بود منو بی اختیار به یاد گلاره
انداخت.

داستان خواندنی و دنباله دار  قسمت بیست و ششم

تصور اینکه اگه خودخواهی های من وقضاوت دیگرون نبود،ما هم می تونستیم حالا یه خونواده ی خوشبخت باشیم
با عث عذابم بود.
فریبا خانوم همسر جلال اونشب تو مهمون نوازی سنگ تموم گذاشت و با اینکه کم وبیش تو جریان بود اما به هیچ
عنوان این قضیه رو به روم نیاورد.
چقدر آرامش ومحبت تو اون خونه ومیون اون زن وشوهر وجود داشت.چیزی که من نتونستم هرگز بین خودم
وآیسان ببینم.
یه حقیقت تلخ این وسط وجود داشت،من واون با وجود همه ی شباهت های اخلاقی و فرهنگی وخانوادگی که
داشتیم،هرگز برای هم ساخته نشده بودیم.رویاهای من برای برآورده شدن به کسی مثل خودم نیاز نداشتند.
صبح با جلال به دانشگاه رفتیم و تو دفتر حراست منتظر ملاقات با شخصی شدیم که به گفته ی اون می تونست برای
همه ی سوالاتم جواب داشته باشه.

بعد پنج دقیقه انتظار مرد تقریبا چاقی که حدوداً چهل سال داشت وتسبیح سبز رنگی رو تو دستش می چرخوند وارد شد.

از جامون بلند شدیم وجلال مارو بهم معرفی کرد.
_آقای حاجی وند…دوستم بهراد صدر،همسر خانوم لطفی.
با هم دست دادیم وبا تعارفش نشستیم.آقای حاجی وند دستی به ریش کوتاهش کشید وگفت:آقای نوری در مورد
بی اطلاع بودن شما تو این قضیه یه چیزایی گفته بودن.راستش چی بگم…
نگاه مرددشو به جلال دوخت و اون برای اینکه بلاخره حاجی وند به حرف بیاد ازجاش بلند شد.
_فکر میکنم بهتر باشه من برم.و تو دفتر اساتید منتظر بمونم.
با قدر دانی سرتکان دادم وزیر لب خداحافظی کردم.
جلال که رفت،مرد مسنی وارد شد و دوتا استکان چای جلومون گذاشت.در که پشت سرش بسته شد گفتم:خواهش
میکنم برید سر اصل مطلب…من دیگه واقعا صبرم تموم شده.
_آقای صدر همسر شما به خاطر یه مورد مهم اخلاقی اینجا پرونده داره.راستش گفتن قضیه اونقدرام راحت
نیست.من حال شمارو درک میکنم.اما نمی تونم به خاطر شک وشبهه ها وروشن نبودن قضیه کسی رو متهم
کنم…فقط اینو میگم که بنا به ادعای یکی از اساتید خانوم اینجا والبته شهادت چند تا دانشجو ،آیسان لطفی با همسر این خانوم که خودش هم از اساتید این دانشگاه بود رابطه داشته.

فکم منقبض شد وبی اختیار به طرف جلو خم شدم.

آقای حاجی وند که حال نا مساعدمو دیده بود بلافاصله گفت:البته همه ی اینا در حد یه فرضیه موند و چون از بالا
بهمون فشار آوردن این پرونده خود به خود بسته شد.وقتی دوباره پای همسرتون به اینجا کشیده شد و اینبار هم
ماجرا بدون اینکه دو طرف حرفی بزنن به نوعی شبیه مورد قبلی به نظر رسید،پرونده ی اولش دوباره به جریان
افتاد…اما بازم میگم هنوز همه چیز در حد ادعاست واون استاد منکر این قضیه ست.
سرمو بالا گرفتم وبا تردید نگاش کردم.
_امکانش هست با اون استاد خانوم صحبت کنم؟
_فکر نمی کنم…ببینید آقای صدر…
عجولانه حرفشو قطع کردم.
_لطف کنین همین الان باهاشون تماس بگیرین…این حق منه که همه چیو بدونم.
با اینکه حقیقت خیانت آیسان برهنه تر از همیشه جلو چشمم بود،اما نیاز داشتم که با اون زن حرف بزنم.مطمئن
بودم این بین حرفهای ناگفته ی زیادی وجود داره که باید قبل از برخوردم با اون دختر بی صفت می فهمیدم.
تماس تلفنیش که قطع شد گفت:اون خانوم الان تو دانشگاست واتفاقا مایله که حتما شمارو ببینه.فقط باید یه نیم
ساعت صبرکنین تا کلاسش تموم شه.

برای شنیدن حرفهای اون زن حاضر بودم بیشتر از اینم منتظر بمونم.

آقای حاجی وند بی مقدمه گفت:راستش ما از خانوم لطفی هرگز انتظار همچین رفتار نا مناسبی رو نداشتیم.اون از دانشجویان موفق این دانشگاه بود.نمی دونم چرا کارش به اینجا کشید.ما تو دوره ی کارشناسی ایشون حتی یه مورد کوچیک وجزئی هم نداشتیم اما حالا…
نفس بلندی کشید وباقی حرفشو خورد.اما به یاد آورد که آیسان لیسانسشم از همین دانشگاه گرفته واین یعنی آقای حاجی وند،نیما رو میتونه شناسایی وپیدا کنه.حالا که قرار بود آیسان همه جوره محکوم باشه باید با اون پسر هم حرف می زدم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

داستان خواندنی و دنباله دار  قسمت بیست و ششم

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید و داستان را ادامه دهید.

🔰قسمت بیست و هفتم داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است