امام حسين(ع):اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
4
کل بازدیدها:547364
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و دوم
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و دوم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و دوم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و دوم

قسمت بیست دوم

نباید این حس رو بهش می داشتم…اینکه نتونم به آسونی اونو از فکر و احساساتم کنار بذارم…اینکه اون می تونست باشه ومن نخواستم که باشه…و از همه ی اینها مهم تر اینکه اون با حضورش می تونست کاری کنه که من،من باشم وترس این فرصتو ازم گرفته بود.
نگاهم اول به طرف صفورا خانوم چرخید.اون کسی بود که من دوست داشتم مادر صداش بزنم وبا اینکه هنوزم
مطمئن بودم برای مادر من بودن خیلی جوونه اما می خواستم پسرش باشم.
_خداحافظ مادر.
بی اختیار بغض کرد وسرشو پایین انداخت وچادرشو جلو کشید.حتی نیاز به حدس زدن هم نبود که داشت زیر اون
چادر گلدار گریه می کرد.
دست آقای شریفی رو با گرمی فشردم وبه خاطر زحمتی که برای بافته شدن فرش کشیده بود صمیمانه تشکر کردم.
امیر کنار استاد ایستاده بود وبا اینکه سعی داشت ناراحتیشو یه جورایی پنهون کنه اما از صورت سرخ شده ش همه
چی خیلی آسون خونده می شد.
دستمو رو بازوش گذاشتم وگفتم:خداحافظ رفیق.
بی هوا دستشو دور گردنم انداخت وبا صدایی که از شدت بغض دو رگه شده بود گفت:فراموشمون نکنی آقا بهراد؟
با محبت بغلش کردم.
_اونقدر از اینجا خاطره ی خوب دارم که محاله چیزی از یادم بره.
با تردید نگام کرد.و باعث شد بی اختیار لبخند بزنم.دادن اطمینان به اون پسر مثل همیشه سخت بود.
استاد یه قدم جلو اومد و ناخودآگاه امیر عقب رفت.

_به استاد سلام منو برسون وبگو تو معرفت وخوش قولی حرف آخرو اون زد ومن پیشش شرمنده شدم. خم شدم ودستای خمیده شو بوسیدم.

_خیلی به شما بدهکار شدم استاد،ای کاش فرصتی پیش بیاد بتونم جبران کنم.
دستشو رو شونه م گذاشت و پدرانه بغلم کرد.
_این حرفو نزن تو کم به ما محبت نکردی…بروبه سلامت .خدا نگهدارت باشه.
ازش جدا شدم وبا تردید به سمت گلاره چرخیدم.
_خداحافظ.
فقط تونستم همینو بگم و نگاهمو ازش بگیرم و به کاسه ی آبی که توش گل سرخ پرپر شده بود،بدوزم.
_خدا پشت و پناهتون.
لحن غمگین صداش بی اختیار قلبمو فشرد اما مانعی برای رفتنم نشد.با بغضی که به سختی داشتم مهارش میکردم از
کنارش گذشتم و سوار ماشین شدم.باید زودتر راه می افتادم.نمی تونستم بیشتر از این بمونم. همین الانش هم جدا شدن از اونها برام سخت بود.
حرکت کردم ونگاهم رو از آینه ی جلو به عقب دوختم.گلاره کاسه ی آب رو پشت سرم ریخت وبه مسیر رفتنم
خیره موند.واین بود آخرین تصویری از اون که برای همیشه تو ذهنم حک شد.
چقدر دلم میخواست برای این بغض که رو گلوم واین غم که رو دلم سنگینی می کردند کاری بکنم.
دو ساعت بعد تو تاریکی شب اتوبان قم _کاشان ناغافل کنار زدم واز ماشین پیاده شدم.و فریادهای بلندم تو صدای
عبور پرسرعت ماشین ها گم شد.

داغون وخسته وخراب به تهران رسیدم ومستقیم به طرف خونه ی بابا رفتم.نمی خواستم حتی یک ثانیه رو هم غافل شم.اون به امید دیدن فرش نفس می کشید.

حدود دو،دو ونیم صبح بود که رسیدم.وزنگ درو با احتیاط زدم.احتمالا بهناز وبچه ها هم اونجا بودن.داریوش درو باز
کرد وهر دو با کمک هم فرش رو بالا بردیم.
برخلاف انتظارم همه شون بیدار بودن وبابا،با چهره ای روشن وخندون داشت با مامان و بهناز حرف می زد.
منو که دید گفت:بالاخره آوردیش؟
سر تکان دادم وفرشو رو زمین گذاشتم.بابا از جاش بلند شد وبه طرفش اومد.نگاهش رو نقش ونگاره هاو چهارقاب
حاشیه وترنج مرکزی واسلیمی های پیچ در پیچ می رقصید ولبخند رو لباش،لحظه به لحظه عمیق تر می شد.
_این خیلی زیباست
دستشو مثل گلاره رو سطح فرش کشید وچشماشو بست.مامان وبهناز هم هرکدوم تعریفی کردن وداریوش با ذهن حسابگرش واسه فرش قیمت تعیین کرد که البته این حرفش زیاد به مذاق بابا خوش نیومد وخیلی جدی بهم
گفت:این فرش رو بعد برپایی نمایشگاه به اون دختر برگردون.
با ناباوری همگی مون اعتراض کردیم.
_اما بابا..
_همین که گفتم.
بهناز با تعجب گفت:شما که دستمزدشو بهش دادین.
_اون دستمزد فقط به اندازه ی دیدن این فرش ارزش داشت.
رو به من کرد وگفت:اینو بیار تو اتاق کارم…بقیه ی شمام بهتره برین بخوابین منم خسته م میخوام استراحت کنم.

فرش رو داخل اتاق روی میز پایه کوتاهی انداختم وبابا کنارش رو زمین نشست.
_باید دستهای اون دخترو بوسید نگاه کن انگار زندگی رو بافته.

نفس عمیقی کشیدم وسر تکان دادم.
_وقتی تموم شد چیزی نگفت؟
یاد اشک های زلالش که تند تند از چشاش پایین می اومد افتادم.به تلخی زمزمه کردم.
_با اشک هاش خندید.
بابا با حسرت به فرش دست کشید.
_ای کاش میتونستم اون فرشته رو از نزدیک ببینم.
مطمئن بودم که اون لحظه برای برآورده نشدن این خواسته ی بابا فقط منم که مقصرم.با ناراحتی سرمو پایین
انداختم.
بابا این ناراحتیو تو نگام دید ودستشو رو شونه م گذاشت.
_خودتو به خاطرش عذاب نده.
_اما من می تونستم…
حرفمو قطع کرد.
_حتما قسمت من نبوده ببینمش ولی در مورد تو فکر میکنم این خودت بودی که نخواستیحقیقتو ببینی.
یاد حرف گلاره افتادم.
_مثل ترسو ها عمل کردم.فرار رو به موندن وروبرو شدن باهاش ترجیح دادم.
_زندگی خیلی کوتاهه بهراد…اگه راه جبرانی بود دست به کار شو اما دیگه خودتو سرزنش نکن.
_ای کاش می شد.
نگاه عمیقی بهم انداخت.
_زندگیو با این ای کاش ها به کام خودت ودیگرون زهر نکن.
_نگران نباش بابا.
رو شونه م زد وگفت:روی تو همیشه یه حساب دیگه ای باز میکردم.حالام ازت انتظار دارم بعد رفتنم همینطوری
باشه.من پدر خوبی برات نبودم.می دونی چرا؟
_لطفا این حرفو نزنین.
بی توجه به اعتراضم لبخند غمگینی زد.

_همیشه از دوست داشتن زیاد تو سو استفاده کردم.حالام که دارم می رم بازم یه مشت سفارش وخواهش دارم.

حرفاش نمی تونست برام توجیه پذیر باشه.اونو بعد مدتها امشب از همیشه سرحال تر می دیدم.پس باور نزدیک
بودن مرگش مثل کابوس می موند.
_حواست به من هست؟
برای اینکه خیالشو راحت کنم گفتم:شما هرچی دلت میخواد بگو بروی چشم .اما من دارم می بینم که چقدر حالتون
خوبه.و انشاالله بهترم میشین.
با مهربانی به چشمام خیره شد.انگار میخواست بهم بقبولونه که بر خلاف تصورم دیگه همه چی تمومه.
_مواظب آذر باش.دوست ندارم بهش بی احترامی بشه. اون همیشه برای من عزیز بوده وهست دلم نمی خواد
دلواپسش بمونم باشه؟
فقط سرتکان دادم.در هرصورت اون مادر من بود ونمی تونستم هرگز بهش بی احترامی کنم.
_درسته بهناز تو خونه ی شوهرشه اما گاهی به یه تکیه گاه مثل پدرش احتیاج پیدا میکنه…تو ،اون جای خالی رو
براش پر میکنی؟
بغضم دوباره گلوگیر شده بود. به سختی گفتم:باشه.
_ بیشترین نگرانیم در مورد توئه…بهم قول بده با این قضیه کنار بیای …من نمیخوام بی تابی تورو ببینم بهراد.نذار
چشمم به این دنیا بمونه.
حرفی نزدم ومثل آدم های گیج وگنگ بهش خیره شدم.دوست داشتم همون لحظه زمان متوقف بشه ومن بابا رو
برای همیشه کنار خودم نگهدارم.
_بهتره بری بخوابی…می دونم از راه رسیدی خسته ای.منم کمی اینجا میشینم وبعد می رم بخوابم.
وقتی دید تکان نمیخورم با تحکم گفت:بلند شو دیگه پسر.
با تردید از جام بلند شدم .
_ خودتونو زیاد خسته نکنین…فعلا شب به خیر.
لبخند محوی زد وگفت:بهتره بگی صبح به خیر.

نگاهی از پنجره به بیرون انداختم .داشت کم کم هوا روشن می شد.جواب لبخند شو با لبخند دادم واز اتاق بیرون رفتم.

با تکان های محکمی که میخوردم چشم باز کردم.مامان با ترس بهم زل زده بود.
_بهراد بیا.
سرجام نیم خیز شدم.
_چی شده؟
_بابات…بابات نفس نمیکشه.
نمی دونم با چه حالی از روی تختم پایین پریدم وبه طرف اتاق خوابشون دویدم.
مامان با گریه گفت:هنوز تو اتاق کارشه.
مسیرمو تغییر دادم ومثل دیوونه ها خودمو تو اتاق انداختم.بهناز کنار پای بابا زانو زده بود وشونه هاش از شدت
گریه می لرزید.
بابا کنار فرش ابریشم دراز کشیده بود وچشماشو برای همیشه بسته بود
اومدن آمبولانس وبعدش بردن بابا،شلوغ شدن خونه ورسیدن عمو فرهاد وبقیه ی فامیل پدری از اصفهان
ونائین،صدای تلاوت قرآن وگریه وزاری تو جمع زنونه…هیچ کدومشون نمی تونست منو به این باور برسونه که بابا
واسه همیشه رفته.
دستی به طرفم دراز شد.
_بهراد؟!
چهره ی ماتم زده ی کوروش جلو چشام ظاهر شد.
_پاشو باید بریم بهشت زهرا،داریوش دست تنهاست.
بی اراده از جام بلند شدم.ومطیع وسر به زیر دنبالش راه افتادم.دلم می خواست از این محیط برم بیرون.دوست
نداشتم دیگه صدای گریه وشیون بشنوم.
دم در که رسیدم.ماشین سیروس خان جلوی پام نگهداشت.و هرسه تاشون با چهره ای مصیبت زده ازش پیاده شدن.

همین یکی رو فقط کم داشتم.با اکراه یه قدم عقب رفتم و اونها تو یه چشم بهم زدن ازم آویزون شدن.

دلم می خواست سرمو محکم به دیوار بکوبم.از قرار گرفتن تو این وضعیت حالم داشت بهم می خورد.ظرفیتم تا
همینجا هم تکمیل بود.دیگه نمی تونستم با ابراز احساسات این جماعت متظاهر کنار بیام.
کوروش که حال و روزمو خوب درک کرده بود سیروس خان رو با احترام کنار کشید و از مهتاج خانوم وآیسان
خواست برن ومامان وبهنازو دلداری بدن.
با کوروش سوار ماشینش شدیم و البته قبلش از عمو فرهاد خواستم مهمون ها رو جمع کنه وتا یه ده دقیقه دیگه به طرف بهشت زهرا حرکت کنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و دوم

داستان قسمت اول را با کلیک دنبال کنید.
🔰قسمت بیست و سوم داستان دنباله دار رادر قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است