لباس قدیمی را بپوشید ولی کتاب نو بخرید.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
2
کل بازدیدها:547381
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و سوم
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و سوم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و سوم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و سوم

قسمت بیست سوم

انگار تو خواب داشتم راه می رفتم.هیچی برام حقیقی وملموس به نظر نمی رسید. ذهنم نا خودآگاه حقیقت مرگ
بابارو انکار می کرد.
کوروش از قبل به یه رستوران خوب سفارش ناهار واسه سیصد نفرو داده بود.واون لحظه هم داشت پشت گوشی با مدیر اونجا همه چیو هماهنگ می کرد.احتمال می دادم دوستای زیادی که بابا داشت واسه تشییع جنازه بیان .پس تدارک دیدن اینهمه غذا لازم بود.
موقعی رسیدیم که کارها تقریبا تموم شده بود.وداریوش داشت هماهنگی های نهایی رو انجام می داد.بقیه هم
بلافاصله بعد ما رسیدن.
با کمک کوروش کنار جنازه ی بابا ایستادم وبرای آخرین بار به اون موهای سفید وچهره ی روشن خیره شدم.چقدر
آروم خوابیده بود،انگار هزار ساله که چشماشو بسته.
نگاهم نا خود آگاه به طرف دستاش رفت.خم شدم وبا احترام اونارو بوسیدم.این دستای یه هنرمند بود که سالهای سال با عشق ،رو کاغذ طرح می زد یا بهتره بگم رو کاغذ، طرح عشق می زد.
یه بغض بزرگ رو گلوم سنگینی می کرد وچشمام می سوخت.اما اشکی نبود که بریزم.نفس بلندی کشیدم تا لا اقل از شر اون بغض لعنتی خلاص شم.

بابارو با شکوه و احترام دفن کردیم و در تمام این مدت مامان وبهناز در سکوت اشک می ریختن.

خوب می دونستم این برای استاد صدر باعث خوشحالی بود که می دید خانواده ش با صبر وشکیبایی ومتانت اونو به خاک سپردن.
یکی از مسئولین سازمان میراث فرهنگی چند دقیقه ای در مورد بابا و خدمتی که به این هنر اصیل ایرانی کرده بود
حرف زد.وبعد جمع به همان سرعت که جمع شده بودند،پراکنده شدند.
دست ظریفی بازومو گرفت.
_بهراد جان بیا بریم.
نا خواسته کمی خودمو کنار کشیدم.آیسان با دلسوزی نگام می کرد.از دستش عصبانی نبودم اما اون لحظه به تنها
چیزی که نیاز نداشتم همین دلسوزی بود.
_تو برو…من با کوروش می یام.
با دلخوری گفت:اما من نگرانت می مونم.
شال حریر مشکیشو که کمی روی سرش ،سرخورده وبیشتر موهای لخت و خرماییشو بیرون ریخته بود جلو کشیدم
وبا یه لبخند غمگین نگاش کردم.
_بهتره بری…من اینجوری راحت ترم.

خب نمی تونستم مطمئن باشم که اون از حرفم ناراحت نشده. اما اون لحظه واقعا چیزی جز این به ذهنم نمی رسید.شاید دلیلشم این بود که اصلا ناراحتیش برام اهمیتی نداشت.

وقتی به خونه برگشتیم.خودمو تو اتاق بابا حبس کردم و مثل آدمهای مسخ شده به خطاطی های هنرمندانه ش روی دیوار خیره موندم.
صدای در باعث شد نگاهمو به اون سمت بدوزم.کوروش مردد وارد اتاق شد.
_مزاحمت که نشدم.
به حالت نفی سر تکان دادم.
_عموت ازم خواست بیام دنبالت…درست نیست وقتی مهمون می یاد تو نباشی.
پیراهن مشکی ای رو با کمی مکث به طرفم گرفت وگفت:فکر کنم بهتر باشه لباستم عوض کنی.
نگاهی به بلوز چهار خونه ی روشنی که تنم بود انداختم و بی اختیار دست دراز کردم تا اونو بگیرم.
_بذار کمکت کنم.
_الزم نیست خودم میتونم.
سریع بلوزمو در آوردم وپیاهن مشکیو از دستش گرفتم.دکمه ی آخرشو که بستم ، صورتم بی اراده داغ وخیس
شد.با بغض به طرفش برگشتم ونالیدم.
_کوروش …بابام.
وتازه اونموقع بود که در میان هق هق مردانه ام احساس کردم پشتم به یکباره خالی شده و تکیه گاهمو برای همیشه از دست دادم.
درست یک هفته بعد از چهلم بابا،نمایشگاه برگذار شد وفرشی که از آخرین طرحش بود وبا دست گلاره بافته شد به نمایش در اومد.
سیل تقاضا ها برای خرید اون فرش اونقدر زیاد بود که بالاخره منو مجبور کرد رسما اعلام کنم.بابا وصیت کرده این
فرش حتما پیش بافنده ش برگرده وباز اونا دست نکشیدن ودر به در دنبال به دست آوردن شماره یا آدرسی از
گلاره بودن تا این فرشو هرجور شده ازش بخرن واین منو حسابی عصبی می کرد.

بعد تموم شدن اون مراسم سه روزه،فرشو ازشون گرفتم وراهی خونه شدم.

صدای زنگ گوشیم منو از دنیای خیالاتم بیرون کشید.
_الو بگو.
کوروش با تندی گفت:چته…بازم که داری پاچه می گیری.
راهنما زدم وداخل یه فرعی پیچیدم.
_ببین کوروش اصلا حوصله ی یکه به دو کردن با تورو ندارم.دارم از نمایشگاه بر میگردم واعصابم بدجوری
داغونه…بگو چی میخوای؟
_بی لیاقتی دیگه چه میشه کرد…زنگ زدم حالتو بپرسم خره.
_خوبم …اینم علائمش…عر…عر.
پشت گوشی قهقهه زد.
_پس اون جفتک پرونی هات بی علت نبود.کاملا مشخصه حالت خوبه.
لبخند محوی زدم وپامو بیشتر روگاز فشردم.
_دارم میرم خونه…واسه شب برنامه ت چیه؟
_کار خاصی ندارم.جمیله که خونه خاله فریده ست.منم قرار بود اگه وقت شدبرم اونجا.
جلوی مجتمع نگه داشتم وبا ریموت درو باز کردم.
_اگه حالشو داری بیا اینجا.
هنوز کوروش جوابمو نداده بود که شماره آیسان روصفحه گوشیم افتاد.
_این دختره زنگ زده باید جوابشو بدم…شب منتظرتم.
_باشه.

تماسمون قطع شد ومن بلافاصله جواب دادم.
_سلام حالت خوبه؟

لحن صدام بی تفاوت وسرد بود واونو تو جواب دادن مردد کرد.
_سالم،خوبم…کجایی؟
بی اختیار پوزخند زدم.حتی نپرسید حالم چطوره…می دونستم خیلی زودتر از اینها با اون به اینجا می رسم.البته این اصلا ربطی به مرگ بابا نداشت.
ما تو این مدت چند باری همدیگه رو دیده بودیم وجالب اینجا بود که حتی در حد دوجمله هم حرفی برای گفتن به
هم نداشتیم.
اون دانشجوی ارشد فلسفه بود اما دیدش به زندگی در حد زنهایی مثل مادر من ومادر خودش بود.
از نظر اون زندگی تو بهترین مارک کیف وکفش ولباس خلاصه شده بود.مهم نبود چی تو سرش میگذره اون می
خواست با یه مشت لوازم آرایش و سرویس جواهری که به خودش آویزون می کرد بدرخشه.
وچقدر خنده دار بود که من هنوز هم به انتخاب وداشتن این ستاره ی پوشالی اصرار می کردم.
چون همین زن هم واسه بهراد صدر نائینی که افتخاراتش تو یه مشت مدرک ونام دهن پر کن و خانواده ی با اصل
ونصب خلاصه می شد زیادی بود.
به خودم اومدم وگفتم:تازه رسیدم خونه…اهوازی دیگه؟
_نه دیروز برگشتم.
با طعنه گفتم:چه بی خبر.
_بهت زنگ زدم اما گوشیت خاموش بود.

اینو با دلخوری گفت.ومن توجهی نشون ندادم.
_خب؟

انتظار داشتم زودتر حرفشو تموم کنه.
_باید ببینمت.
ماشینو داخل پارکینگ بردم و سریع پیاده شدم.
_تا کی اینجا هستی؟
_تا آخر تابستون…با استادی که باهاش پروژه مو برداشتم،حرف زدم اونم قبول کرده…امشب هستی بیام اونجا؟
نگام رو فرش ثابت موند.با تعجب ابرویی بالا انداختم.
_حالا مگه خیلی واجبه که منوامشب ببینی؟
نفسشو با حرص فوت کرد.
_آره واجبه.
_باشه…پس من می یام خونه تون.
سریع واکنش نشون داد.
_نه اینجا نه…خونه ی تو بهتره.
شونه بالا انداختم وبا بی تفاوتی گفتم:باشه فقط زود بیا.

فرش رو با زحمت بلند کردم وبه خونه بردم.نمی دونستم واقعا کی فرصت می کنم اینو به گلاره برگردونم.اما بدجور هوای رفتن به کاشان،به سرم زده بود.

حدودای هفت بود که آیسان اومد.درو که به روش باز کردم با یه لبخند اغوا کننده وارد شد.
_سلام… خوبی؟
یه مانتوی کوتاه وتنگ قهوه ای تنش بود.وشال کرم،قهوه ای با رگه های نارنجی هم سرش بود وبه رنگ موهای
روشن وچشمای عسلیش می اومد.
نمی دونم چرا اینقدر گرمم بود.
_بیا بشین.
به سمت آشپزخونه رفتم.تا براش چایی بریزم.
_مثل اینکه سرت این روزا حسابی شلوغ بوده.
با شنیدن صداش برگشتم.مانتو شو در آورده وشالشم برداشته بود وبا یه تاپ بنفش جلوی در آشپزخونه وایساده
بود.داشت به من نگاه می کرد.
بی اختیار اخم کردم.
_چایی میخوری؟
لبخند نا مفهومی زد.
_نه
پوزخندی زدم وبا تمسخر نگاش کردم.

_برو بابا تو هم که نمیشه اصلا باهات حرف زد.
از آشپزخونه بیرون رفت.به اجبار دنبالش راه افتادم.

_نگفتی می خواستی واسه چی منو ببینی.
لب ورچید وبا دلخوری خودشو روی مبل پرت کرد.
_قراره این وضعیت تا کی ادامه داشته باشه بهراد؟
دستامو تو هم قلاب کردم ومغرورانه گفتم:کدوم وضعیت؟
_همین سرگردونی بعد ازدواجمونو میگم.من اهواز،تو اینجا…رابطه مونم که بهتر نشده هیچ،بدترم شده.
کاش حداقل یه مقدار حس نگرانی تو صداش بود تا منم کمی نرم تر بشم.
_خب اینکه مشخصه.تا تموم شدن درس تو که فکر کنم یه سالی مونده،وضع همین جوری باشه.
طلبکارانه گفت:اما من از این موضوع اصلا راضی نیستم.
_میگی چیکار کنم؟درست باید تموم بشه یا نه؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

 

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و سوم

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید
🔰قسمت بیست و چهارم داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است