كسي كه هرگز تحت فشار نزيسته باشد، آزادي را لمس نمي كند.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
4
کل بازدیدها:547364
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست وپنجم
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست وپنجم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست وپنجم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست وپنجم

قسمت بیست پنجم

_باشه من آدرس ایمیلمو بهتون اس ام اس می دم.فقط تا عصر امروز فرصت دارین حرفتونو ثابت کنین.
مطمئن وجدی گفت:حتماً آقا…یه لحظه هم شک نکنین.
تماس که قطع شد سریع چیزی که خواسته بود براش فرستادم وماجرا رو خیلی خلاصه واسه کوروش تعریف کردم.
اون برخلاف تصورم که همیشه جلوی آیسان موضع می گرفت اینبار با آرامش گفت:عجله نکن بهراد…شاید همه ی
این حرفا در حد یه تهمته ومیخوان آیسان رو پیش تو خراب کنن.
دستامو با خشم مشت کردم.
_خدا کنه حرف تو درست باشه وگرنه بلایی به سرش می یارم که مرغای هوا به حالش گریه کنن.اونقدری غیرت
دارم که نذارم زنم باهام همچین معامله ای بکنه.
جلوم وایساد و راهمو سد کرد.

_هی…هی..بهراد آروم باش.قصاص قبل جنایت نکن.بذار این دختره عکسارو بفرسته بعدا تصمیم بگیر. دندونامو رو هم فشردم وفقط سر تکان دادم.

بدون خوردن ناهار به هتل ومحل اقامتمون برگشتیم.وبا بی صبری منتظر رسیدن اون عکسا موندیم.
حوالی ساعت چهار بود که به دستم رسیدن…از دیدنشون خون خونمو می خورد.آیسان با یه لباس نا مناسب تو بغل
یه مرد غریبه بود.
کوروش با تردید گفت: این عکس ها مونتاژ شده ست.
صدام بی اختیار بالا رفت.
_کدوم مونتاژ…کاملا مشخصه واقعیه.
_اینقدر زود قضاوت نکن.بهتره اینارو به یه کار بلد نشون بدیم.
_من همین امروز بر می گردم تهران…طاقت ندارم اینجا بشینم و اون دختر تو اهواز به ریشم بخنده.
دستشو رو شونه م گذاشت.
-جوش نیار…یه امروزو دندون رو جیگر بذار.فردا که برگشتیم من خودم این قضیه رو پیگیری می کنم.تو فعلا به
آیسان حرفی نزن باشه؟

سکوت کردم وچیزی نگفتم. فردای اونروز من وکوروش زودتر از اکیپمون به تهران برگشتیم.و اون بهم قول داد دو روزه همه چیو روشن کنه.

تو خونه گوش به زنگ تماسش نشسته بودم وبا کشیدن شاخ وشونه برای آیسانِ درون ذهنم،خودخوری می کردم.
کوروش ناغافل درو باز کردو وارد شد.از چهره ش چیزی خونده نمی شد.و این وضع، منو بیشتر عصبی میکرد.
_چی شد عکسا جعلی بود؟
هنوز ته دلم می خواستم آیسان واقعا بی گناه باشه.قبول دارم اینکه گاهی در حقش کوتاهی می کردم اما این پاپس
کشیدن ها معمولا دوطرفه بود.مگه اینکه اون برای به کرسی نشوندن خواسته ش نرمش بیشتری به خرج میداد.
_بابا بذار برسم یه نفسی تازه کنم…در ضمن علیک سلام.

با نا امیدی نگاهمو ازش گرفتم وزیر لب سلام کردم.

_یه چایی داری به ما بدی؟…گلوم بدجور خشکه.
واسه آوردن چایی از جام بلند شدم.
صدای زنگ تلفن همراهش حواسشو پرت کرد.
_سلام خوبی رفیق؟…چه خبر؟
وارد آشپزخونه شدم ودو تا فنجون چایی ریختم.وبه نشیمن برگشتم.
هنوز داشت با تلفنش صحبت می کرد.
_تو از این قضیه مطمئنی؟!
کنارش نشستم وبه دهانش زل زدم.به نظرم اومد داره در مورد مشکل من با اون طرف حرف می زنه._باشه جلال
جان…فقط تورو خدا دست بجنبون.

سریع خداحافظی کرد وگفت:جلال نوری رو یادت می یاد؟تو دوره ی کارشناسی باهامون همکلاس بود.

به حدی ذهنم این روزا درگیر آیسان و اون عکسا بود که نمی تونستم جواب درست ودقیقی بدم.
_چیزی به خاطر ندارم.
با بی خیالی شونه بالا انداخت.
_مهم نیست…این جلال دکترای فیزیک داره وتو اهواز استاد دانشگاست.آمارشو چندتا از بچه ها قبلا بهم داده
بودن.شماره شو ازشون گرفتم وبابت این قضیه بهش زنگ زدم وخیلی سربسته مشکل رو گفتم.

اونم قول داد همکاری کنه…الان باهام تماس گرفت و گفت تحقیق کرده و فهمیده اون دختره درست گفته،چند روز قبل به خاطر یه برخورد شدید بین این دوتا پاشون به حراست کشیده والبته بدون روشن شدن موضوع با دادن یه تعهد کتبی به ظاهر قضیه ختم به خیر شده.اما جلال می گفت آیسان یه پرونده ی دیگه هم اونجا داره.که حل نشده مونده و همین کار آخرش باعث به جریان افتادن دوباره ی اون شده.
نفسام از شدت عصبانیت تند ونا منظم شده بود.دلم میخواست بزنم همه چیو درب وداغون کنم.
_پس اون دختره راستشو گفته بود.
این یه جمله رو هم به سختی گفتم.کوروش دستاشو بهم قلاب کرد وبه صندلیش تکیه داد.
_نه کاملا…اون عکسا واقعی نیست.

با ناباوری نگاش کردم.
_تو مطمئنی؟!!

سرتکان داد وفنجونشو از روی میز برداشت.
_یکی می خواد این وسط وجهه ی آیسانو خراب کنه و تو این اصلا شکی نیست.اون دختره هم یه جورایی دروغ
نمیگه.قضیه ی حراست واون حرفا حقیقت داره.
با تردید گفتم:می تونه اختلافشون سر چیز دیگه ای باشه؟!
_امکانش هست.
پامو به حالت عصبی تکان دادم.
_اون دوتا پرونده تو حراست دانشگاهشون داره و من باید اینو الان بفهمم؟
کوروش نگاهشو ازم دزدید.
_جلال می گفت پرونده ی اولش پیچیده تر از این حرفا ویه جورایی محرمانه ست.واسه همین نتونسته ازش چیزی
به دست بیاره.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست وپنجم

از جام بلند شدم وعرض اتاق رو دوبار طی کردم.

_داره تو اون دانشگاه خراب شده چه غلطی میکنه کوروش؟
کلافه دستی به موهاش کشید.
_فکر می کنمدیگه باید باهاش تماس بگیری وازش توضیح بخوای.
_توضیح؟!!…من حتی نمی دونم قضیه از چه قراره…تسویه حساب شخصیه یا اینکه واقعا آیسان…
باقی حرفمو خوردم.حتی فکر کردن هم بهش باعث می شد اعصابم بهم بریزه ومغزم سوت بکشه.
کوروش خم شد وگوشیمو از روی میز عسلی برداشت.
_بیا بهش زنگ بزن وخیال خودتو راحت کن.
_زنگ بزنم چی بگم؟…بگم آیسان تو به من خیانت کردی؟
بی اختیار اخم کرد.

_اونم حق داره از خودش دفاع کنه .شاید اصلا موضوع چیز دیگه ای باشه.

_هرطور فکر می کنم می بینم هضم این قضیه برام واقعا مشکله…ازدواج من وآیسان از روی علاقه نبود وهیچ
پشتوانه ی عاطفی هم تو این مورد نداشتیم.اونوقت باید یه همچین اتفاقی هم بیفته وکاملا اونو از چشام
بندازه…لعنتی…دیگه حتی نمی تونم بهش قد سر سوزن اعتماد داشته باشم واین اصلا به گناهکار یا بی گناه بودنش
ربطی نداره.
دستشو رو شونه م گذاشت وکمی فشرد.
_حقیقت هرچی که باشه واسه یه بارم شده ازش فرار نکن.بمون ومرد ومردونه این قضیه رو حل کن.
با تردید دست دراز کردم تا گوشیو ازش بگیرم.کوروش حق داشت همچین چیزیو ازم بخواد.اونم منو خوب شناخته
بود.

شماره ی آیسان که روصفحه ی گوشی افتاد،نفس عمیقی کشیدم ومنتظر شدم.اون باید برام همه چیو توضیح می داد.

اینو لااقل به من بدهکار بود.
بعد از سلام واحوالپرسی که طبق معمول سرد وحتی شاید نسبت به گذشته سردتر هم بود.همه چیزو از تماس اون
دختر تا فهمیدن قضیه ی حراست رو گفتم والبته با اشاره ی کوروش حرفی از پرونده ی اولش نزدم.
آیسان با بغض گفت:بهراد من کاری نکردم باور کن.
ای کاش یکم بهتر نقش بازی می کرد.انگار به جای اینکه بی گناهیشو ثابت کنه لحن صداش فریاد می زد اون یه
گناهکاره ومن باید اینو باور کنم.
با تاسف سرتکان دادم.
_همه ی توضیحی که ازت خواستم این بود؟نا امیدم کردی آیسان.
هق هق گریه ش باعث نامفهوم شدن حرفاش شد.
برای اولین بار سرش فریاد زدم.
_گریه نکن…بذار بفهمم چی میگی.
_من با اون پسر دوست نبودم.

حتی به خودش زحمت نداد انکار کنه که هیچ ارتباط دیگه ای هم باهاش نداشته.

_اما باهاش در تماس بودی.
_اون بهم زنگ می زد.
از شدت عصبانیت دستمو مشت کردم وبه میز کنار پام کوبیدم.
_شماره تو از کجا آورده؟
با گریه گفت:من نمی دونم.
_با انکار کردن فقط خودتو محکوم میکنی .
گوشی رو به روم قطع کرد واین باعث عصبانیت بیش از حدم شد.
دوباره باهاش تماس گرفتم واین بار بدون اینکه بهش مهلتی بدم سرش داد زدم.
_شنبه باید تهران باشی وگرنه خونت پای خودته.
_یه لحظه گوش کن بهراد…من…من بی تقصیرم.
_بهتره بری دنبال بلیط.

تماس رو قطع کردم. به دیوار روبه روم خیره موندم و زیر لب زمزمه کردم.

_همه چیو مفت باختم کوروش.
با ناباوری نگام کرد.
_اون این اتهامو قبول کرده؟
_حتی تالش نکرد یکم بهتر از خودش دفاع کنه.انگار می خواست من باورم شه واقعا گناهکاره.
نفسشو با حرص فوت کرد.
_این خیلی عجیبه…اون باید زرنگ تر از این حرفا باشه.
صدام از شدت بغض وخشم دورگه شده بود.
_دلم میخواد زیر دست وپام لهش کنم دختره ی بی لیاقتو.
بی لیاقت؟!!…این لقب بیشتر از اون که برازنده ی آیسان باشه به درد من می خورد…اونروزی که تصمیم گرفتم برای
خوشحالی بابا،با قضاوت وارزشگذاری کسایی مثل مادرم،همسر آینده مو انتخاب کنم،بی لیاقتیمو نشون داده بودم.
کوروش با تردید از جاش بلند شد.

_شاید واقعا آیسان میخواد تورو به شک بندازه.اینطور فکر نمی کنی؟

پوزخند زدم وگفتم:یعنی تماس اون دختر وفرستادن اون عکسا و پرونده هاش تو حراست نقشه ی خود
آیسانه؟…بابا دست بردار کوروش.اون از خراب کردن خودش چه هدفی می تونه داشته باشه؟
_به جلال گفتم پیگیر اون یکی پرونده شم باشه.شاید جوابمون تو اون یکی باشه.
با ناامیدی سر تکان دادم.
_نمی دونم…نمی دونم.
شاید بیشتر از اون پرونده ها خود آیسان بود که میتونست جواب این شک وتردید هارو بده… یا خودشو تبرعه کنه
وخیلی بی سروصدا از زندگیم بیرون بره.یا اینکه گناهکار شناخته بشه وبدون هیچ حق وحقوقی ازم جدا شه.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست وپنجم

داستان قسمت اول ر با کلیک بخوانید.
🔰قسمت بیست و ششم داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است