هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر می رسد.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
کاربران آنلاین:
4
کل بازدیدها:547364
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و یکم
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و یکم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و یکم

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و یکم

قسمت بیست و یکم

_باید نباشم؟
کمی به طرفم متمایل شد وبا اینکار نفس های گرم ولطیفش به صورتم خورد.بی اختیار خودمو عقب کشیدم.البته نه تا
اون حد که توی ذوقش بزنم.
_منم خوشحالم بهراد.
دستشو کمی فشردم ودقیق نگاش کردم.مطمئن بودم که خوشحاله.اما این خوشحالی چیزی نبود که بتونم بی تفاوت
از کنارش بگذرم،وقتی هنوز شناخت چندانی ازش نداشتم.
مراسممون خیلی ساده تموم شد.که البته بیشتر به خاط مراعات حال بابا بود.مهمون ها که رفتند،کم کم من هم برای
رفتن به کاشان آماده شدم.
دم در داشتم با بهناز اینا خداحافظی می کردم وسفارش مراقبت از بابا رو بهشون می دادم که مهتاج خانوم صدام
کرد.
_بهراد جان پسرم آیسان کارت داره.
درست نبود همین اولین شب ازدواجمون ،برای خونواده ی همسرم رو ترش کنم.اما اون وسط حرفم پریده بود
وباعث شده بود رشته ی کلاممو از دست بدم.و این منو عصبانی میکرد.
بهناز دستشو رو شونه م گذاشت وگفت:ناراحت نباش من حواسم هست.تو هم برو زودتر خداحافظی کن که دیرت
نشه.
فقط سری تکان دادم وبا ناراحتی داخل خونه برگشتم.
_مامان آیسان کجاست؟
متنفر بودم از اینکه کسی رو که یک عمر خاله صداش کرده بودم به اجبار حالا مامان صداش کنم.

مهتاج خانوم به در اتاقش اشاره کرد.یه نفس عمیق کشیدم و باضربه ای که به در زدم،وارد اتاق شدم.

آیسان رو تخت نشسته بود وبا نارحتی به فرش زیر پاش نگاه میکرد.حرفاشو نگفته از بر بودم.و می دونستم الان می خواد چه عکس العملی نشون بده.تجربه ی مزخرفم به من میگفت اون واسه نرفتنم امشب کلی برنامه چیده.
سرشو بلند کرد وچشمای به اشک نشسته شو بهم دوخت.
_حتما باید بری؟
دستام بی اختیار مشت شد.و هرکاری کردم نشد با تمسخر نگاش نکنم.حتی جمله بندیشم کمی تغییر نداده بود.
اما واقعا نمی تونستم با هاش تند برخورد کنم.بیشتر از اون ،از دست خودم عصبانی بودم.تو دلم به خاطر کنار
نیومدنم با این شرایط ،به خودم فحش می دادم.
)لعنتی…اون همسر من بود.(با به یاد آوردن این موضوع دو قدم فاصله ی بینمون رو طی کردم وکنار پاش زانو زدم.
یه هاله ی صورتی دور چشماشو قاب گرفته بودو به رنگ عسلی اون چشم ها می اومد.
_رفتنمو برام سخت نکن آیسان.
تو دلم دعا میکردم حرفم دروغ نباشه.
با التماس مچ دستمو گرفت.
_ما تازه با هم ازدواج کردیم این انصاف نیست.
_به خاطر بابا باید برم.
نا امید نگاهشو ازم گرفت ودستاش شل شد.اون خوب می دونست که بابا چه جایگاهی تو زندگی من داره.
خم شدم وصورتشو به آرومی بوسیدم.قطره ی اشکی رو گونه ش سر خورد.با انگشت شستم سریع پاکش کردم.دلم نمی خواست از اولین روز زندگیمون خاطره ی بدی داشته باشه.

لبخند غمگینی زد وبه چشمام خیره شد.نزدیک تر از همیشه به هم بودیم ونفس های گرمش به صورتم میخورد وداشت اراده مو ازم می گرفت.

خیلی تلاش کردم جلوی خودمو بگیرم اما این آیسان بود که با گذاشتن لبش رو لبم
آخرین سد دفاعیمو شکست.و باعث شد با هیجان بیشتری بوسه هاشو جواب بدم.
خب نمی تونستم منکر این بشم که اون فوق العاده جذابه و نا خودآگاه آدمو به طرف خودش می کشه.اما من از این بوسه اصلا راضی نبودم.چون با همه ی اشتیاقی که تو هردومون وجود داشت.این بوسه،به هیچ عنوان طعم عشق نمی داد.
برخلاف انتظار آیسان من حتی یک لحظه هم برای رفتن تردید نکردم.و پام سست نشد.
سه یا چهار صبح بود که رسیدم.کلید رو داخل قفل چرخوندم و وارد حیاط شدم.اولین چیزی که نظرمو جلب
کرد،لامپ روشن داخل هال بود.سریع از پله ها بالا رفتم.وبدون اینکه فرصتی برای نگاه کردن از شیشه های رنگی
در به خودم بدم،دستگیره رو پایین کشیدم.

نگاه استاد با باز شدن در به عقب برگشت و من با بهت به دستهای لرزان اون که روی پود ها مونده بود خیره شدم.

لبام تکان خفیفی خورد تا چیزی بگم اما استاد سریع واکنش نشون داد.
_هیس…بیا تو پسرم.
به طرفش رفتم.
_استاد دارین چیکار میکنین؟!!
به سختی گرهی انداخت وبا لبخند محوی گفت:گلاره داشت تا یه ساعت قبل می بافت.اما چون خسته بود پشت دار خوابش برد.ومنم مجبورش کردم کمی استراحت کنه.الان تقریبا دو روز ودو شبه که اون یکسره داره می بافه.نمی خواست جلوتون بدقول بشه.
با شرمندگی نگاش کردم.
_منو واقعا به خاطر این خواسته ی خودخواهانه م ببخشین.
بی توجه به عذرخواهیم گفت:حال استاد چطوره؟
_خیلی بده…اصلا تعریفی نداره.
با ناراحتی سرشو پایین انداخت.وتازه اونموقع بود که من به خودم اومدم ودیدم هنوزم استاد داره با دستهای ناتوانش
فرش رو می بافه.
_شما چرا پشت دار نشستین؟
_گلاره خیلی نگران بود،خواستم کمی خیالشو راحت کنم.
_آخه اینجوری؟!…می خواین با اینکار بیشتر نگرانش کنین؟
سر تکان داد ومطمئن گفت:من حالم خوبه.
با اینکه خستگی راه وبی خوابی بهم فشار آورده بود،اما کنار استاد نشستم و اون در حالیکه گهگداری گره ای روی
گره می انداخت از خاطرات خوبی که با پدرم داشتحرف می زد.
با شنیدن اذان صبح دست از کار کشید وبه سختی از جاش بلند شد.
_استاد بذارین کمکتون کنم.
_بابا؟!!

صدای ناراحت ومتعجب گلاره نگاه هردومونو به عقب برگردوند.

_منو فرستادین بخوابم که خودتون دست به کار بشین؟
_فقط خواستم کیفیت کارت رو بررسی کنم.
سرشو کمی خم کرد وبه فرش طلبکارانه نگاهی انداخت.
_مطمئنین؟
استاد خندید وگفت:ناراحت نباش کارتو خراب نکردم.
با دلخوری لب ورچید.
_من ناراحتیم به خاطر چیز دیگه ایه.شما نباید از دستاتون اینهمه کار بکشین.
استاد به من اشاره کرد.
_آبرومو میخوای جلوی آقا بهراد ببری؟
با این حرف استاد سریع واکنش نشون داد.
_ای وای ببخشین اصلا حواسم نبود شما اومدین.
نگاهمو از لبخند مهربونش گرفتم وبه زمین دوختم.
_سلام.
اونم زیر لب جوابمو داد ورو به استاد گفت:بابا نمازتون قضا نشه؟
استاد برای وضو گرفتن رفت ومن با سردرگمی به مسیر رفتنش خیره شدم.
_خیلی وقته رسیدین؟
سوالش باعث شد به طرفش برگردم.نگاهش روی حلقه م ثابت مونده بود.
_یه دو ساعتی میشه.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و یکم

به سختی سربلند کرد.وپرسشگرانه به چشمام خیره شد.دادن توضیح به اون حتی از بله گفتنم سر سفره ی عقد هم سخت تر بود.

_ازدواج کردم…یه ده،یازده ساعتی میشه.
_تبریک میگم.
با ناباوری نگاهش کردم.چه آرامش عجیبی تو لحن صداش بود…انتظار داشتم خیلی سرد ونا مهربون با هام برخورد
کنه اما اون هنوزم لبخندشو رولباش حفظ کرده بود.
مطمئن نبودم اگه اون لحظه جامون با هم عوض می شد وگلاره از ازدواجش حرف می زد من اینقدر صبورانه وبا
متانت برخورد می کردم.
خدا اونو با همه ی ظرافت وکوچکیش چه بزرگ آفریده بود.
آفتاب تازه از پشت شیشه های رنگی در هال به داخل خونه سرک کشیده بود که صفورا خانوم و امیر هم از راه
رسیدند.از نگاه همشون خستگی وبی خوابی می بارید.این منو واقعا خجالت زده می کرد.والبته در کنار این
شرمندگی،تحمل شنیدن تبریک هاشون به خاطر ازدواجم واقعا سخت وزجر آور به نظر می رسید.
کار تقریبا رو به پایان بود وآخرین قاب حاشیه ی فرش داشت بافته می شد.
آقای شریفی هم حوالی عصر بودکه به ماملحق شد ومدام از گالره به خاطر دقت وسلیقه ای که تو کارش به خرج
داده بود تعریف کرد.وحتی از ش قول گرفت که حتما چند تا کار هم برای اون ببافه.
که البته من اصلا از پیشنهادش خوشم نیومد.تصوراینکه گلاره تو اون کارگاه های پر رفت وآمد کار کنه،برام جالب
نبود.به خاطر همین پیشنهاد دادم تا تموم شدن موعد اجاره ی خونه،گلاره از اونجا به عنوان محیط کارش استفاده
کنه.وسفارش بگیره.

حرفی که زدم،معجزه کرد وباعث شادی بیش از اندازه ی استاد وخونواده ش شد.هرچند رو لبای گلاره جز یه لبخند محو چیز دیگه ای ندیدم.اما مطمئن بودم اونم از این پیشنهاد راضیه.

صفورا خانوم زیر لب بسم الله گفت وبا قیچی بزرگی شروع به بریدن تارهای فرش کرد.استاد با علاقه به نتیجه ی
کارخیره بود.واز دیدن این همه ذوق وهنر که با دستهای جسوروتوانمند دخترش بافته شده بود، احساس رضایت می کرد.
فرش که پایین آورده شد.گلاره چهار زانو روی زمین نشست وبه پرزهای مرتبش دست کشید.
دیدن اینهمه علاقه واحساس به اون فرش آدمو نا خودآگاه وادار می کرد با احترام به اون اثر هنری که زیر دستهای
بافنده ش قرار داشت نگاه کنه.
به حدی کارش بی نقص وکامل بود که حتی پرداخت مختصری که بعد پایین آوردن فرش روش انجام شد به نظر
کار اضافی ای می اومد.
گلاره که بلند شد،من وامیر دو سر فرش رو گرفتیم ودر مقابل چشم های بارانیش اونو تا زدیم.اولین بار وشاید هم
برای من آخرین باری بود که اشک های گلاره رو می دیدم.
اشکی که با لبخند همراه بود.وهزاران حرف نگفته اما خوانا میشد درونش دید.اشکی که از روی شوق وعلاقه
بود.اشکی که به قول خودش باعث بصیرت و روشنی دل وبهترینه اشک ها بود.
چقدر میتونستم چشمامو روحقیقت ببندم؟تا کی می شد خودمو با این موضوع فریب بدم که من بهترین تصمیم رو تو
زندگیم گرفتم؟و از همه ی اینها مهم تر اصلا چرا همچین تصمیمی گرفتم؟…
این هم از خودخواهیم بود که نمی خواستم برای این سوال ها جوابی پیدا کنم.و درعوض برای فرار از این حقیقت
تلخ، به بهانه ی رفتن فکرکردم وخودمو با این تصور که حال بابا اصلا مساعد وقت تلف کردن نیست گول زدم.
نگاهم به نگاه خیس گالره گره خورد وخداحافظی رو برام سخت تر از همیشه کرد.حسی به من می گفت هرگز نمی
تونم اون دخترو فراموش کنم.اصلا مگه می شد اون چشم های درخشان ولبخند بی نظیر ودستهایی که برای
آفریدن،آفریده شده بود فراموش کنم؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت بیست و یکم

داستان قسمت اول را با کلیک دنبال کنید
🔰قسمت بیست و دوم داستان دنباله دار را در قسمت سرگرمی سایت دنبال کنید

 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است