به عهد و پیمان خود وفا کنید (قران کریم)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ اسفند ۱۳۹۷
کاربران آنلاین:
3
کل بازدیدها:519127
خانه » سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و هفت (اخرین قسمت داستان)
داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و هفت (اخرین قسمت داستان)

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و هفت (اخرین قسمت داستان)

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و هفت

قسمت هشتاد و هفت(قسمت اخر)

وچقدربرام نگاه بهراد عزیز بود که وقتی منو با اون لباس و آرایش دید بیشتر از تحسین،عشق تو نگاش موج می
زد.ومن حیفم می اومد بگم تواون کت وشلوار نوک مدادی برازنده شده.چرا که برازندگی بهراد من تو یه کت
وشلوار خلاصه نمی شد.

وقتی دستامو تو دستای گرمش گرفت و فشرد،زندگی رو حقیقی تر از هر لحظه ی دیگه ای کف دستم لمس
کردم.

نگاهمو با اطمینان بهش دوختم و گذاشتم اینبار اون بهم یاد بده چطور عشق رو می شه لمس وتجربه کرد.
جلوی خونه قدیمی که نگه داشت بوی اسفند تومشامم پیچید وصدای هلهله وشادی جمع لبخند رو عمیق تر از همیشه
رو لبم نشوند.بهراد با هیجان وصف ناپذیری از ماشین پیاده شد ودرو به روم باز کرد.
وقتی پیاده شدم تو بین جمعی که با علاقه به استقبالمون اومده بودن چشمم فقط بزرگ مردی رو می دید که حتی
جثه ی کوچیکش تو اون کت وشلوار سورمه ای خوش دوخت نتونسته بود ذره ای از احترام وعلاقه م رو بهش کم
کنه.نگاه جفتمون تو هم گره خورده بود ولب های خندون وچشمای خیس از اشکش زیباترین خوش آمد رو بهم می
گفت.
خودمو بی هوا از میون جمع بیرون کشیدم وبه سمتش رفتم.بغض دیگه مدتها بود رو گلوم سنگینی نمی کرد.خیلی
آسون می شد اشک وتوچشمام حلقه می زد.
حالام نگامو تار کرده بود و نمی تونستم اونو بوضوح ببینم اما اطمینان داشتم که اگه چشمامو ببندم،باز می تونم
خودمو بهش برسونم و عطش نگاهمو از حضورش سیراب کنم.
دستای یخ زده مو به سمتش دراز کردم و اون منو تو آغوشش گرفت ومحکم فشرد.
_اگه بدونی چقدر خوشحالم که تورو تو این لباس می بینم.
صداش بغض داشت و می لرزید.پیشونیمونو بهم چسبوندیم وتو چشمای هم زل زدیم.
_دیگه نمی خوام به خاطرت غصه بخورم.بهم قول بده که خوشبخت شی.باشه؟
فقط تونستم سر تکان بدم.

بهراد خودشو بهمون رسوند ودستشو رو شونه ی امیر گذاشت وباعث شد اون به سمتش
برگرده وتو آغوشش فروبره.نمی دونم زیر گوشش آهسته چی گفت اما نگاه عاشقانه ی بهراد رو که به خودم می دیدم حدس می زدم ازش قول
گرفته خوشبختم کنه.

جشنمون خیلی ساده وبدون تشریفات برگذار شد و حضورنزدیکانمون بهش رنگی از شادی وشور پاشید.عزیزانی
مثل مامان وبابا،مامان آذر،دکتروجمیله جون،بهناز وخونواده ی کوچیکش،سارا ومادرش خانوم حکمت و کوروش که
به تعریف بهراد تو این یه هفته حسابی با رفتارهاش سارا رو به ستوه آورد طوریکه در نهایت دختر بیچاره قسم
خورد واسه اینکه بشریت رو از وجود شر این پسر نجات بده،وظیفه ی خطیر آدم کردنش رو به عهده بگیره.
هرچند به قول دکتر میلانی فر که به طور افتخاری تو جمعمون حاضر بود،این کار واسه هردوشون زمان بر وپر از
هزینه از لحاظ بار عاطفی بود.
خونواده ی شریفی آخرین سری مهمون ها بودن که بهمون ملحق شدن.وقتی کیان رو دست در دست آقا احسان
وخانوم زیبایی که کنارشون قدم بر می داشت دیدم،زیر لب خدارو به خاطر اینهمه موهبت که بی دریغ ویک جا
بهمون ارزانی کرده بود شکر کردم.وچقدر خوبه که آدمی تو بهترین وشیرین ترین لحظاتش به یاد اون عزیز بی
همتا باشه.
خونه به دستای هنرمند سارا خیلی قشنگ آراسته شده بود ولب همه رو به تحسین باز می کرد.جمیله جون که
حسابی مهر اون دختر به دلش نشسته بود مدام قربون صدقه ش می رفت وسارای بیچاره از خجالت سرخ می شد.
دلم می خواست این جشن کوچیک تا ابد ادامه پیدا می کرد اما به چشم برهم گذاشتنی تموم شد وهمه با خوشحالی
ورضایت ازمون خداحافظی کردن ورفتن.
بابا میون اشک ها ولبخند های جمع نزدیک خونواده، دستامون رو تو دست هم گذاشت وبرامون آرزوی خوشبختی
کرد.

مامان صفورا ومامان آذر هم سفارش هرکدوم از مارو به اون یکی کردن وبعد امیر اونهارو با شوخی وبه زور از خونه
بیرون برد.

در که پشت سرشون بسته شد،نگاهم یه دور تو حیاط چرخید وروی چهره ی خسته اما مشتاق بهراد خیره
موند.دستمو رو بازوش گذاشتم وبا علاقه گفتم:منم مثل هر دختر بچه ای تو رو یاهای کودکیم همچین روزی رو
تصور می کردم.

اینکه یه لباس سفید زیبا تنم کنم وحس اینو داشته باشم که دنیا به کاممه.اما امروز…
مکثی که تو حرفام بود باعث شد اون خودشو بهم نزدیک کنه ودستشو پشت کمرم بذاره ومنو به سمت خودش
بکشه.
سرمو بلند کردم ،توچشماش خیره موندم.وبا دستای سردم صورتشو قاب گرفتم.

_ازت واقعا ممنونم.تو اونو واسه م خیلی خیلی قشنگ تر از رویاهای بچه گیم ساختی.
بغض رو گلوم نذاشت ادامه بدم.سرشو خم کرد وبوسه ی کوتاه اما مشتاقانه ای از لبام گرفت.تموم تنم از این اشتیاق
شروع به لرزیدن کرد ودستام پایین افتاد.حس خواشتنش سرکش تر از همیشه تو وجودم جریان پیدا کرده
بود.سرمو گذاشتم رو سینه ش که آروم بگیرم اما صدای پرجذبه ومهربونش قرار این دل رو هم گرفت.
_وقتی هفده سالم بود زیر نظر پدرم نقشه ی فرش طراحی می کردم.عاشق پیچ وتاب دادن به اسلیمی ها وکنار هم
کشیدن لچک ها بودم.هر وقت طرحی می زدم که با تحسین بابا روبرو می شد انگار دنیا رو به من داده بودن.اونوقت

تو عالم خیالم می شد بهترین طرح زندگیم واونو به دختر بافنده ای می بخشیدم که دستاش…
دست راستمو بالا گرفت وروش بوسه زد.

_به قشنگی این دستها بود وموهاش…
کلاه سفیدمو از سرم برداشت وموهام با حرکت موج واری روی کمرم ریخت.دست نوازشی روشون کشید.
_پیچ وتابش حتی از اسلیمی های طرح من هم بیش تر بود.
به چشمام خیره شد.
_ونگاش که خیلی خیلی بیشتر از ترنج نقشه ی من حرف داشت…من دختر بافنده ی رویاهامو پیدا کردم.اما هنوز
قشنگ ترین طرح زندگیمو نکشیدم.
موهامو کنار زد وآروم لاله ی گوشم رو بوسید.تموم تنم از آتیش لب هاش گرگرفت ونفسم تو سینه حبس
شد.زمزمه وار گفت:کمکم می کنی این طرح رو بکشم؟
اشک تو چشمام حلقه زد.تموم عشقمو تو نگام ریختم وگفتم:برای کشیدنش بیشتر از هرلحظه ای بی تابم اما…می
ترسم نتونم بهراد.
منو تو آغوشش فشرد.

_به من تکیه کن اونوقت از هیچی نمی ترسی.
خم شد زیر پاهاموگرفت ومنو بلند کرد و تو بغلش گرفت.معلق میون زمین وهوا با ترس به چشماش زل زدم.

امااون با لبخند اطمینان بخشی آرومم کرد.از پله ها بالا رفت ویک راست به سمت اتاق سابقش قدم برداشت.نگاهمو از
چشمای بی قرارش گرفتم وبه فضای داخل اتاق دوختم.زبانم از دیدن اونهمه زیبایی بند اومد. شاهکارسارا به چشمم
بی نظیر می رسید. قشنگترین حجله ای که هر عروسی می تونه آرزوشو داشته باشه، درست جلوی چشمام بود.
حریر های سفیدی که از سقف آویزون شده وشکل یه خیمه به خودش گرفته بود.فرشی که من بافته بودم کف اتاق
پهن شده روش تشکی پرحجم ونرم قرار داشت که حتی از این فاصله نرمی ولطافتش پوست تنمو نوازش می
کرد.ومهتاب قشنگ شب کویر از لابلای حریر ها می گذشت وفضایی نیمه روشن ورویایی بهش بخشیده بود.
بهراد منو آروم توحجله برد ورواون تشک نرم گذاشت.نتونستم اینهمه زیبایی رو ببینم وحرفی نزنم.
_این خیلی قشنگه بهراد.
روم خم شد وبا نگاه شیدا وبی قراری گفت:وتو شایسته ی قشنگ ترین هایی.
دیگه نتونستیم اینهمه نزدیکی رو تاب بیاریم وبهم پیچیدیم وعاشقانه ترین سکانس زندگیم تو اون شب بی نظیر
رقم خورد.

هفت سال بعد

(نگاهمو از نقشه ی لوله شده ای که روی صندلی، کنار کیف لپ تاپم گذاشته بودم گرفتم وبه سر در موسسه دوختم.

بهار به سمت جلونیم خیز شد.
_حالا می تونم پیاده شم مامان؟
تو چشمای شاد وپر انرژیش گلاره ی کوچولویی رو دیدم که دلش طاقت یه جا آروم نشستن رونداره.چتری هاشو از
جلو چشماش کنار زدم وخیلی شمرده گفتم:فراموش که نکردی چه قولی بهم دادی؟دست به خاک گلدون ها نمی
زنی.دم گربه ی خانوم جعفری رو هم نمی کشی.دویدن وجیغ ودادم ممنوعه.در ضمن پا تو حوض گذاشتی،نذاشتی.
تند وشتاب زده سرتکان داد.
_باشه باشه.حالا می تونم برم؟
_اول یه بوس خوشگل مامان پسند بده.
رو صورتم خم شد دوسه بار پیاپی گونه مو بوسید.غرق لذت از این کارش چشمامو رو هم گذاشتم ولبخند زدم وتا
به خودم بجنبم که جواب بوسه هاشو بدم،درو باز کرد واز ماشین بیرون پرید وبعد لی لی کنان به سمت در موسسه
رفت.
_مواظب باش نیفتی.
توجهی به حرفم نشون نداد وداخل شد.نگاهمو از مسیر رفتنش گرفتم واز ماشین پیاده شدم.در عقب رو باز کردم
وکرییر بارمان رو برداشتم.نگاهم به چهره ی معصوم وکوچولوش تو خواب خیره موند وته دلم ضعف رفت.
کیف لپ تاپ ونقشه ها رو هم یه دستی برداشتم وبه سمت موسسه رفتم.نگام به سردرش که افتاد بی اختیار لبخند
زدم.

(موسسه ی حمایت از زنان آسیب دیده وسرپرست خانه وار
ترنج
وابسته به سازمان بهزیستی استان اصفهان_کاشان)

یاد تلاش های بی وقفه ای افتادم که برای تاسیس این مکان تموم زندگیم رو تو مسیر تهران_اصفهان_کاشان خلاصه
کرده بود.مطمئنم اگه هدف وایمان محکمی پشت این تلاش نبود هرگز نمی تونستم به باورهام جامه ی عمل
بپوشونم.وحالا خونه ی قدیمی که یه روز بهراد اونو از سر علاقه برام خرید تا یادگاری باشه از روز های قشنگ
آشنایی ودلداگی مون،شده بود خونه ی امید یه عده زن مثل من که برای دوباره پاگرفتن وریشه دواندنشون نیاز به
یه خاک مرغوب ویه گلدون تازه داشتن.
ودرکنارش یه کارگاه بزرگ قالی بافی به سرپرستی بابا که توش بهشون یاد داده می شد چطور نقشه ی زندگی شون
رو درست بخونن وغلط نبافن.
از درسبز رنگ گذشتم ونگاهمو تو حیاط و دور حوض وسطش چرخوندم.حالا دیگه عروس خانوم شمعدونی سفیدم
تو چند تا گلدون بزرگ تکثیر شده بود ولابلای شمعدونی های هفت رنگ می درخشید.کی باورش می شد شاخ
وبرگ پژمرده وریشه ی جمع شده ش یه روز اینطوری پا بگیره.
داشتم از پله ها بالا می رفتم که نسیم،مددکار موسسه با دیدن وسایل زیادی که تو دستم بود به سمتم اومد.
_بده این خوشگل خاله رو ببینم.

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و هفت

کرییر بارمان رو از دستم گرفت وبا هیجان گفت:راستی سلام…کی اومدی؟
نفس نفس زنان جواب دادم.
_یه دوساعتی می شه از اصفهان برگشتم.خونه ی مامان اینا بودم.
_مهندس رحیمی هم خونه بود؟!!
تونگاه پرسشگرش دقیق شدم.
_چطورمگه؟!
از خیره شدن بی دلیلم کلافه بود.

_هیچی همینجوری پرسیدم…آخه قرار بود بیاد سیستم های اینجا وکارگاه رو چک کنه.یه چندتا برنامه هم قرار بود
روشون نصب شه که قول داده بود خودش پیگیرشون باشه.باید ساعت چهار اینجا می بودن اما یکم دیرکردن.

_خونه که نبود.احتمالا رفته دنبال مجوز غرفه واسه نمایشگاه صنایع دستی…دیروز که داشتم از تهران می اومدم
باهاش اتمام حجت کردم مشکل رو حل کنه.نمی دونم چرا این روزا حواس پرت شده.
سریع دست وپاشو گم کرد.
_حواس پرت واسه چی؟…خب سرشون شلوغه. نمی رسن حتما.
به شوخی عین این خواهرشوهرهای پرجذبه یه نگاه به سرتاپاش انداختم وگفتم:کاملا مشخصه…خوش به حال امیر.
بهت زده پرسید.
_چطور؟!
نتونستم جلو خنده مو بگیرم.
_اگه بدونه همچین حامی خوشگلی داره که با دمش حسابی گردو می شکنه.
بوضوح گونه هاش از خجالت سرخ شد.
_گلاره جون این حرفو نزنین تورو خدا.
دیگه چیزی نگفتم وبه اتاق کارم که همون اتاق خواب سابق بهراد بود رفتم.در غیابم امیر از اینجا استفاده وبه نوعی
موسسه رو اداره می کرد.
وسایلمو رو میز چیدم ونسیم ،کرییر رومبل چرمی تو اتاق گذاشت.

_اینم از پسر نازنازی شما که چشمای خوشگلشو باز کرده وداره ملچ وملوچ میکنه ومعلومه حسابی گشنشه…به
خانوم جعفری میگم یه چایی برات بریزه بیاره…آخ راستی از مدرکت چه خبر؟بلاخره گرفتیش؟

رومبل نشستم ودر حالیکه بارمان رو تو بغلم می گرفتم که بهش شیر بدم،گفتم:آره بلاخره تو سن سی ودو سالگی
فارغ التحصیل شدم.مدرکمو به دستم دادن وگفتن برو که دیگه ریختت رو نبینیم مامانبزرگ.آبروی هرچی
دانشجوئه بردی.
خندید وگفت:خیلی هم دلشون بخواد…راستی ما شیرینی میخوایم هااا.
_جای پارک پیدا نکردم،بهراد سرخیابون پیاده شد رفت بگیره.الان می یاره.
_خب من دیگه می رم اتاق خودم.اگه کارم داشتی صدام بزن.
سرتکان دادم ونسیم از اتاق بیرون رفت ودرو بست تا راحت باشم.

نگاهمو به بارمان دوختم ودر حالیکه باعشق تموم اجزای صورتشو زیر نظر گرفته بودم به شیر خوردن شتاب زده
وپر از حرصش خندیدم.
چه قدر زود گذشت این هفت سال دوندگی وبالندگی وزندگی.
من بلاخره تونستم مدرک کارشناسیمو تو رشته ی طراحی فرش از دانشگاه اصفهان بگیرم.بهراد در کنار کارش تو
موسسه،رئیس یه ایستگاه کوچیک هواشناسی تو ارتفاعات دیزین شد.سارا وکورش بعد چهار سال نامزدی ازدواج
کردن ودکتربلاخره نوه شو که یه پسرکوچولوی نازه دید.وامیر بعد از سه سال با عنوان قاری نمونه وحافظ کل قرآن
عفو خورد واز زندان آزاد شد.وحالا با مدرک مهندسی کامپیوتر از دانشگاه کاشان یه جوون موفقه که دختر نجیب
وچشم ودل پاکی مثل نسیم هم بهش علاقه منده.والبته این روزا ازحرفای امیر حس می کنم این علاقه یه جورایی
دوطرفه ست.

گونه ی بارمان رو بوسیدم و اونو که حسابی سیر شده وکیفش کوک بود تو کرییرش گذاشتم.شروع کرد به دست
وپا زدن وقان وقون کردن.از کنارش بلند شدم وبه سمت پنجره رفتم.بهار کنار حوض نشسته بود وداشت رو ماهی
گلی ها آب می پاشید.

تقه ای به در خورد وبلافاصله باز شد.به سمتش برگشتم.
_سلام.کی اومدی؟
لبخند دلنشینی رو لباش اومد وباابهت گفت:یه پنج دقیقه ای می شه.رفتم اول جعبه ی شیرینی رو بدم به خانوم
جعفری وبعد برسیم خدمت خانوم طراح.
_این حرفا چیه ما باید می اومدیم خدمتتون استاد.
اشاره م به راهنمایی ها وکمک هایی بود که تو دوران تحصیلم دلسوزانه بهم داشت.
در حالیکه نگاهشو ازم نمی گرفت به سمت بارمان رفت وبا انگشت اشاره گونه شو نوازش کرد وزیر گردنشو قلقلک
داد.
_پسری ما چطوره؟
صدای خنده های تیز وشادی بخش بارمان تو اتاق پیچید وباعث خنده ی جفتمون شد.با علاقه اونو که از دیدن چهره
ی آشنای پدرش دست وپا می زد بغل کرد وبه سمتم اومد.دستای کوچیک بارمان رو گرفتم وبوسیدم.
امیر از در حیاط اومد تو وبهار رو توبغلش محکم فشرد وطبق معمول جیغ بهار در اومد.از همونجا قربون قد وبالای
رعنای داداشم رفتم که بدجوری این روزا کت وشلوار دامادی به تنش برازنده می اومد.
بهراد بارمان رو تو بغلم گذاشت.

_بیا این عسل بابا رو بگیر که اگه داییش بیاد وبخواد اینم اونطوری بچلونه چیزی ازش نمی مونه.

با خنده گفتم:امیر تا یه سر به مددکار عزیز موسسه نزنه وایشونو از دل نگرانی در نیاره اینورا پیداش نمیشه.
بهراد به خنده افتاد ومن وبارمان رو تو بغلش فشرد.برگشتیم ونگاه هردومون به بهار خیره موند که از زیر دستای
امیر فرار کرد وبه سمت دوچرخه ی قرمزش دوید وپاهای کوچیکش رو رکاب دوچرخه لغزید…باهاش دور حوض
چرخید و نوارهای رنگی رو جفت فرمون هاش تو هوا به رقص در اومد.
لحظه های ناب معنایی ساده دارن.ساده اما عمیق وبسیار غنی.لحظه های ناب یعنی لمس زندگی،عشق وخدا.

ومن این لحظه ها رو تونگاه عاشقانه ی همسرم بهراد،خنده های دختر پنج ساله م بهار ودست های کوچیک پسرم
بارمان هر روز وهر روز تجربه می کنم.دیگه ممکن نیست تو امید به فردا واومدن روزهای خوش،برآورده شدن
آرزوهای تموم نشدنی ودست یافتن به یه زندگی آرمانی،دنبال لحظه های ناب بگردم.من این لحظه هارو تو امروزم
دارم.

 

پایان

داستان خواندنی و دنباله دار قسمت هشتاد و هفت

داستان قسمت اول را با کلیک بخوانید.
اخرین فسمت داستان خواندنی ودنباله دار است.با تشکر از نویسنده این داستان خانم فاطمه ایمانی

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است