بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی.
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
3
کل بازدیدها:607595
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و چهارم
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و چهارم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و چهارم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و چهارم

قسمت بیست چهارم

_مثل اینکه تو از این فاصله،زیادم بدت نمی یاد…نکنه کس دیگه ای تو زندگیته؟
بی حوصله نگاش کردم.حتی ارزش اینو نداشت که به خاطر این توهینش باهاش کل کل کنم.
_ببین آیسان من اصلا از لحاظ روحی وضعیت خوبی ندارم.نمی دونم تو سرت چی میگذره اما اگه میخوای برات
کاری بکنم واضح بگو منظورت از پیش کشیدن این موضوع چیه.
_دوست دارم از خونواده م جداشم وبیام اینجا زندگی کنم.
فقط همینو کم داشتم.با حرص دستی به موهام کشیدم و به چشمای منتظرش خیره شدم.
_من پدرمو تازه از دست دادم.برای گرفتن عروسی آمادگی ندارم.باید یه سال صبر کنی.فکر نمیکنم مامانتم راضی
شه تورو بدون جشن وبزن وبکوب راهی این خونه کنه.پس انتظارت کمی بی مورده.
با هیجان به طرفم خیز برداشت.
_من برام اصلا جشن گرفتن مهم نیست.تو اگه قبول کنی خودم راضیشون میکنم.
از چهره ی ناراحتم کاملا مشخص بود که با این موضوع موافق نیستم.اما اون سعی داشت به روی خودش نیاره.همین
هم تو ذهنم یه علامت سوال بزرگ و بی جواب بود.
_نگفتی درس و دانشگاهت چی میشه.
_خب من می رم اهواز،اما وقتایی که بر میگردم تهران ،میام خونه ی تو .چطوره؟

یه جورایی با شنیدن این حرفا تو منگنه قرار گرفته بودم.اما اول وآخرش که مجبور بودم زندگی مشترکمو با آیسان شروع کنم.پس قبول پیشنهاد اون فقط باعث جلو انداختن زمان این اتفاق بود.

_باید فکرامو بکنم.
جوابم راضیش نکرد.واسه قانع کردنم قدم هاشو تند تر برداشت ..ولبخندش بی اراده عمیق تر شد.
تا به خودم بجنبم خودشو بهم رسوند ودستاشو به زحمت دور گردنم حلق کرد.
_بهراد قبول کن دیگه…واسه من سخته دور از تو زندگی کنم.
این حرفا رو با یه لحن دلبرانه ای به زبون می آورد که حتی منِ با تجربه رو هم می تونست از راه به در کنه.
چشمام بی اختیار رو لباش افتاد.اما حرفی نزدم.با انگشت اشاره روی سینه م خطوط نامفهومی رسم کرد.
_تو چطور می تونی از من بگذری بهراد؟…من برات جذاب نیستم؟
لعنتی…داشت حسابی تحریکم می کرد.نفسام تند وبریده بریده شده بودو چشمام بی اختیار روی اجزای صورتش می چرخید.
سرشو بالا گرفت و منتظر جوابم شد.اما من بهش مهلت ندادمو ولبامو رو لباش فشردم.خیلی زود باهام همراه شد
وحتی با اشتیاق بیشتری بوسه هامو جواب داد.مغزم انگار از کار افتاده بود ودیگه هیچی برام مهم نبود.دست پیش
بردم وموهاشو بازکردم ودر همون حال اونو رو کاناپه ی سر راهم انداختم .تیشرتمو در آوردم وروش خم شدم.
صدای زنگ در، ما رو سرجامون میخکوب کرد.تو چشمای آیسان زل زده بودم ونفس های داغم به صورتش می
خورد.
_این دیگه کیه؟

لحن صداش عصبی وبی حوصله بود.
_فکر کنم کوروش باشه،بهتره پاشی خودتو جمع وجور کنی.

یه لبخند شیطنت آمیز زد وبوسه ی کوتاهی از لبم گرفت.
_بی خیال…درو باز نکن خودش می ره.
من که تازه ذهنم فعال شده بود واز قرار گرفتن تو این وضعیت راضی نبودم بلند شدم وبا اخم گفتم:اون کلید داره
اگه باز نکنم،خودش می یاد تو.
خم شدم وتیشرتمو از رو زمین برداشتم.ته دلم یه جورایی انگار خوشحال بودم که کارمون به جاهای باریک
نکشید.البته این تصور خوبی نبود اما تا موقعی که از لحاظ احساسی درگیر این ازدواج نشده بودیم بهتر بود رابطه ای هم این وسط وجود نداشت.
آیسان بلند شد و واسه پوشیدن مانتوش به اتاق خوابم رفت.هنوز تیشرتم تو دستم بودکه در باز شد و کوروش
،خندون وارد شد.
_سلام رفیق چطوری؟
آیسان با چهره ای دلخور وعصبی از اتاق بیرون اومد وبا یه خداحافظی زیر لبی از خونه بیرون رفت.و درو محکم به
هم کوبید.
کوروش با بهت گفت:این چش بود؟

برگشت واز دیدن سر و وضع نامرتبم همه چیزو تا ته خوند.
_مثل اینکه بدموقع مزاحم شدم.

دستی تو هوا تکان دادم.وبا سرخوشی خودمو رو همون کاناپه پرت کردم.
_ اتفاقا به موقع رسیدی…نزدیک بود از راه به در شم.
خودم با این شوخی بی مزه ،شروع به خندیدن کردم واونم بی اختیار لبخند زد.
_دروغ نگو بی شرف…با چه حیله ای دختر مردمو کشوندی اینجا؟
صدامو کمی کلفت کردم وگفتم:اولا اینکه دختر مردم،زن خودمه.هرچی هم بینمون پیش بیاد حلاله…ثانیاً اینبار دختر مردم بود که با هزار ترفند پاشو گذاشت اینجا و خودشو بهم آویزون کرد.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و چهارم

کوروش کنارم نشست چشماشو باریک کرد وگفت:من نگرانم بهراد…این دختره زیادی عشق اینو داره که خودشو بهت عرضه کنه.یکم عجیب نیست؟
با بی تفاوتی شونه بالا انداختم.
_چه می دونم…اومده بود به ظاهر راضیم کنه از این به بعد پیش من باشه وهمینجا زندگی کنه.که این اتفاق افتاد.

_بیاد اینجا زندگی کنه؟!!…مگه قرار نیست بعد فارغ التحصیلیش…
حرفشو قطع کردم.
_میگه اینجوری راحت تره.حتی حاضره بدون هیچ جشنی پاشو تو این خونه بذاره.
_تو که قبول نکردی؟…با تو ام حواست هست؟
داشتم به صحنه ای که چند لحظه قبل اتفاق افتاده بود فکر میکردم.
_ من که تو قبول کردن این موضوع اشکالی نمی بینم.در هرصورت که باید زیر یه سقف زندگی کنیم حالا یکم
زودتر یا دیرتر فرقی نمی کنه.

_پس قبول کردی.
_گفتم باید فکرامو بکنم.
کوروش پوزخند تلخی زد وبا تاسف بهم خیره شد.

_من مطمئنم کاسه ای زیر نیم کاسه ش هست.باور کن.
چیزی نگفتم و دلم می خواست هرچی فکر وخیال تو سرمه دور بریزم.و واسه حتی شده چند ساعتی بی خیال همه چیز بشم
با اومدن فصل پاییز وشروع بارون های موسمی اکیپی از بچه های مدرس که من وکوروش هم شاملش بودیم،واسه طرح سه روزه ای راهی گرگان شدیم.
بعد از فوت بابا،سر کار قبلی خودم برگشته بودم.اینجوری هم تو برنامه ی کاریم تنوع وجود داشت و هم این که
مدام با کوروش بودم.واین برای روحیه ی درب وداغون من بهترین مسکّن بود.
محل تدریس مون پایگاه هواشناسی منطقه ی گنبد کاووس انتخاب شد.وعنوان این دوره ی سه روزه هم آموزش
روش های برآورد دید افقی وعمودی در هواشناسی بود.
از آیسان تقریبا بی خبر بودم.یعنی بعد از اون شبی که اومدن کوروش اونو یه جورایی از خونه بیرون کرد،دیگه
ندیده بودمش.البته چندباری تلفنی باهم حرف زده بودیم واون در مورد پیشنهادش مصرانه جواب می خواست.ومنم
هربار به نوعی اونو از سر خودم وا می کردم.همین هم باعث شد ناامید از جواب من واسه ترم پاییزه راهی اهواز بشه.

روز دوم ماموریتمون،وقتی همراه کوروش برای خوردن ناهار می رفتیم،یه شماره ی ناشناس باهام تماس گرفت.
_آقای صدر؟!

صدای یه دختر جوون بود.
_بله خودم هستم. بفرمایید.
_فرصت دارین چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟
پیشنهادش کاملا مودبانه بود وباعث شد ناخودآگاه قدم هامو کند تر بردارم.
_ببخشید شما؟
برگشتم وبا تعجب به کوروش زل زدم.اونم با ایما واشاره ازم پرسید کی پشت خطه… از سر ندونستن شونه بالا
انداختم.
_من هم اتاقی همسرتون تو خوابگاه هستم.
_عذر میخوام یه لحظه.
از کوروش خواستم چند دقیقه ای منتظرم بمونه.وبعد با برداشتن دو،سه قدم ازش دور شدم.
_می فرمودین.
با کمی مکث گفت:راستش تماس گرفتم یه حقایقی رو درمورد همسرتون بگم.
حرفاش یه جورایی شک برانگیز بود.
_یه لحظه صبر کنین…شما شماره ی منو از کجا آوردین؟

_گفتم که ما هم اتاقی هستیم.به دست آوردن شماره تون برام کاری نداشت.حالا میذارین باقی حرفمو بگم؟
با لحنی سرد وخشک گفتم:بفرمایین.

_چندوقت پیش به طور اتفاقی متوجه شدم آیسان با یه شماره ی به نظرم آشنا مدام در تماسه.خب برام جای سوال
داشت که چرا درست موقع زنگ خوردن گوشیش و دیدن این شماره ازم فاصله می گرفت.وجای دیگه مشغول
صحبت می شد.البته اون می گفت داره با شما حرف می زنه.ومن سعی میکردم زیاد کنجکاوی نشون ندم اما توهمین
فاصله ی کوتاه پسری که حدوداًسه سالی می شد باهاش در ارتباط بودم دوستیشو با من بهم زد این تو روحیه م تاثیر
بدی گذاشت.اما چیزی که منو بیشتر داغون کرد این بود که از طریق یکی از دوستای کاوه که منو مثل خواهرش می
دونست فهمیدم آیسان مدتیه باهاش دوسته.
با ناباوری واکنش نشون دادم.
_خانوم متوجه هستین دارین چی میگین؟!!
صدای هق هق گریه ی اون دختر باعث سکوت ناخودآگاهم شد.
_آقای صدر من دروغ نمیگم،باور کنین…آیسان با کاوه در ارتباطه.یکی از هم اتاقی هامون یه سری عکسم حتی
ازشون تو گوشیش دیده.من…
عصبی حرفشو قطع کردم.
_شما پیش خودتون چه حسابی باز کردین؟…یعنی فکر میکنین من این حرفا رو باور میکنم؟
_قراره تا یه ساعته دیگه اون عکسا به دستم برسه اگه آدرس ایمیلتون رو بدین من واسه تون میفرستمش.
_گوش کن خانوم من نمی دونم قصدتون از گفتن این مزخرفات چیه.فقط اینو بگم که نمی تونین با این حرفا آیسانو
پیش من خراب کنین.

با بی قراری نالید.

_به خدا راست میگم.باور کنین حتی به خاطر این موضوع سه شنبه ی این هفته تو دانشگاه یه مشاجره ی شدید
داشتیم وکارمون به حراست کشید.پرونده مون اونجا هست،اگه آشنا داشته باشین خیلی راحت این قضیه بهتون ثابت
میشه.
بی حوصله گفتم:من حتی اسم شمارو نمی دونم البته با دونستنش هم بیکار نمیشینم.اگه نتونین حرفتونو ثابت کنین
ازتون شکایت میکنم.
_اون یه روزی دوست صمیمی من بود اما بهم با این کار نارو زد،من واسه روشن شدن این قضیه از همه چیزم
میگذرم.
_لطفا به جای این ابراز احساسات تند اسمتونو بگین.
_من از گفتن اسمم ترسی ندارم…پرستو علیزاده دانشجوی ترم هفت مامایی هستم.

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و چهارم

قسمت اول داستان را با کلیک بخوانید.
🔰قسمت بیست و پنجم داستان دنباله دار را درقسمت سرگرمی سایتدنبال کنید

 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است